eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
1.8هزار دنبال‌کننده
143 عکس
287 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_315 ضربه ای به در اتاقش زده شد سریع هولش دادم فاصله گرفت شال امو روی سرم م
بیشعورر حتی رعایت نمی‌کرد وقتی خانم عه اینجا بود فک رو هم فشردم - باشه ، منتظر میمونم سر جام ایستادم خون خونمو می‌خورد. چرا آدم نمیشد؟ چرا درست نمیشد هرچی بهش می‌گفتم شبیه پسر بچه تخس بازم کار خودشو انجام میداد. - بفرمایید همین که خانوم عه رفت نفسی گرفتم آروم لب زدم - الکس خودت بگو چیکارت کنم؟ چشماش برقی زد هومی کشید - همین حالا ببو...سم! دهنم باز موند. چیکارش کنم الان گفت؟! خودم؟ الکس و؟! همین یه قلمم مونده بود خندیدم - امر بعدی جناب؟ میخوای دو سه شکمم بچه برات بیارم؟ سر تکون داد ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_316 بیشعورر حتی رعایت نمی‌کرد وقتی خانم عه اینجا بود فک رو هم فشردم - باشه ،
- فکر خوبیه ولی فعلا عجله نداریم چشمام درشت تر از این نمیشد رو که رو نبود جاده قدیم بود ماشالله. پامو به زمین کوبیدم نق زدم - اذیتم نکن الکس جدیدا خیلی رو مخ شده بود سر تکون داد - حله برو بشین اونجا ! اشاره ای به مبل کرد باور نمیکردم بدون اینکه کاریم کنه داشت می‌گفت برم اونجا بشینم؟ سرمو کج کردم - جدی؟! لب زد ؛ -کاترینا .... برو اونجا بشین برم ببنیم این بیاتی چی میگه میام پیشت ! ازم فاصله گرفت و به سمت در رفت لحظه ی آخر برگشت نگاهی بهم کرد انگار میخواست چیزی بگه ولی بدون حرف از اتاق رفت. همین که رفت تازه یادم اومد باید نفس بکشم نگاهی به اطراف ام کردم تا موقع ای که الکس بیاد حوصله ام سر میره تصمیم گرفتم فضولی کنم . به سمت میزش رفتم روی صندلی رئیس نشستم ، عجب بابا چرخی زدم +همسر رئیس داشتن خوب چیزه ی هااا پادشاه اوووف بابا بنازم ..... داشتم برای خودم کیف میکردم
من بلدم چطوری یکیو دوست داشته باشم ، اما نمیدونم چطوری باور کنم یکی دوسم داره🥲❤️‍🩹
غصه نخوریا.. من و پارتام هستیم🙂😂🌼
بفرمایید پارت😂🧿
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_317 - فکر خوبیه ولی فعلا عجله نداریم چشمام درشت تر از این نمیشد رو که رو نبو
دوتا کِشو بود آخری رو باز کردم یا سری وسایل بود زیاد اهمیت نداشتن همین که خواستم ببندم چشمم به قاب عکس افتاد از داخل کِشو برداشتم عکس خانوادگی بودش یک خانم و آقا مُسنی بود با یک دختر که بهش میخورد 17 و 18 سالش باشه و... چند نفر دیگه یکم دیگه دقت کردم تونستم چهره الکس رو هم بشناسم اونم از روی چشم و ابروش انگاری عاشق چشم و ابروش بودم که تونستم تشخیص بدم .... عکس عه وایب خوبی داشت روی صورت های همه شون لبخندی بود با فکر اینکه شاید بازم عکس ای باشه گشتم؛ یکی دیگه ام پیدا کردم قاب عکس به پشت بود وقتی دیدم باورم نمیشد این من بودم کی بوده که خودم متوجه نشدم دیقاا لباس هایی بود که رفتم کافه کتابخونه تنم کرده بودم... تو شوک بودم زل زده بودم به قاب عکس خودم نمیدونم چقدر گذشت که من محو اون دوتا قاب عکس بودم * -از کی تاحالا شما کنجکاو شدی من خبر ندارم؟! صدای الکس بود وقتی به خودم اومدم دیدم الکس اومده تو اتاق ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_318 دوتا کِشو بود آخری رو باز کردم یا سری وسایل بود زیاد اهمیت نداشتن همین
هین ایی کشیدم ، هول شده از روی صندلی پاشدم زبونم بند اومده بودم آخه خب مرد چرا اینجوری میای !!! تا مرز سکته رفته بودم. زیر چشمی نگاش کردم ... داشت به حال من میخندید با ناراحتی ازش رو گرفتم و به سمت صندلی رفتم نشستم همونجا بعد چند دقیقه اومد کنارم نشست قاب عکس هم دستش بود اشاره ای به اون قاب عکس دستش کرد و لب زد؛ -میخوای بدونی این افراد کی هستن؟! خیلی دوست داشتم بدونم براهمون حرف شو تایید کردم... شروع کرد به توضیح دادن ؛ انگشت اشاره ش روی همون خانوم و آقا ی مُسنی گذاشت -این دونفر پدر و مادرم هستن بعد روی همون دختر 17 و 18 ساله گذاشت -ایشونم خواهرم هست خواهر کوچکیم داخل عکس خانوم و دوتا آقای دیگه هم بودن که گفت؛ -خاله و همسر خالش هست و اون پسر دیگه هم که هم سن خود الکس بهش میخورد بچه شون بود و در آخر هم خودش . با یه حال گرفته ای گفت ؛ -همه این آدم ها خانوادم هستن. من جز خانوادم کسیو ندارم دستم و گذاشتم روی دستش اروم لب زدم +قروبنت برم من ... پس من چی نامرد؟! خندید روی پیشونیم بو ...سه ای کاشت -تو خود منی نفسم به نفس تو بنده نباشی نمیتونم سرش و گذاشت روی شونه ام حالش گرفته بود ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
حق تا فردا صبح>>>>🥲👀
ساعت شیش پارت گذاشته میشه🤌🥲