eitaa logo
مــحزونِ شــاعر / محافظ
236 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
بـہ نام حامے ماه "درمــحزونِ شــاعر" لینک کانال؛ https://eitaa.com/Hamimooon چنل اصلی ؛⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت های جدید 101تا لحظه دیگر قرار میگیره
تو آرامش و سکوت غذا رو خوردیم ، تموم شدش خواستم میز رو جمع کنم اهورا گفت؛ _نه نه ... شما بشین من جمع میکنم زحمت کشیدین الکس ام حرفشو و تایید کرد . سفره رو جمع کرد نکاهی به ساعت انداختم ساعت 9 رو نشون میداد و من فردا دانشگاه داشتم و یک امتحان از استاد سخت گیر ...... وقتی یادم اومد استرس اومد تو وجودم +الکس ... من باید برم بایذ برم فردا دانشگاه دارم و امتحان ام دارم نگاهم کرد _میخوای بری ، خودم میبرمت +نمی.. نذاشت حرف ام کامل شه گفت: _برو لوازم هاتو بردا بریم پایین منتظرتم ! بعد ام رفت . منم رفتم بالا لوازم هامو جمع کزدم از اهورا خدافظی کردم و رفتم پارکینگ نگاهی به اطراف کزدم تا ماشین رو پیدا کنم با نوری که به چشمام خورد متوجه ماشین الکس شدم رفتم سمت ماشین خواستم عقب بشینم که کفت +عزیزم بیا جلو بشین ، عقب نه! در رو محکم بستم، نشستم جلو حرکت کرد از پارکینگ خونه اومدیم بیرون بعد چند دیقه گفت: _خانوم کوچولو عصبانی هااا +نه خیرش ام .... پوزخندی زد _باشه .... نظرت چیه بریم یه بستنی بخوریم با این حرفش دیگه جوش اوردم من فردا امتحان دارم لای کتاب و باز نکردم دیر ام شده صبح باید برم دانشگاه بعد این میگه بیا بریم بستنی بخوریم..... برگشتم رو بهش گفتم ؛ +الکسس دارم میگم امتحان دارم صبح باید بزم دانشگاه .. با داد اینارو گفتم ، چشاش گرد شده بود از این همه عصبانیت هیچی نگفت منم نشستم سرجام، سرمو تیکه دادم به شیشه ماشین . چند لحظه بعد دوباره گفت؛ _دیدی گفتم عصبانی ایی ، ولی گفتی نه شیطون.... +الکسس _جونم بچه چشام رو بستم ، استرس و اضطراب داشتم زیاددد +هیچی نگو فقط سکوت کن سکوووت زیر لب چیزی گفت ولی متوجه نشدم دیگه هیچی ام نگفت و به راه اش ادامه داد ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
سلاااام🫠💗..
پارت داریم دختراامم😝🥂>>>
حرف مو با یک جمله محکم قطع کرد _چون تو مال منی! آب دهنمو قورت دادم دروغه اگر بگم با این حرف اش دلم نلرزید +مال تو؟ با جدیت سری تکون داد +من کالا نیستم _ولی مال من هستی ! میخوای ثابت کنم؟ با شیطنت گفته بود جدی نگرفتمش برای همین گفتم +هیچ غلطی نمیتونی کنی .... اومد نزدیک خیلی نزدیک سرش برد زیر گردنم نامحسوس احساس کردم لاله گوشم رو بو/س کرد و همون جا گفت ؛ _نمیخوام کاری کنم که خودت باهاش موافق نیستی .... گیج به حرف هاش گوش کردم یعنی میخواست چیکار کنه که اینجوری میگفت ؛... با چیزی که اومد تو ذهنم دوتا مشت محکمی به تخت سینه اش کوبیدم +برو گمشوووو دست از سرم بردار میخوام بررمم بغض ام ترکید با صدای بدی الکس محکم تر منو بغل کرد ، يه دستش دور کمرم بود با اون یکی موهامو نوازش میکرد با صدای دورگه گفت؛ _جانم ...! جون من گریه نکن کاتریناا _وقتی به یه مرد میگی نمیتونه هرکاری می کنه ، خلافش و ثابت کنه ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
مــحزونِ شــاعر / محافظ
