𝙃𝙖𝙖𝙢𝙞𝙢 ✨️🌊|نفور
🦋🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋 🦋🦋 🦋 #قسمت_دهم و بازم اون بود که با یکم مکث زود نگاهشو برداشت و به بشقابش داد. نمی
🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🦋
🦋
#قسمت_یازدهم
اخم کرد
_مثل خودمن ینی چجوری ان؟
وقتش بود که رفتنش بی اجازه سر لپ تابمو تلافی کنم
_کچلن چشاشونم چپه...
ابروداد بالا
_توکه موهای عسلو ندیدی؟شاید کچل باشه؟
_ حداقل کلاج نبود!
پشت چشم نازک کردو هولم داد اونور که ماشین ظرفشویی رو خاموش کنه
_بعله کچلم نیست تازه خیلیم پولدارن...
ابروهام رفت بالا
_جدی؟
_باور نمیکنی خودت بیا باباشو بیین...
عسل اومد بیرون و با مامان و مهتاب روبوسی کرد
_خیلی ممنون امشب خیلی زحمتتون دادیم.
_نه دخترم چه زحمتی رحمت بودی.
ماهرخ تو همین فاصله رفت شالشو پوشید که با عسل بره پایین دم در.منم کلید حیاط رو برداشتم پشت سرشون راه افتادم
عسل که کفشاشو پوشید رفت تو آسانسور منو دید.
_عه؟آقا حامی؟شماهم باما میاید؟
_بله.بهتره دوتا خانوم جوون این وقت شب تو کوچه تنها نباشن.
لبخند زد و تشکر کرد.
سه تایی تو کوچه وایستاده بودیم منتظر بابای عسل.
نمدونم حرف زدن این دخترا کی تموم میشه؟
بعد چندساعت مهمونی هنوز تو کوچه کنار هم پچپچ میکنند.
از دور نور یه ماشین تو کوچه افتاد.
عسل گفت
_بابام اومد شما دیگه راحت باشید
با وارد شدن یک مرسدس بنز سفید ابروهام پرید بالا، ماهرخ راست میگفت.
یه آقای جاافتاده با موهای جوگندمی و تیپ شیک از ماشین اومد پایین.
اول با عسل که انگار دلخور بود سلام کرد بعد با من دست داد و تشکر کرد.
عسل صندلی کنار راننده نشست و برای ماهرخ دست تکون داد.ماهرخ هم دست تکون داد تا ماشین دور شد.
نمیدونم چرا ولی دلم یه لحظه گرفت.انگار دوست نداشتم بره...
انقد نگاه کردم تا ماشین از کوچه خارج شد.
ماهرخ صدام زد اروم اروم پشت سرش وارد خونه وبعد آسانسور شدم.
تو آسانسور به ماهرخ گفتم
_راست گفتی...
_من همیشه راست میگم...
اهنگین گفتم
_ماهرخ؟
_بعله؟
_این دوست تو...قصدنداره ازدواج کنه؟
ماهرخ معنی دار نگام کرد لبخند زد
_دوست که...داره...ولی خواستگار زیاد داره.شما باید بری ته صف پشت کارخونه دارها وایستی شااااید نوبتت شد.
به طبقه ی خودمون رسیدیم بالبخند عمیقی گفت
_فکرش رفته تو سرت؟
لبخند زدم
_نه آره نه نه...
_ باهامون فرق میکننا...
واز در آسانسور خارج شد.زنگ خونه رو زد.
کنارش وایستادم وگفتم
_آره مخصوصا از نظر عقلی... از تو و مهتاب خیلی عاقلتره.
خندید و گفت
_منظورم از نظر مالیه...دوسه درجه فرق میکنن.ولی بازم خوبه بلاخره یکی پیدا شده در همین حد هم که ذهن شما رو مشغول کره من خوشحالم.جا امیدواری هست بلاخره طلسمت شکسته شد. ایکاش زودتر دعوتش میکردم
_به کسی چیزی نگی !
_نه نمیگم، خیالت راحت.
نفس آسوده ای کشیدم.کاش مهتابم همینقدر حرف گوش کن بود.
𝙃𝙖𝙖𝙢𝙞𝙢 ✨️🌊|نفور
🦋🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋 🦋🦋 🦋 #قسمت_یازدهم اخم کرد _مثل خودمن ینی چجوری ان؟ وقتش بود که رفتنش بی اجازه سر ل
🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🦋
🦋
#قسمت_دوازدهم
عسل 🍫🙋♀
سوار ماشین شدم.
