eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "
1.8هزار دنبال‌کننده
146 عکس
760 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طاها تنها کسی هستش که وایب یه ادم امن رو میده >>> ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قول میدم تا مرگ کنارت باشم 🤍! ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امیر اقایی فقط تو نقش منفی 🤌 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خـیـلـی‌دوسـت‌دارم! شـک‌نـکـن!🪷✨ ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
من بلدم چطوری یکیو دوست داشته باشم ، اما نمیدونم چطوری باور کنم یکی دوسم داره🥲❤️‍🩹
غصه نخوریا.. من و پارتام هستیم🙂😂🌼
بفرمایید پارت😂🧿
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_317 - فکر خوبیه ولی فعلا عجله نداریم چشمام درشت تر از این نمیشد رو که رو نبو
دوتا کِشو بود آخری رو باز کردم یا سری وسایل بود زیاد اهمیت نداشتن همین که خواستم ببندم چشمم به قاب عکس افتاد از داخل کِشو برداشتم عکس خانوادگی بودش یک خانم و آقا مُسنی بود با یک دختر که بهش میخورد 17 و 18 سالش باشه و... چند نفر دیگه یکم دیگه دقت کردم تونستم چهره الکس رو هم بشناسم اونم از روی چشم و ابروش انگاری عاشق چشم و ابروش بودم که تونستم تشخیص بدم .... عکس عه وایب خوبی داشت روی صورت های همه شون لبخندی بود با فکر اینکه شاید بازم عکس ای باشه گشتم؛ یکی دیگه ام پیدا کردم قاب عکس به پشت بود وقتی دیدم باورم نمیشد این من بودم کی بوده که خودم متوجه نشدم دیقاا لباس هایی بود که رفتم کافه کتابخونه تنم کرده بودم... تو شوک بودم زل زده بودم به قاب عکس خودم نمیدونم چقدر گذشت که من محو اون دوتا قاب عکس بودم * -از کی تاحالا شما کنجکاو شدی من خبر ندارم؟! صدای الکس بود وقتی به خودم اومدم دیدم الکس اومده تو اتاق ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_318 دوتا کِشو بود آخری رو باز کردم یا سری وسایل بود زیاد اهمیت نداشتن همین
هین ایی کشیدم ، هول شده از روی صندلی پاشدم زبونم بند اومده بودم آخه خب مرد چرا اینجوری میای !!! تا مرز سکته رفته بودم. زیر چشمی نگاش کردم ... داشت به حال من میخندید با ناراحتی ازش رو گرفتم و به سمت صندلی رفتم نشستم همونجا بعد چند دقیقه اومد کنارم نشست قاب عکس هم دستش بود اشاره ای به اون قاب عکس دستش کرد و لب زد؛ -میخوای بدونی این افراد کی هستن؟! خیلی دوست داشتم بدونم براهمون حرف شو تایید کردم... شروع کرد به توضیح دادن ؛ انگشت اشاره ش روی همون خانوم و آقا ی مُسنی گذاشت -این دونفر پدر و مادرم هستن بعد روی همون دختر 17 و 18 ساله گذاشت -ایشونم خواهرم هست خواهر کوچکیم داخل عکس خانوم و دوتا آقای دیگه هم بودن که گفت؛ -خاله و همسر خالش هست و اون پسر دیگه هم که هم سن خود الکس بهش میخورد بچه شون بود و در آخر هم خودش . با یه حال گرفته ای گفت ؛ -همه این آدم ها خانوادم هستن. من جز خانوادم کسیو ندارم دستم و گذاشتم روی دستش اروم لب زدم +قروبنت برم من ... پس من چی نامرد؟! خندید روی پیشونیم بو ...سه ای کاشت -تو خود منی نفسم به نفس تو بنده نباشی نمیتونم سرش و گذاشت روی شونه ام حالش گرفته بود ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon