"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_242 روی کاناپه دراز کشیده بودم که صدای چرخیدن کلید تو در خونه اومد بعد چند ث
#شب_های_قدیمی
#PART_243
باز یه چیزی شده بود
که زنگ زده بود به من خدابخیر کنه ...
با تعجب گفتم
+چی شده؟
خندید
_پسسره رو یادته دوست داشتی بابا مخالفت میکرد بالاخره راضی شد بابا
قراره برات بیاد خواستگاری
مات شدم
الان؟
الان وقت گفتن بود!؟
کدوم پسره اصلا؟
من خیلی وقت بود دل کنده بودم ازش
درگیری مغز و قلبم الان با یکی دیگه بود..
من یکی دیگه رو میخواستم
دوباره مامان لب زد
_پس فردا شب بیا خونه ،میخوان بیان برای نشون..
شوکه شدم
برای نشون کردن؟
چه زود
همینو لب زدم
- آخه چه زود برای نشون کردن.
سریع گفت
_ خب تو و پسره همدیگه رو میشناسید..
لب زدم
+ آخه..اخ..
نزاشت حرف بزنم
سریع گفت
_ اخ یادم رفت من باید برم دخترم اومدم بازار خرید بیام باز بهت زنگ میزنم خداحافظ
بعد گوشی رو قطع کرد
همونجوری روی مبل نشستم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon