#شب_های_قدیمی
#PART_172
ولی دریغ از یک کلمه حرف از دلم نگفتم
بدون هیچ چون و چرایی جنین وار جمع شدم و خوابیدم ؛....
و حالا...
روح و روان فرو پاشیده ام به کمی بی خبری از فضای اطراف احتیاج داشت
که جز معجزه ایی به اسم خواب امکان پذیر نبود.
**
پیچیدن دستی دور تنم و به راحتی حس کردم
اما...
خوابی که به تازگی سراغ چشمام
اومده... اجازه تجزیه تحلیل نمیداد
با پیچیدن بوی تلخ و عمیق سیگار تو بینیم
مغز نمیه هوشیارم با حضور الکس کنارم هوشیار شد ..
صدای نفس های عمیقش از بین موهام
کم کم داشت واضح میشد
از اعماق وجودم دلم میخواست بیدار شم و با قدرت پسش بزنم
اما...
گویا به پلک هام وزنه وصل کرده بودند که اینطور اختیار باز کردنشون رو نداشتم .
موهام و کمی کنار زد
و...
داشتم برای بیدار شدن با پلک های سنگین
شده ام و تمایل شدیدم به خواب میجنگیدم
که با فشرده شدن تو بغلش
ناخودآگاه صدای ناله مانندی از گلوم خارج شد
و بلاخره... پلک هام از هم فاصله گرفتند
لب باز کردم که چیزی بگم
اما صدای زیادی بم شده اش
مانع شد
_بخواب
خوابی که تازه به چشمم اومده بود الان پریده بود ...
نق زدم؛
+ولم کن ...
بیشتر دستاشو دور محکم حلقه کرد
_جات بغلم عه ... بخواب خوابم میاد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
مــحزونِ شــاعر / محافظ
#شب_های_قدیمی #PART_172 ولی دریغ از یک کلمه حرف از دلم نگفتم بدون هیچ چون و چرایی جنین وار جمع ش
#شب_های_قدیمی
#PART_173
نفس عمیقی کشیدم
+برو کنار
حلقه دستاش کمی شل شد ، از فرصت استفاده کردم اومدم بیرون ...
کلافه نچی کرد
سمتش رفتم
دستشو گرفتم کشیدم تا بیارم پایین
نیومد که هیچ
یه سانت ام تکون نخورد
منو کشید که افتادم روی تخت
هینی گفتم چشمام گشاد شد و با ترس نگاش کردم ، قلبم تند میزد ...
تک خنده ای کرد
چشماش و ریز کرد و گفت؛
_تو فکر کردی زورت به من میرسه ، جوجه ...!؟
اره زورم بهش نمیرسید عو_ضی زورگووووو
اب دهنم و قورت دادم
روی سینه اش افتاده بودم
منو کشید روی تخت
خواستم بیام بیرون
ولی فورا بغلم کرد
نفس نفس میزدم
لبم و گاز گرفتم .
دستم و گذاشتم روی سینه پهنش
کلا استخون بود ، عضله هاش خیلی بزرگ بود
خواستم فاصله بگیرم
نزاشت
_ بخواب همینجا ببینم
+ ااالکس
دستم و گرفت
کف دستمو گرفت بو...سید و خیره به چشمام گفت؛
+جااان االکس....
خجالت کشیدم
لب گزیدم و فورا دستم و پس کشیدم
ازش خجالت کشیدم ....
لبخند کجی روی لبش بود
انگار مجبور بودم همينجا بخوابم
لب زدم
+خب تو یه گوشه بخواب منم ، يه گوشه!
پاشو بیشتر باز کرد
تخس گفت؛
_من اینجوری راحتم...
داشت حرص ام میداد نصف شبی گیج میزدم ...
دست انداخت دور کمرم
منو کشید نزدیک ، تا زیر سینه اش
لب زد؛
+اینجا ...
دستم و گذاشتم روی دستش ....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
#شب_های_قدیمی
#PART_226
+ دارم زنم و بغل میکنم
چشمام گرد شد
این نزده مسته.. برای خودش بریده و دوخته بود
دستم و گذاشتم رو سینه اش. و هلش دادم
ولی مگه میرفت کنار
دریغ از یک ذره تکون خوردن...
انقدر سنگین بود
بدنش انگار سنگ بود ، سفت سفت...
حرصم گرفته بود لب زدم؛
+ برو کنار
به زور روی تخت نشستم
موهام دور و برم ریخته بود روی شونه ام
چند تار موهام افتادم بود رو صورتم
پت و مت بود...
همه رو زدم کنار خسته شده بودم از دستشون
دوست داشتم کوتاه بشه راحت باشم
باز دلم نمیومد
با چشم خواب آلود گفتم
+ چرت و پرتا چی بود میگفتی الکس
دست گذاشت زیر سرش
خیره شد بهم ، یه لبخند کجی ام کنج لبش بود.
_ بده گفتم رئیس اینجایی خانووم کوچولو
سرمو تکون دادم
+ من چرا باید رئیس اینجا یاشم؟ مگه من چی کاره ام یه روزه نیومده شدم رییس
دستشو جا کرد زیر سرش
_ چون قراره بشی زنم
پوزخندی زدم
+ خواب دیدی خیره ، هر موقع پشت گوشت و دیدی منم زن خودت میبینی..
از این خبر ها نیست ، آقا الکس
تای ابروش رو داد بالا
لب زد
_در جریانی که اینجا تنهایمم
نگاهی به دور و بر انداختم متوجه نمیشدم
منظورش رو چی میگفت؟
شونه بالا انداختم
+چی؟
_خب به جمالت دختره خنگ ، چقدر تو نترسی آخه من الان میتونم همینجا زن خودم کنم تورو...
