905.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بخاطر چیز های مسخره رابطتونو بهم نزنید:)
#گل_سنگ
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
943.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غریبه شدیم واسه همدیگ❤️🩹
#جان_سخت
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
701.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عادی ترین مکالمه منو دوست پسرم:😂
#گل_سنگ
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده ممنونم
این بده 💔 #زن_بچه ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اکران فیلم سینمایی #زن_بچه
(زن و بچه)
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده ممنونم
#شب_های_قدیمی #PART_347. - یعنی... الان شما باهمین؟ الکس خونسرد گفت: _آره. - از کی؟! لبخندی زد
#شب_های_قدیمی
#PART_348
آبان هنوز از خنده رودهبر شده بود...
- نه جدی...
من هنوز تو شوکم!
اهورا لیوانشو روی میز گذاشت.
- بابا جمعش کن...
انگار خبر نامزدیشونو شنیدی!
- خب برای من همینقد عجیبه!
خندیدم..
- چرا انقدر بزرگش میکنی؟
آبان انگشتشو سمت الکس گرفت.
- چون این آدم...
اشارهاش به الکس بود.
- همین آدم یه زمانی میگفت رابطه حوصله میخواد و من حوصله ندارم!
اهورا زد زیر خنده.
- راست میگه...
با تعجب برگشتم سمت الکس.
- واقعاً؟
الکس زیر لب غر زد.
_قدیم بود.
آبان محکم روی میز زد.
- نه خیر! مال همین چند ماه پیشه!
- آبان...
- نه! بذار حقیقت روشن بشه!
لبخندمو جمع کردم که نخندم
آبان ادامه داد:
- یه زمانی میگفت من وقت ندارم دنبال این چیزا برم.
اهورا گفت:
- بعد الان ببین...
- الان براش در بطری دوغ باز میکنه!
همه خندیدن.
اینبار حتی الکس هم نتونست جلوی خندهشو بگیره.
من که داشتم از خنده سرخ میشدم گفتم:
- وای خدایا...
آبان دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد.
- من فقط دارم واقعیتو میگم!
بعد یه لحظه مکث کرد.
انگار تازه یه چیزی یادش افتاده باشه.
نگاهش جدیتر شد.
- ولی جدا از شوخی...
خندهها کمکم خوابید.
آبان به الکس نگاه کرد.
- مراقبش هستی دیگه؟
چند ثانیه سکوت شد.
برخلاف قبل،
اینبار توی صداش شوخی نبود.
الکس بدون مکث جواب داد:
_آره.
- مطمئنی؟
نگاه الکس برای لحظهای سمت من اومد .
بعد خیلی آروم گفت:
_بیشتر از خودم.
برای چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت.
آروم پلک زدم
اهورا لبخند محوی زد.
و آبان...
آبان همونطور که به چشمای الکس نگاه میکرد،
انگار جوابشو گرفته بود.
نفسشو بیرون داد.
- خب...
بعد لبخند زد.
- پس من دیگه حرفی ندارم.
با تعجب گفتم:
- همین؟
- آره همین!
شونهای بالا انداخت.
- وقتی یه نفر اینجوری نگات میکنه...
سرشو به سمت الکس کج کرد.
- دیگه لازم نیست چیزی ثابت کنه.
سکوت کوتاهی بینشون افتاد...
سکوتی که از هزار تا حرف بیشتر معنی داشت.
اما طبق معمول آبان بیشتر از سی ثانیه نمیتونست جدی بمونه.
یه دفعه گفت:
- فقط یه چیزی!
الکس اخم کرد.
_باز چی؟
آبان خندید.
- اگه یه روز دعواتون شد،
من طرف کاترینا رو میگیرم!
ته دلم پر از امید شد قربون رفیق خودم ...
از خنده خم شدم
اهورا دستشو روی پیشونیش گذاشت.
و الکس؟
فقط با قیافهای که نشونه قتل میداد به آبان خیره شده بود...
در حالی که خندهی چهارنفرهشون دوباره توی فضای رستوران پیچید....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده ممنونم
#شب_های_قدیمی #PART_348 آبان هنوز از خنده رودهبر شده بود... - نه جدی... من هنوز تو شوکم! اهورا
#شب_های_قدیمی
#PART_349
- اگه یه روز دعواتون شد،
من طرف کاترینا رو میگیرم!
از خنده قش کرده بودم .
اهورا دستشو روی پیشونیش گذاشت.
و الکس فقط خیره موند به آبان...
اونم نه یه نگاه معمولی!
از اون نگاههایی که آدم حس میکنه هر لحظه ممکنه یه قاشق پرت بشه سمتش!
آبان با خونسردی یه تیکه کباب برداشت.
- چی شده؟ حقیقت تلخه؟
_نه...
فقط دارم فکر میکنم چطوری خفهات کنم.
- ببین کاترینا...
همین آدمو انتخاب کردی!
خندیدم..
+آبان بس کن دیگه...
- نه! تازه گرم شدم.
اهورا با خنده گفت:
- خدا به خیر کنه.
