زائر همیشه بعد نجف کربلا رَوَد
یعنی غدیر اذن دخول مُحَرَّم است...
۲ روز تا#غدیر🌹
رفقا برای غدیر هرکاری میتونید بکنید، نکنه بی تفاوت باشید بزرگترین عید ماست، میتونید اطعام بدید، میتونید شکلات و شربت پخش کنید...
11.88M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 نماهنگ زیبای عربیِ «سوگند به خون سلیمانی» محصول گروه سرود انصارالله یمن و گروه سرود اِزار لبنان
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
با تمام وجود گناه کردیم
نه نعمتهایش را از ما گرفت و نه گناهانمان را فاش کرد
اگر بندگی اش را میکردیم چه میکرد؟
"آیت الله العظمی بهجت"
دلیل بزرگداشت عید غدیر.mp3
7.82M
#مقام_معظم_رهبری
#استاد_شجاعی
#دکتر_رفیعی
اساساً قیمت غدیر، فقط به یک انتصاب و تعیین جانشین نیست!
🔺ریشهی قیمت و ارزش غدیر، در مسئلهای بینهایت بالاتر از انتصاب امیرالمؤمنین علیهالسلام است!
❌ مسئلهای بینهایت بالاتر ؟؟؟
#عید_غدیر
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
همینکه بایدن از اسرائیل رفت عربستان گاواشو بدوشه شهرک های صهیونیستی زیر بارش موشک رفتن گنبد پلاستیکی(آهنین) هم تماشاگره این صحنه هاست:))))
#جبهه_مقاومت
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
همراه شهدا🇮🇷
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 صفحه ۱۸ ... جلو آمد و مجله را از دســتم گرفت. عکسم را به خودم نشان داد و گفت: اين عکس ر
ُ 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
صفحه ۱۹
... با تعجب گفتم: خب بله، چطور مگه؟!
گفت: من قبلا تو بازار سلطاني مغازه داشتم. اين آقا ابراهيم دو روز در هفته سر بازار مي ايستاد. يه كوله باربري هم ميانداخت روي دوشش و بار ميبرد. يه روز بهش گفتم: اسم شما چيه؟گفت: من رو يدالله صدا كنيد!
گذشت تا چند وقت بعد يكي از دوستانم آمده بود بازار، تا ايشون رو ديد با تعجب گفت: اين آقا رو ميشناسي!؟ گفتم: نه، چطور مگه! گفت: ايشــون قهرمان واليبال وكشــتيه، آدم خيلي باتقوائيه، براي شكستن
نفسش اين كارها رو ميكنه. اين رو هم برات بگم كه آدم خيلي بزرگيه! بعد از آن ماجرا ديگه ايشون رو نديدم! صحبتهاي آن آقا خيلي من رو به فكر فرو برد. اين ماجرا خيلي براي من عجيب بود. اينطور مبارزه كردن با نفس اصلا با عقل جور در نمي آمد
٭٭٭
مدتي بعد يكي از دوستان قديم را ديدم. در مورد كارهاي ابراهيم صحبت ميكرديم. ايشان گفت: قبل از انقلاب. يك روز ظهر آقا ابرام آمد دنبال ما. من و برادرم و دو نفر ديگر را برد چلوكبابي، بهترين غذا و ســالاد و نوشابه را سفارش داد.
خيلي خوشــمزه بود. تا آن موقع چنين غذائي نخورده بودم. بعد از غذا آقا ابراهيم گفت: چطور بود؟ گفتم: خيلي عالي بود. دستت درد نكنه، گفت: امروز صبح تا حالا توي بازار
باربري كردم. خوشمزگي اين غذا به خاطر زحمتيه كه براي پولش كشيدم!!
__________________
حوزه حاج آقا مجتهدي
ايرج گرائي
سالهاي آخر، قبل از انقلاب بود. ابراهيم به جز رفتن به بازار مشغول فعاليت ديگري بود. تقريبا کســي از آن خبر نداشــت. خودش هم چيزي نميگفت. اما كاملا رفتار واخلاقش عوض شده بود.
ابراهيم خيلي معنويتر شــده بود. صبحها يک پالســتيک مشكي دستش ميگرفت و به سمت بازار ميرفت. چند جلد کتاب داخل آن بود.
يكروز با موتور از ســر خيابان رد ميشدم. ابراهيم را ديديم. پرسيدم: داش ابرام کجا ميري؟! گفت: ميرم بازار. ســوارش کردم، بين راه گفتم: چند وقته اين پالســتيک رو دستت ميبينم چيه!؟ گفت: هيچي کتابه!
بين راه، سر کوچه نائب السلطنه پياده شد. خداحافظي کرد و رفت. تعجب کردم، محل کار ابراهيم اينجا نبود. پس کجا رفت!؟
بــا كنجكاوي بــه دنبالش آمدم. تا اينکه رفت داخل يك مســجد، من هم دنبالش رفتم. بعد در کنار تعدادي جوان نشست و کتابش را باز کرد.
فهميدم دروس حوزوي ميخوانه، از مسجد آمدم بيرون. از پيرمردي که رد ميشد سؤال کردم ....
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
لیست صفحات این کتاب
https://eitaa.com/Hamrahe_Shohada/2925
🍃🍃🍃🍃🍃