"مــحزونِ شــاعر "فورنده کافیه
#شب_های_قدیمی #PART_258 منم نگاهمو چرخوندم تو سفره با تعجب گفتم - کمه؟! اوهومی گفت + این چیه ا
#شب_های_قدیمی
#PART_259
کلافه گفتم
- اگه نمیخوای غذاتو بخوری جمع کنم....چقدر حرف میزنی
بعد به نشونه قهر از جام بلند شدم
که جدی گفت
- بشین
دلم می خواست لجبازی کنم ولی حیف که خیلی گشنه ام بود
به خاطر همین سرجام نشستم
و دستمو با تهدید براش تکون دادم
و گفتم
- حیف که خیلی گشنه امه وگرنه عمرا می نشستم باهات غذا بخورم توهم هی اذیتم کنی
شیطون شده بود ، برگشت سمتم گفت
+ نظرت چیه ؟!
- نظرم راجب چی چیه؟!
به دیس اشاره کرد
+ تو یه بشقاب باهم غذا بخوریم ها؟
به دیس میگقت بشقاب؟!
+ اینطوری هر کدومشون هر چقدر سیر شدیم میخوریم دیگه ..
دیگه داشت پرو میشد ، دیگه داشت پررو میشد ..
اصلا به پسرا نباید رو میدادیم
هار میشد
- نخیرم
چشمکی زد
+ باشه ولی زنم که شدی همین کار و میکنیم...
سر پایین انداختم
آروم شروع کردم غذا خوردن
اونم تموم کرد
بشقاب و گذاشت روی میز...
فکر میکردم الان پاشه بره
ولی سمت ظرفشویی رفت
+ بیار طرفا رو بشورم
با ابروهای بالا رفته گفتم
- میخوای ظرف بشوری ؟ تو؟
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده کافیه
#شب_های_قدیمی #PART_259 کلافه گفتم - اگه نمیخوای غذاتو بخوری جمع کنم....چقدر حرف میزنی بعد به نشو
#شب_های_قدیمی
#PART_260
تک خنده ای کرد
+ چیه !بهم نمیاد تو کارای خونه کمک کنم که انقدر شوکه شدی دختر ؟
سریع به ورژن خودم برگشتم
لب زدم
- نه ، نمیدونستم بلدی..
اوهومی گفت
+ مجبور بودم یاد بگیرم، خونه مجردی داشتن معایب خودشو داره دیگه..
بردم داخل سینک گذاشتم
شروع کرد به شستن
تکیه دادم به دیوار را زدم به کاراش
چه با سلیقه بود و مرتب
شست تموم کرد
لبخند زدم
- خسته نباشید..
دکمه پیراهنش و بست
صداش کردم
+ الکس؟
یهو سرش و آورد بالا که محکم خورد به لبه تیز کابینت
اخی گفت ..
نگران سمتش دویدم و دستمو رو بازوش گذاشتم و سمت خودم برش گردوندم
با نگرانی لب زدم
- الکس؟! چیشدی الکس
سرشو به من معنی هیچی تکون داد
و گفت
- هیچی نشدم...خوبم خودتو ناراحت نکن
بعد نیم نگاهی به گاز انداخت
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
عزیزانی که پیام میدین به اطلاع برسونم که انقدر زیاده نمیتونم پاسخ گو همه باشم یکم زمان میبره ، تا جایی که بتونم جواب همه رو میدم 🥲🤍
سین میزنم حتمااا
نمیتونم فعالیت کنم لطفاً لف ندین و درک کنین🥹🥲
جبران میکنم♥️🤝
"مــحزونِ شــاعر "فورنده کافیه
#شب_های_قدیمی #PART_260 تک خنده ای کرد + چیه !بهم نمیاد تو کارای خونه کمک کنم که انقدر شوکه شدی
#شب_های_قدیمی
#PART_261
و ادامه داد
- چای میخوری برات دم کنم؟!
چشمام از تعجب گرد شد
و با صدای بلند گفتم
- چـــییی؟؟؟
ابروشو بالا انداخت و همونطوری که سمت گاز می رفت
گفت
- چیه چرا تعجب میکنی یه چایی دم کردن که دیگه کاری نداره
خنده ام گرفته بود انگار جامون عوض شده بود
با خنده گفتم
- من دخترم این کار ها واجبه برام یاد بگیرم ولی تو ....
تو کد بانووویی
با شنیدن حرفم صدای خنده اش تو گوشم پیچید
و گفت
- ایراد نداره به جاش من جای هردوتامون کار انجام میدم .
ناخودآگاه لبخندی رو لبم نشست و با ذوق بهش نگاه کردم
مطمئن بودم چشمام از ذوق برق خاصی می زد
ولی دلم نمی خواست بفهمه برای همین تک سرفه ی کردم
و خودمو جمع و جور کردم
با خنده گفتم
- خب پس خوبه دیگه من کلا راحت میشم
نیم نگاهی بهم انداخت
و گفت
- همین که تو راحت باشی کافیه
احساس کردم یه لحظه ضربان قلبم نزد و نفسم بند اومد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده کافیه
#شب_های_قدیمی #PART_261 و ادامه داد - چای میخوری برات دم کنم؟! چشمام از تعجب گرد شد و با صدای بل
#شب_های_قدیمی
#PART_262
تو وجودم پر از حس خوب شد
چندلحظه بینمون سکوت برقرار بود
که آروم پرسیدم
- این چایی که درست کردی دم نکشید؟!
سرشو به معنی نه تکون داد
و گفت
- نیم ساعت طول میکشه
بعد چند قدم بهم نزدیک شد و به پذیرایی اشاره کرد
و ادامه داد
- تا یه فیلم ببینیم چایی هم دم کشیده
سریع گفتم
- ای بابا! نیم ساعت؟ خیلی طول میکشه که حداقل یه چیزی بخوریم تا اون موقع!
آروم خندید
یه خندهی بم و قشنگ که انگار از ته دل میاومد. نزدیکتر اومد و همونجوری که داشت میخندید
آروم گفت
- ببین کی داره برای چایی عجله میکنه! نگران نباش، اگه خیلی بیتابی، خودم مشغولت میکنم تا متوجه نشی.
یهو یه لبخند شیطنتآمیز زد که دلم ریخت.
انگار فهمیده بود چی تو سرمه یا شاید هم الکی داشت اذیتم میکرد.
حس کردم دوباره دارم سرخ میشم.
گفتم
- چجوری مشغولم کنی مثلاً؟ با چی؟ با همون فیلمی که گفتی؟
اشاره کرد به مبل راحتی بزرگ وسط پذیرایی.
و سرشو تکون داد
- آره بابا، چه فکرایی تو سرته! برو بشین اونجا تا چایی دم بکشه هم یه چیزی پیدا میکنیم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon