ިܩߊܔ ܥܝ ܥ݆ܢܚ݅ܩߊܔ ࡅ߳و 🦦
🌀𝑷𝒂𝒓𝒕*:³
دریا
حاضر شدیم ، کفش ها مون رو پوشیدیم.
رفتیم سمت ویلا ، در رو زدم .
صدای یه پسر اومد که گفت:اومدم!
در باز شد، یه پسر قد بلند با چشمانی سیاه و موهای مجعد..🦩
سپهر...
در زنگ خورد.
+اومدمم
در را باز کردم، یه دختر با موهای قهوه ای با چشمایی درشت...🐾
نگاهمون به هم گره خورده.👀💔
+ ببخشید
با یه ببخشید از کنارم رد شد! به پدر و مادرش سلام کردم....
دریا
روی مبل نشستم،هنوز تو شوک بودم که این پسر کی بود.
لحظه ای توی ذهنم اتفاق صبح که یکی پشت پنجره داشت منو نگاه میکرد افتاد!
*نکنه....
آره خودشه همونی که داشت از پشت پنجره نگاه میکرد منو،اما این با خانواده هاشمی چه نسبتی داره؟!
به فکر فرو رفتم.🦥
+دریا بیا کمک مادر سفره رو بندازیم.
*چشم
بلند شدم و رفتم آشپز خانه ،ظرف ها رو چیدم و لیوان ها رو گذاشتم.🍽️
پدرم و آقای هاشمی رفته بودن بیرون تا جوجه ها رو اماده کنن.🦦
شام حاضر شد...🚶🏻♀️
+سپهر پسرم بیا داخل شام حاضره!
سپهر؟
نکنه همین پسره بود که در رو باز کرد ؟
اره خودشه پس بچه این خانوادس.. 🫢
ادامه دارد ....
به قلم نسا بهار
https://eitaa.com/R_oman