به جز سلام که بیرون ماشین کردم حرفی بینمون رد و بدل نشد.
تو سکوت داشتم به ماجراهای امروز فکر میکردم.
اولین بود میرفتم خونه ی ماهرخ.
خانواده اش هم مثل خودش باحال بودن،خوش گذشت.
با یادآوری بگو مگوهای دوستانشون ناخودآگاه لبخندزدم.
توی اتاق که بودیم بعد دیدن فیلم کمدی،ماهرخ برام یک کلیپ گذاشت که حامیم توی راه پله داشت یک آهنگ خیلی زیبا میخوند.
بعد کلیپ پرسید
_اگه گفتی اینو برا کی خونده؟
_مگه متن ترانه مال خودشه؟
_آره
وقتی نتونستم حدس بزنم گفت
_برای مامانم خونه...اسمشم گذاشته(از قصد)
خیلی جالب بود برام...
میگن اگه یه پسری بلد باشه احترام مادرشو نگه داره یاد گرفته که در آینده هم احترام همسرشو نگه داره.
خوش به حال همسرش...
البته فرق داره با بچه ننه بودن...
نمیدونم داداش ماهرخ جزو کدوم دسته است؟
شونه انداختم بالا...به من چه اصلا؟
بابا سکوت ماشینو با خنده شکست و گفت
_عسل؟با خودت درگیری بابا؟
به چی فکر میکنی بگو کمکت کنم؟
نفس عمیقی کشیدم و جواب ندادم.
_ناراحتی ازم؟
سرمو چرخوندم طرفش.
_ببخشید که دیر کردم.بخدا هنوز خودمم شام نخوردم گرسنه ام.خیلی سخت گذشت بهت؟
نفس عمیقی کشیدم
_نه سخت نبود. خیلی مهربون هستن ولی دوست نداشتم بدون هماهنگی خونشون بمونم.حس مزاحمت داشتم...
_خب توهم یروز اونارو دعوت کن؟
فکرخوبی بود...
_بابا؟
_جانم؟
_من خواهر برادر میخوام !
باباخندید
_دیگه زیادی بزرگ شدی برا همبازی داشتن.
مکث کردم نگاه شیشه کنارم به بیرون انداختم. آروم گفتم
_گاهی خیلی حس تنهایی میکنم...
بابا همونطور که نگاهش به رو به رو بود نیم نگاهی بهم انداخت.
جوری که نفهمیدم شوخی میکنه یا جدی میگه، پرسید
_میخوای عروست کنم از تنهایی در بیای؟
از این حرف بابا ابروهام پرید بالا.
قشنگ هنگ کردم.
اولین بار بود بابا راجع به همچین چیزی باهام صحبت میکرد؟؟
قبلتر مامان فقط خبر رد کردنشونو توسط بابا بهم میداد...
بااینکه خیابونا خلوت بود پشت چراغ قرمز توقف کردیم.با مکث و تعلل پرسیدم
_از...دواج؟چیشد...که به این فکر افتادین؟
_خب از اونور میبینم خواستگارای خوبی داری،از اینور هم میبینم خانوم از تنهایی شکایت میکنه...
حالا بگو کدومو بیشتر دوست داری؟ازدواج یا ادامه تحصیل؟
اول از همه بگم خیلی خوشحال شدم از نظرات دیروزو امروزتون که راجع به رمان بود☺️
مثل همیشه خداروشکر خیلی انرژی دادین❤️
بعضیام نگران ادامه اش بودن نترسید پایانش قشنگه 🥰
بعد به خاطر همین محبتی که داشتید و اینکه امروز و فردا عیده یک پارت هدیه خدمتتون میخوام بدم😘
شاد باشید مهربونا🌹👇
#قسمت_سیزدم
مونده بودم چی بگم؟
خیلی یهویی بود.
یه دستی به شالم کشیدم و دور صورت و گردنم مرتبش کردم.
خندیدم و گفتم
_من تاحالا ندیدم کسی برای اینکه از تنهایی دربیاد ازدواج کنه؟!
معنی دار نگام کرد
_یعنی دوست نداری؟
یکم فکر کردم و پایین شالمو به بازی گرفتم
_نامزدی و عقد و اینارو چرا...
ولی حس میکنم خونه داری و ازدواج و زندگی مشترک کلمات سنگین و سختی اند...
بابا یک نیم نگاه دیگه بهم انداخت
_هرچیزی رو سخت بگیری سخت میگذره.
ابروهام رفت بالا...خواستگارم کی هست که انقد توجه بابامو جلب کرده؟
_خب...حالا کی هست که انقد نظر شمارو جلب کرده؟
همونطور که میپیچید تو کوچه ی عزیز گفت
_میگم بهت...
از دیدن کوچه عزیز خوشحال خودمو از رو صندلی کشیدم جلو
_میریم خونه عزیز چیکار؟
ازلبخند من باباهم لبخند زد
_مامانت ظهر میگفت من توخونه تنها حوصلم سر میره منو ببر خونه مامانم.
تا ترمز کرد بدون مکث از ماشین پیاده شدم و زنگ آیفونشون رو زدم.
چراغ ایفون روشن شد و در با تیلیک کوچیکی باز شد.
شاید با جرعت بتونم بگم تنها کسی که تاحالا تو دنیا منو ناراحت نکرده عزیز بوده.🙂
پریدم تو حیاط خونه. مامان و عزیز اومده بودن تو حیاط و داشتن خدافظی میکردن.
سرعتمو زیاد کردم.
_سلااام برشهر بانوی من...
عزیز تا منو دید دستاشو باز کرد
_سلام به دختر مهربون خودم
بغلش کردم.و یکم خودمو تو بغلش فشار دادم.
_خوبیییی عزیز؟؟؟
_با تو خیلی خوبم.
وقتی از تو بغلش اومدم بیرون رو به مامانم دستمو دراز کردم
_سلام مامانی خوبی؟
مامانم که دست به سینه وایستاده بود دستشو اورد جلو بالبخند کجی گفت
_سلام عه خداروشکر.پس دیده میشم؟شک کردم یه لحظه.
بابا اومد جلو و سلام احوال پرسی کرد.
مامان رو به عزیز گفت
_خب مامان من دیگه برم. این نوه ی خودشیرینت هم ارزونی خودت.فعلا
و یک قدم به طرف در حیاط رفت.خندیدم که عزیز گفت
_از خدامم هست.
دست گذاشت پشت کمرم
_بریم تو مادر.امشب پیش خودم بمون
مامان که دید نقشش نگرفته زود برگشت
_عه نه مامان...فردا کلاس داره.
عزیز خندید.نگاهم افتاد به موهاش که به تازگی رنگ نکرده بودو ریشه های سفیدش با رنگ یشمی قبلیش خیلی زیباش کرده بود
تو چشای مهربونش زل زدم
_خیلی این مدل مو بهتون میاد.
عزیزلبخند قشنگی زد
_از این مش های سفید گذر زمان به تو هم میده مادر...امروز خوش گذشت؟
با لبخند گفتم
_خداروشکر.خوب بود
_ولی چشات میگه از یه چیزی دلخوری...
اینهمه دقت و ریزبینی عزیز منو بیشتر شیفته اش میکرد.
مامان بالحن معترضی گفت
_نازنازی بودنم حدی داره...حالا یکبار باباش نتونسته سر وقت بره دنبالش.
عزیز همش تقصیر شماست ها...از بس پشتشو گرفتین این ادا اطوارها رو در میاره.
از اینکه هیچوقت درکم نمیکرد و مثل همیشه بهم گفت نازنازیو مغرور و نازک نارنجی قلبم شکست.
_نه من...
قبل اینکه فرصت دفاع داشته باشم بابا برای اینکه جو رو عوض کنه گفت
_مادر جون برید پارچه های قشنگتونو بدوزید شاید خبرای خوشی تو راه باشه.
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
https://eitaa.com/Hamim2027
____𝐇𝐚𝐦𝐢𝐦_______
💫✨
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
https://eitaa.com/Hamim2027
____𝐇𝐚𝐦𝐢𝐦_______
💫✨
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
https://eitaa.com/Hamim2027
____𝐇𝐚𝐦𝐢𝐦_______
💫✨
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
https://eitaa.com/Hamim2027
____𝐇𝐚𝐦𝐢𝐦_______
💫✨
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
https://eitaa.com/Hamim2027
____𝐇𝐚𝐦𝐢𝐦_______
💫✨