#شب_های_قدیمی #PART_158 حرف مو با یک جمله محکم قطع کرد _چون تو مال منی! آب دهنمو قورت دادم درو
از دستش عصبانی بودم میخواستم برم از پیشش کاری نکردا ولی نیمدونم چرا انقدر بغض کرده بودم ... از بغلش اومدم بیرون هول کرده سریع رفتم سمت در خونه و رفتم بیرون ... الکس ام نمیدونم کجا رفت وقتی اومدم نبودش ، رفته بود.! حتی متوجه نشدم چه جوری اومدم بیرون از آپارتمان وقتی به خودم اومدم دیدم تو خیابون ام شب بود همه جا سوت و کور بود هیچکس نبود .! مگه ساعت چند بود؟! یکن رفتم دیدم هیچ خبری نیست قدمام رو اروم کردم اروم اروم داشتم میرفتم جلو ، که یهو یه ماشین ترمز کرد برگشتم فکر کردم الکس عه میخواستم جیغ بزنم و بگم اینجا چه غلطی میکنی وقتی میگم نیا دنبالم نیا دیگههه؛... ولی به جاش یه ماشین پر از پسر دیدم ترسیده با چشمای گرد نگاهش کردم که پنجره رو کشید پایین یکیشون با صدای کشدار گفت ؛ +جووون .....حوری پیدا شده انگار اون یکی گفت ؛ +نگه دار کیوان .... بزار بیاریم این بالا این خوشگله رو انقدر خشکم زده بود که نميتونستم فرار کنم ترسیده بودم ضربان قلبم تند شده بود ، قلبم داشت میومد تو دهنم.... پاهام می‌لرزید اینا .... اینا حالت عادی نداشتن اومدن پایین دست یکیشون که بهم خورد فقط کاری که تونستم بکنم جیغ بلند کشیدم ... _بهم دست نزنننننن.... عصبیشون کردم که بزور دستامو گرفت و کشید سمت ماشین ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
ماشین و کنار زد برگشت سمتم _منظورم اسمم نبود! اسممو میتونی صدا کنی چی میگفت پس منظورش چی بود ؟! چرا عجیب حرف میزد! +پس چی ؟! مشت آرومی کوبید به فرمون _اینطوری که با ناز و عشوه حرف می‌زنی نمی‌تونم خودمو کنترل کنم اینو گفت برگشت طرفم و دستمو کشید سمت خودش پرت شدم تو بغلش زیر پام و گرفت منو گذاشت روی پاش و بو/سه ای روی گونه ام زد انقدر کاراشو یهویی بود که شوکه مونده بودم بالاخره به خودم اومدم جای بدی نشسته بودم ، روی پاش و ... تقلا کردن که سرش و برد سمت گردنم پچ زد ؛ _هیس!بزار اروم بشم.... مشتی بهش کوبیدم +خواهش می‌کنم بزار برم ، من نمیخوام تو بغلت باشم ... _نمیزارم امشب بری خونت... چشمام گرد شد ! م س ت بود؟! یعنی وقتی باهاش نبودم و پیشش نبودم ... یه چیزی خورده! ولی الان یهو اینطوری موجی شد ... با پام کوبیدم بهش +نکن... خندید +جااان.... ای جانم تو هرچقدرم خودت و به در و دیوار بزنی اخرش مال خودمی .... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
مــحزونِ شــاعر / محافظ
#شب_های_قدیمی #PART_162 ماشین و کنار زد برگشت سمتم _منظورم اسمم نبود! اسممو میتونی صدا کنی
تقه ای به پنجره خورد همونجور که رو پاش بودم داد پایین پنجره رو ولی جوری که فقط خودش تو دید باشه و من و کمتر ببینن کی ماشین پلیس وایساده بود پشتمون؟! پلیس گفت؛ +کی هستن؟ الکس چنان با جدیت گفت _همسرم که من واقعن باور کردم زنش ام استرس گرفته بودم خداروشکر بعدش فقط کارت ماشین و اینا رو گرفت و نکاه کرد کتری بهمون نداشت و رفت ... فقط وقتی میخواست بره گفت؛ +خونه رو که ازتون نگرفتن برین خونه برید رو کار ... با این حرفش یه دور قشنک سرخ و سفید شدم ... سرم و پایین انداختم لبو گاز گرفتم که خندید _چشم جناب سروان ... بعد برگشتم سمتم لبو از زیر دندونام بیرون کشید مشتی بهش زدم و از بغلش اومدم بیرن +بیشعووور این چه کاریه حالش خوب شده بود اخماش باز شده بودن ع..نتر، معلومه بعد کاری که می کنه شارژ میشه دیگه ... +چی چی کاری بود؟! انگاری اتفاقی نیوفتاده باشه اینو گفت؛ سرمو برگردوندم به حالت قهر سمت شیشه ماشین بیشعور تازه داشت میگفت چه اتفاقی ؟! ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
