eitaa logo
𝙃𝙖𝙖𝙢𝙞𝙢 ✨️🌊|نفور
906 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
2.9هزار ویدیو
27 فایل
نهہ‌‌ تکرآر مـیشـی نهہ‌‌ تکرآرے...!✨ 𝗠𝗲¹:🪄 @Pv_Hami_r 𝐬𝐭𝐚𝐫𝐭:1404/5/21 کد:301🎟 نآشنآس ✨️🌊 https://abzarek.ir/service-p/msg/3830980
مشاهده در ایتا
دانلود
🧡🧡🧡🧡🧡 🧡🧡🧡🧡 🧡🧡🧡 🧡🧡 🧡 سنگینی یه نگاهی رو حس کردم،برگشتم دیدم مامان داره چپ چپ نگام میکنه. با نیش خند گفت _میبینم که؟؟؟خیلی عجله داشتی؟؟ _آره... سرمو چرخوندم طرف در اتاق خواب _ولی شبای دیگم شب خداست واسه مهمونی رفیقونه... مامان ابرو داد بالا _اتفاقا دست‌پخت مامان هرشب هست.رفیقت امشب بود!! نگاه معنی دار مامان روم بود چشمک زد و گفت _بگو ریز برنامه دارم واسه خودم.من تورو بزرگت کردم.منو که نمیتونی گول بزنی. اینو که گفت رفتم کنارش آرنجمو گذاشتم رو اپن _مامان تاحالا این دختره نیومده بود خونمون؟کدوم دوست ماهرخه؟ کجا باهاش دوست شده که من نفهمیدم؟ مامانم مثل من صداشو اورد پایین و همونجور که لوبیا پاک میکرد گفت _تو مدرسه.سه ساله دوستن.ولی خب نیومده بود خونمون... با انگشتش زد به پیشونیم _فکرشو از اینجا بیار بیرون... _منکه هنوز حرفی نزدم!! _اونی که تو چشای من دیدی خودتی! شاکی ومتعجب گفتم _عهه عههه؟خانوم صالحی؟ این حرفا چیه؟بعدم مگه نمیگی دختر خوبیه؟خودت ازش تعریف کردی دودقه پیش؟ _اونکه صدالبته.ولی بچست هنوز ۱۸ سالشه...شاید ازون خانواده ها نباشن که بخوان دخترشون تو نوجوونی عروس بشه؟! نفس عمیقی کشیدم سرتکون دادم تو دلم گفتم پس موندنم بی‌فایده بود.حالا هم علیرضا رو عصبانی کردم هم از یک چلو کباب مشتی جا موندم. ولی برخلاف دلم بلندگفتم _کی زن خواست حالا؟همینجوری از کنجکاوی پرسیدم. مامان بالبخند شیطنت آمیزی گفت _حالا بدم نشد که موندی؛میخوام قرمه سبزی بزارم.هرچی لوبیا موند تو بخور چون گوشتا مال مهمونه. شاکی نگاهش کردم. خندید _حامیم ! تو قله های بلندی برای خودت در نظر گرفتی. همچین آدمی تلاش بزرگی هم باید داشته باشه. من نظر خودمو گفتم نگفتم که این‌شکلی وا بری. این حرفش یعنی چیزی که تو دلم بود رو باور کرده نه حرفی که زبونی گفتمو.🙃حقیقتا منو میشناخت. بعد اینکه این جمله مامان تموم شد مهتاب اومد تو آشپزخونه کمک مامان... نگاه به در اتاقم انداختم که صدای خنده ی ماهرخ و عسل و گاهی هم صدای پچ پچ میومد. تو حال خودم بودم که...
🧡🧡🧡🧡🧡 🧡🧡🧡🧡 🧡🧡🧡 🧡🧡 🧡 تو حال خودم بودم که مهتاب با یک ظرف خیار و گوجه نشست کنارم. _بفرمایید اقای صالحی حالا که دوستتون رو پیچوندین به جای اینکه به درو دیوار خونه زل بزنید اینا رو ریز کنید برا سالاد. _هنوز که خیلی مونده تا شام؟ گذاشت جلوم خواست برگرده سمت آشپزخونه که دوباره برگشت.‌‌ انگار از حدسش مطمئن نباشه یه نگاه به من کرد یک نگاه به در اتاقم ... انگار چیزی کشف کرده گفت _میخوای دوتا خیار هم مدل گل کن واسه تزئین گوشه سالاد؟ شاید عروس خانوم خوشش اومد؟ من نمیدونم دخترا این حس ششمو از کجا میارن؟؟ برااینکه از حدسش مطمئن نشه ،لبخند مسخره ای زدم گفتم _ یه هفته بود نخندیده بودم شد یه هشته!! ادامو درآورد _ایگیگیگیگی بعدم پشت چشم نازک کرد و رفت آشپزخونه. منم دوست داشتم همونجا تو پذیرایی بشینم اما یک دوتا مبل جابه جا شدم ‌که مثلا از اتاقم دورشده باشم و شروع کردم به ریز کردن خیارا. گوشامو تیزتیز کردم ببینم چیا میگن؟ _آقای صالحی ریز ریز خورد کنیا. دوست نداشتم صدای مهتاب بره تو اتاق و عسل بفهمه مهتاب به من دستور میده! برای بار اول اصلا جالب نیست!! چشامو ریز کردم چاقو رو انداختم تو ظرف خواستم بلند شم که مهتاب سریع گفت _من کی باشم که از کار شما عیب بگیرم؟ خواهش میکنم بفرمایید... بعد که خیارا رو خورد کردم به بهانه خریدن نوشابه و دوغ زدم بیرون... دم در حیاط که رسیدم برگشتم به چراغ اتاق خودم که روشن‌بود و عسل و ماهی توش بودن،نگاه کردم. رفتم مغازه یک دوغ و یک نوشابه خریدم. تو خیابونم که بودم یکی دوبار با علیرضا تماس گرفتم ولی جواب نداد.‌وای به روزی که این ازدواج کنه،از دخترا نازنازی تره! کی میاد زن این بشه اصلا! کی میاد زن من بشه حالا؟ منِ احساساتی ، تا حالا در قلبم به روی کسی باز نشده،عجیب نیست؟ بهتر بابا دنیای عشق و عاشقی دنیای سختیه،الان خوبه سرخوشم واسه خودم‌. بخداکه خوش به حال اونی که زن من بشه... به افکارم خندیدم. برگشتم خونه و برخلاف تصورم تا لحظه ی چیدن سفره،ماهرخ و عسل تو هال نیومدن. کم کم بوی قورمه سبزی بلند شدو اشتهای آدمو به بازی میگرفت. مامان گفت _حامیم جان!برو ماهرخو صدا کن بیاد سرسفره. لینک پارت اول🌹 https://eitaa.com/Hamim2027/9831
اینو😂 https://eitaa.com/Hamim2027 ____𝐇𝐚𝐦𝐢𝐦_______ 💫✨