حمّاد؛
زَمانهِ وَزنِ مُحَبّت بِه صَبر می سَنجَد وَگَرنه عِشق کُجا بود اَگر فِراق نَبود ...
مرا فراق چنین کرد، من صبور نبودم…
خوابَم از دیده چُنان رَفت که هَرگِز نایَد
خوابِ مَن زَهرِ فِراق تو بِنوشید و بِمُرد.
حمّاد؛
أحبّ أن یرغب بي قلبك، كأنّها آخرُ أيّامِ العالم./
دلم ميخواهد دلت طوري مرا
بخواهد که انگار آخرین روزِ دنیاست.