2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🩶𝐌𝐲 𝐦𝐨𝐧🩶
★𝐍𝐨 𝐜𝐨𝐩𝐲★
★𝐣𝐚𝐬𝐭 𝐟𝐨𝐫★
𝐣𝐨𝐢𝐧🎤: @hamim17
خوشحال شدم که شما ممبر های واقعی منو تنها نذاشتید.
اونایی ک موندنی نبودن رفتن،خوب شد چون در هر صورت لف میدادن الان یه جا رفتن بهتره.
دوستون دارم❤️🩹
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه ¦ ³سـاعت بمونـہ ֢
- میخوای با چادر بخوابی؟ ناسلامتی زنمی.
عین همیشه صورتش سرخ شد و رنگ از رخش پرید. هول شده بود و چشم دزدید.
- چیزه... آخه هوا سرده آقای قاضی.
نگاهم روی دختر ظریفی که امروز با خواست باباش محرمم شده بود نشست، دختری که سالها تو حسرت داشتنش میسوختم و هیچکس جز باباش نمیدونست محرمم شده.
- سردته واقعا؟
شیطنت کلامم رو فهمید و صورت اناری رنگ شد.
نگاهم روی چمدونش نشست، پر بود از چادرای رنگارنگ.
- بابات فرستادتت حرم یا خونه ش*هر؟
*ب گزید و با خجالت و ناز گفت:
- میشه برید بیرون؟ باید نماز بخونم.
تا کی میخواستم از این دختر دور بمونم؟!
نزدیکش شدم و بی قرار گفتم:
- این خونه نامحرمی نداره، فقط منم که از عالم بهت محرمترم.
- خب.. خب اشکال نداره، با...باهم..
ابروهام بالا رفت و دلوین با خجالت بیشتر گفت:
- باهم نماز بخونیم.
ای خدا این دختر چقدر ساده بود که معنای حرفمو نمیفهمید و عطش رو هم تو نگاهم نمیخوند. برای اینکه بفهمه چی میگم با اخم گفتم:
- خودتو زدی به اون راه؟
با ترس نگاهم کرد:
- یعنی میگید باهم بخونیم گناهه؟! ولی من دیدم آقاها جلو وایمیسن و خانوما....
میون حرفش پریدم . دستم لبه چادرش نشست و بی توجه به نگاه هراسونش...
این داستان رو اینجا داریم میذاریم👇
https://eitaa.com/joinchat/1083246190Cd85ab50518
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه ¦ ³سـاعت بمونـہ ֢
خونه ش*هر قاضیش چادر رنگی سرشه🙈🤣قشنگترین رمان ایتا با مضمونی پر هیجان و نفسگیر رو برات رایگانشم آوردم😍 روایت زندگیش میخکوبت میکنه و تا قبل چاپ میتونی بخونش👇
https://eitaa.com/joinchat/1083246190Cd85ab50518