پارت 172 و 173 تا دقایقی دیگر میزارم🤌🥲
ولی دریغ از یک کلمه حرف از دلم نگفتم بدون هیچ چون و چرایی جنین وار جمع شدم و خوابیدم ؛.... و حالا... روح و روان فرو پاشیده ام به کمی بی خبری از فضای اطراف احتیاج داشت که جز معجزه ایی به اسم خواب امکان پذیر نبود. ** پیچیدن دستی دور تنم و به راحتی حس کردم اما... خوابی که به تازگی سراغ چشمام اومده... اجازه تجزیه تحلیل نمیداد با پیچیدن بوی تلخ و عمیق سیگار تو بینیم مغز نمیه هوشیارم با حضور الکس کنارم هوشیار شد .. صدای نفس های عمیقش از بین موهام کم کم داشت واضح میشد از اعماق وجودم دلم میخواست بیدار شم و با قدرت پسش بزنم اما... گویا به پلک هام وزنه وصل کرده بودند که اینطور اختیار باز کردنشون رو نداشتم . موهام و کمی کنار زد و... داشتم برای بیدار شدن با پلک های سنگین شده ام و تمایل شدیدم به خواب میجنگیدم که با فشرده شدن تو بغلش ناخودآگاه صدای ناله مانندی از گلوم خارج شد و بلاخره... پلک هام از هم فاصله گرفتند لب باز کردم که چیزی بگم اما صدای زیادی بم شده اش مانع شد _بخواب خوابی که تازه به چشمم اومده بود الان پریده بود ... نق زدم؛ +ولم کن ... بیشتر دستاشو دور محکم حلقه کرد _جات بغلم عه ... بخواب خوابم میاد ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
مــحزونِ شــاعر / محافظ
#شب_های_قدیمی #PART_172 ولی دریغ از یک کلمه حرف از دلم نگفتم بدون هیچ چون و چرایی جنین وار جمع ش
نفس عمیقی کشیدم +برو کنار حلقه دستاش کمی شل شد ، از فرصت استفاده کردم اومدم بیرون ... کلافه نچی کرد سمتش رفتم دستشو گرفتم کشیدم تا بیارم پایین نیومد که هیچ یه سانت ام تکون نخورد منو کشید که افتادم روی تخت هینی گفتم چشمام گشاد شد و با ترس نگاش کردم ، قلبم تند میزد ... تک خنده ای کرد چشماش و ریز کرد و گفت؛ _تو فکر کردی زورت به من میرسه ، جوجه ...!؟ اره زورم بهش نمی‌رسید عو_ضی زورگووووو اب دهنم و قورت دادم روی سینه اش افتاده بودم منو کشید روی تخت خواستم بیام بیرون ولی فورا بغلم کرد نفس نفس میزدم لبم و گاز گرفتم . دستم و گذاشتم روی سینه پهنش کلا استخون بود ،‌ عضله هاش خیلی بزرگ بود خواستم فاصله بگیرم نزاشت _ بخواب همینجا ببینم + ااالکس دستم و گرفت کف دستمو گرفت بو...سید و خیره به چشمام گفت؛ +جااان االکس.... خجالت کشیدم لب گزیدم و فورا دستم و پس کشیدم ازش خجالت کشیدم .... لبخند کجی روی لبش بود انگار مجبور بودم همينجا بخوابم لب زدم +خب تو یه گوشه بخواب منم ، يه گوشه! پاشو بیشتر باز کرد تخس گفت؛ _من اینجوری راحتم... داشت حرص ام میداد نصف شبی گیج میزدم ... دست انداخت دور کمرم منو کشید نزدیک ، تا زیر سینه اش لب زد؛ +اینجا ... دستم و گذاشتم روی دستش .... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon