3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
00:00 دقیقه 🕊🤍
من هرشب این موقع خاطراتت رو با خودم مرور میکنم!🥺
#بامدادخمار
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده کافیه
#شب_های_قدیمی #PART_280 بغضی تو گلوم شکست... قطره اشک سمجی از گوشه چشمم در رفت و ریخت ... درست ر
#شب_های_قدیمی
#PART_281
بدون اینکه برگردم و ببینمش در خونه رو بستم ..
یه خوشحالی ته دلم بودد
جدی جدی وقتی کنارش بودم کنارم بود
حالم خوب بود...
وجودتو شکر..
نمیدونم چقدر گذشته بود که تو فکر بودم...
اما با صدای پیام گوشیم به خودم اومدم..
برداشتمش...
پیامش باز کردم!
الکس بود نوشته بود؛
-"خوابیدی خوشگله؟!"
لبخند ریزی زدم...
نچی براش فرستادم!
دوباره گفتم
"تو چرا نخوابیدی؟!"
به ثانیه نکشید جواب داد
"-چرا نخوابیدی عشقم ؟"
"نمیدونم....
خوابم نبرد !"
تو اتاق دراز کشیده بودم روی تخت
-"فردا میخوای بری دانشگاه؟!"
+"آره"
"-پس فردا صبح اماده باش خودم میام میبرمت ، باشه کوچولو ی من ؟"
با حرف کوچولو لبخندی روی لبم اومد
براش تایپ کردم؛
+"تو هم دیوونه ی همین کوچولو شدی؟!
با حرف بعدش بدجور دلم رو
قلقلک میداد !
-"بدجور هم دیوونه و عاشقت شدم کوچولو ..!
حرفای قشنگی میزد...
"+تاحالا عاشق نشدی؟"
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده کافیه
#شب_های_قدیمی #PART_281 بدون اینکه برگردم و ببینمش در خونه رو بستم .. یه خوشحالی ته دلم بودد جد
#شب_های_قدیمی
#PART_282
"+تاحالا عاشق نشدی؟"
-"چطور به ذهنت اومد این ...؟!
چرا یه همچین سوالی پرسیدی آخه ..؟!!
براش نوشتم
"+یهویی شد ...
بگوووو تووو!
چند لحظه طول کشید
یه حال عجیبی داشتم که قابل توصیف نبود
"-قبل اینکه دیییونه تو شم آره
یک بار !!
یجوری شدم....
نمیدونم چرا اما انکار دوست داشتم اولین عشقش من باشم !!.
"+خب...
کی بوده؟!"
سریع نوشت
-"زیاد مهم نبود ، دبیرستانی بودم!
دوران جاهلیتم بود بچه ...
پشت بندش پیام بعدیش اومد
"-نکنه حسودیت شده؟!!"
براش تند تایپ کردم
"+نه خیرشم...
چرا باید حسودیم شه؟؟!
عمرا....
فقط سوال شد برام!!
چند تا استیکر خنده برام فرستاد
آتیش گرفته بودم...
"-عشقای قبلی مهم نیستن ، عشق الانم مهمه برام!
که جونمم میدم براش .!"
ایندفه نشد دیگه!
بدون اینکه چیزی بگم گفتم؛
"+باشه ....
خوابم میاد !
از صفحه چت اومدم بیرون و گوشیم و خاموش کردم گذاشتم زیر شارژ ...
بهتر بود بهش فک نکنم و بخوابم امروز به لطف
بنده ی خدا نتونستیم بریم دانشگاه
فردا غوغا بود...!
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من از خرابه ی عشق برات گلخونه ساختم !🌱🤍
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده کافیه
#شب_های_قدیمی #PART_282 "+تاحالا عاشق نشدی؟" -"چطور به ذهنت اومد این ...؟! چرا یه همچین سوالی
#شب_های_قدیمی
#PART_283
صبح با سر و صدا ایی که از تو اتاق میومد بیدار شدم
به سختی چشمای خوابآلودم رو باز کردم
آبان بود....
تو کند نمیدونم دنبال چی میگشت ولی تا کمر تو کمد بودش .
نیم خیز شدم
با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم؛
+آ..آبان دنبال چی میگردی ؟؟!
نشنید دوباره گفتم
بازم نفهمید انقدر غرق گشتن بود که هوش و حواس نداشت...
دمپایی رو فرشی که پایین تخت بود رو برداشتم
پرت کردم سمتش
سر صبح هدف گیریم خووب نبود ولی
بالاخره فهمید
برگشت همین که منو دید
جیغ خفه ای کشید و لب زد
_دییوونه شدی ؟!!
نمیگی سکته میکنم بیشعوور؟!!
چشمامو ریز کردم
+دنبال چی میگردی..؟
بی توجه به من برگشت کارش رو ادامه داد
_دنبال مانتو بارونیم میگردم بلنده مشکی بود تو ندیدی کاترینااا؟!
یکم فکر کردم نه چیزی یادم نمیومد و گفتم نه
از تخت اومدم پایین
نگاهی به ساعت کردم ساعت 6:50 دیقه رو نشون میداد و من باید 8 دانشگاه میبودم
رفتم سرویس
وقتی برگشتم دیدم آبان حاظر و آماده
نشسته پشت میز داره صبحانه میخوره ...
_کاترینااا...بیا صبحانه بخور.
زیاد میل نداشتم چند لقمه خوردم و پاشدم!
_بیشتر بخور!
+سیر شدم
اونم دیگه اصرار نکرد پاشدم برم حاظر شم
کنجکاو شدم؛
+میگم ... آبان تو کجا میخوای بری سر صبحی
چپ چپ نگام کرد نا امید بود
_احمق من و تو امروز باهم کلاس داریم دانشگاه برو حاظر شو باید کم کم بریم ...
با یادآوری اینکه این بعضی از واحد های دانگشاهم با آبان یکی بود
آهان گفتم و رفتم سمت اتاق
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon