شاید ترسناکترین بخش بزرگسالی
هم این بود که برای غصه خوردن دیگه
وقت مجزایی نداشتی
و مجبور بودی همراه زندگی
کردن بهش بپردازی، همراه
زندگی کردن گریه کنی، همراه زندگی کردن
اضطراب رو تحمل کنی، همراه زندگی کردن
غمتو این دست اون دست کنی.
یقین دارم که این،
شاید ترسناکترین نه،
اما بیرحمانهترین بخشِ بزرگسالی بود .
من میرم.
حالم اوکی نیست . بهتر شدم میام دوباره فعلا خدافظ.
حس میکنم زیادی دارم بهت توجه میکنم در صورتیکه تو حتی به خودت زحمت دیدن پین رو نمیدی🙂
همیشه حق با اونیه که
پوست لبش رو میکنه
پاش رو تکون میده
ضربان قلبش بالاست
یهویی ساکت میشه، به یجا خیره میشه.