آبان تکیه داد به صندلی.
- راستی یه سوال مهم...
همه فهمیدن دوباره یه چیزی تو سرشه.
الکس زیر لب گفت:
_نپرس...
- میپرسم!
بعد نگاهش اومد سمت من؛..
- اولین بار کی عاشق شدی؟
نزدیک بود آب تو گلوم بپره.
+چی؟!
- سوال سادهایه!
اهورا خندید.
- آره خب جواب بده.
لبمو گاز گرفتم
نگاهم ناخودآگاه سمت الکس رفت.
و همین کافی بود.
آبان با هیجان گفت:
- اووووه...
همین نگاه یعنی جوابو گرفتم!
+آبان!
- چی؟! من چیزی نگفتم.
الکس که تا اون لحظه ساکت بود،
لیوانشو روی میز گذاشت.
_بسه دیگه.
آبان با مظلومیت گفت:
- من فقط دارم دوستمو بهتر میشناسم.
- خیلی دیر یادت افتاده.
- مهم اینه یادم افتاده!
دوباره خنده روی میز نشست.
چند دقیقه بعد غذاها جمع شده بود و فقط نوشیدنیها مونده بود.
فضای رستوران آرومتر شده بود.
موسیقی ملایمی پخش میشد و نور زرد چراغها روی میز افتاده بود.
آبان ساکت شد.
یه لحظه یهویی اهورا شروع کرد..
بعد به الکس نگاه کرد.
- جدا از همه شوخیها...
اینبار صداش جدی بود.
- خوشحالی؟
الکس که انتظار این سوالو نداشت،
چند لحظه چیزی نگفت.
من و آبان هم ساکت شدیم.
اهورا ادامه داد:
- چون من سالهاست میشناسمت.
همیشه کار میکردی...
همیشه حواست به همه بود...
ولی هیچوقت ندیدم برای خودت زندگی کنی.
سکوت کوتاهی بینشون افتاد.
الکس نگاهشو از میز گرفت.
یه لحظه به من نگاه کرد...
بعد خیلی آروم گفت:
_آره...
و لبخند خیلی کمرنگی زد.
_برای اولین بار...
آره.
اینبار هیچکس شوخی نکرد.
هیچکس نخندید.
فقط لبخند محوی روی لب همه نشست...
چون میشد فهمید این جواب،
از ته دلش اومده.
و شاید برای همین بود که آبان فقط سر تکون داد...
و با رضایت گفت:
- خب...
پس ارزششو داشته.
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده ممنونم
#شب_های_قدیمی #PART_349 - اگه یه روز دعواتون شد، من طرف کاترینا رو میگیرم! از خنده قش کرده بودم
#شب_های_قدیمی
#PART_350
آبان لبخندی زد.
- خب... پس ارزششو داشته.
نگاهش ناخودآگاه بین من و الکس چرخید...
برای چند ثانیه هردومون ساکت بودیم.
سکوتی که بیشتر از هر حرفی معنی داشت.
اما درست همون لحظه...
صدای ویبره گوشی الکس روی میز پیچید.
همه ناخودآگاه برگشتیم سمتش.
الکس نگاهی به صفحه گوشی انداخت...
و برای اولین بار اون شب،
رنگ نگاهش عوض شد.
اخم ریزی بین ابروهاش نشست.
آبان متوجه شد.
- چیزی شده؟
الکس بدون اینکه جواب بده،
صفحه گوشی رو خاموش کرد.
_نه.
اما من میشناختمش...
خیلی بیشتر از چیزی که بقیه فکر میکردن.
و میدونستم این "نه" اصلاً شبیه نه واقعی نیست.
اهورا جرعه ای از نوشیدنیش خورد.
- مطمئنی؟
_گفتم که چیزی نیست.
موضوع عوض شد...
حداقل برای بقیه.
اما نه برای من.
چون از همون لحظه،
ذهنم درگیر اون اخم کوتاه شده بود.
چند دقیقه بعد از رستوران خارج شدیم.
هوای شب خنک بود.
اهورا و آبان جلوتر راه میرفتن و سر یه موضوع مسخره بحث میکردن.
من اما عقب تر بودم...
کنار الکس.
نگاهی بهش انداختم.
+کی بود؟
سرشو برگردوند سمتم.
_کی؟
+همونی که زنگ زد.
نگاهش برای چند ثانیه روی صورتم موند.
بعد نگاهشو گرفت.
_هیچی مهم نبود.
قلبم یه جوری شد.
همیشه وقتی چیزی رو پنهان میکرد،
همین شکلی جواب میداد.
+الکس...
قبل از اینکه حرفمو کامل کنم،
یه ماشین مشکی چند متر اونطرف تر توقف کرد.
همه ناخودآگاه برگشتن سمت صدا.
در ماشین باز شد...
و دختری ازش پیاده شد.
دختری که با دیدنش،
الکس کاملاً خشکش زد.
نه فقط الکس...
من هم رنگم پرید.
و من...
برای اولین بار حس کردم
قرار نیست این شب،
اونجوری که فکر میکردیم تموم بشه...
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon