بوی عود میومد
از سحر بیدارشده بودم
صدای عهد و بیشتر کردم
حیاط خیس بود
اقاجون میگفت،با وضو پرچم ها رو نصب کن
برکتش بیشتر میشه
نماز وجماعت خوندیم
عصر شده بود و حیاط شلوغ
بی بی چایی میاورد برای مردای بالای نردبون
بوی حلیمِ اقامیرزا توی حیاط پیچیده بود
سید بود و شال سبزشم دور گردنش
بچه ها سرمیکروفون دعوا میکردن
پسر۱۴ ساله ای هم داشت،متن شعرشو زمزمه میکرد
همون لحظه یه خوش صدا پیدا شد
و حال و هوا رو عوض کرد
ذکر میپیچید
طعم روزم علوی شده بود
شال سبز سرم کرده بودم
سروصدا بود،ازاونایی ک پراز معنویته
غدیر بود
اقاسید قران و باز کرد،الیوم اکملت لکم دینکم بود،عیدی گرفتیم
ریسه ها برق میزدن
بوی عود میپیچید
اما هنوز جای خالیشو حس میکردم
حضرتِیاسبی تو خسته ایم
هیج کدوم برام اتفاق نیفتاده،و صرفا آرزوم و نوشتم،همین لحظه هم نوشتم
کاش غدیر واینجوری جشن میگرفتیم(:
اهل قلم نیستم،اما خواستم حسِ درونیمو بهتون بگم🤍