چشمام درشت شد
+تو بیخود میکنی، مگه شهر هرته...
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
مــحزونِ شــاعر / محافظ
#شب_های_قدیمی #PART_226 + دارم زنم و بغل میکنم چشمام گرد شد این نزده مسته.. برای خودش بریده و د
#شب_های_قدیمی
#PART_227
تو گلو خندید
_عه؟
اینو گفت ، قلبم یکم تند میزد ، نکنه شیطانی وسوسه ش بده یه کاری کنه
ولی نه الکس به من آسیب نمیزنه
والا جایی که یک دختر و پسر تنهان نفر سوم شیطان هست.
سرم و خاروندم
لب زدم
+من باید برم
خواستم بلند شم
که نیم خیز شد
دستم و گرفت کشید ، باعث شد پرت بشم تو بغلش روی تخت
چشمای درشتشو بهم دوخت
+چیکار داری میکنی؟
****
لب زد
_میخوامت...
دلم لرزید ، بد جوری ام لرزید ...
آب دهنمو قورت دادم
سرم و پایین انداختم
خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم
بگم منم
_کی زنم میشی هوم؟ کی مال خود خووود من میشی بچه...
بچه گفتنش قشنگ بود همونجوری که مالکیت داشتنش قشنگ بود
لب زدم
+ولم کن...
یکم نگام کرد
بعدش رهام کرد
بلند شدم از جام خودم و جمع و جور کردم و سمت در رفتم ....
چشماش بسته بود
زبونی روی لبش کشید و گفت؛
_وایساا...
وایسادم برگشتم سمتش
بهش نگا کردم
لب زدم
+بله؟!
_وایستاا برسونمت...
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
#شب_های_قدیمی
#PART_238
تا به خودم بیام خم شد و پاهام و بغل کرد
من و تو بغلش گرفت
جیغ کشیدم
+کجا ، من و کجا میبری عو/ضی...
چنان نگاهم کرد که خفه شدم
_بسه نمیزارم بری باید بمونی نمیشه نه نه کاترینا نمیشه تو مال منی برای منی عشق منی همه کس منی من بدون تو اصن اصن این خونه بدون تو برام دیگه مهم نیست ...
عصبی اینو گفت
که خودم و کشیدم عقب
چشمام درشت شد
+بهم دست نزن
عصبی دندون سابید
غرید
_نترس ، از من نترس ، از منی که جونمم میدم برات .
آب دهنمو قورت دادم
+الان نه ...
عربده کشید
+پس کی ؟کی واسه همیشه برای من میشی؟کی لعنتی؟
داشت گریه ام میگرفت
خدا حدا میکردم امشب یه بلایی سرمون نیاد
باید آرومش میکردم
دستم و گذاشتم روی بازوش
با استرس لب زدم
+ببین اروم باش ...
دستم که دور بازوش بود و گرفت کشید سمت خوش
تو بغلش افتادم.
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
#شب_های_قدیمی
#PART_273
مشتی به بازوش زدم
+الکس ...بسه برو الان میبینن مارو
تو صدم ثانیه ازم جدا شد تو چشمام زل زد
اخم داشت
_اون بیرون کسی نیست
اهورا میدونه آبانم باید خیلی زود بفهمه ، خب!
عجب تخس بود هااا
برای اینکه رامش کنم ول کنه دیکه بیشتر از کشش نده
با دوسر انگشت دستم به سمت ابروهای
اخم کرده اش بردم
و از هم باز کردم
+اخم نکن بهت نمیاد
چشمکی زدم
از نگاهش برق و آتیش هم زمان رد میشد ...
از زیر دستش فرار کردم
آروم گفت
_لعنت بهت ...
کیکی که خودم درست کردم رو از تو یخچال در اوردم
گفتم؛
+شنیدم چی گفتی هاااا
برگشت سمتم دیووانه وار گفت؛
_گفتم که بشنوی
لعنتی تو در حالت عادیم دلبری...
ناز و عشوه هم قاطیش میکنی ؟!
نمیگی مــیـخـ....ورمــت من؟
با ناز خندیدم
دندون قروچه ای کرد
از اینکه تونسته بودم دیوونه اش کنم خوشحال بودم
یهو
از پشت بغلم کرد هین کشیده ای گفتم
سرش و خم کرد ...
بــ...وسه طولانی و آبــ...داری روی گونم نشوند ....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
مــحزونِ شــاعر / محافظ
#شب_های_قدیمی #PART_273 مشتی به بازوش زدم +الکس ...بسه برو الان میبینن مارو تو صدم ثانیه ازم جد
#شب_های_قدیمی
#PART_274
_اوفیش ....
دختر تو جقدر شیرینی آخه...
چقدرررررر!
پشت چشمی نازک کردم..
سرشو تو گـ..ردنم برد که لرزیدم..
آروم گفت:
- جاان من..
چقدر زود به زود دلم برات تنگ میشه لعنتی..
حتی طاقت نمیارم پنج دقیقه ازم دور بشی!!
دلم لرزید..
از اینکه نمیتونه دوریمو تحمل کنه..
نمیدونم چرا خوشحال شدم!
اینبار حرصی گفت:
- ولی دیوونه میشم..
دیوونه میشم یه مگس نر دورت میبینم..
رد میدم!
لب گزیدم..
+باشه بسه بیا بریم شک میکنین بهمون ...
نچی کرد
هولش دادم عقب ...
+برو عقب دیگه....
الان میفهمن بدبخت میشیم!
دوباره نچی کرد
_تا بــ...وسم نکنی ....
نمیزارم بری!!
چشمام گشاد شد
دلم میخواست موهاش بگیرم بکشم...
متعجب گفتم؛
+چی میگی تووو مگه دیوونه شدییی؟!
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon