"مــحزونِ شــاعر "فورنده ممنونم
#شب_های_قدیمی #PART_351 نگاه اون دختر مستقیم روی الکس قفل شده بود... چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت. ب
#شب_های_قدیمی
#PART_352
مهتاب عقب رفت.
- گفتم که باید بدونی...
اخم الکس عمیقتر شد.
_از کجا فهمیدی؟
- خودم دیدمش.
برای چند ثانیه سکوت کرد.
اونقدر که حتی آبانم دیگه شوخی نمیکرد.
اهورا آروم گفت:
- یکی هست به ما بگه جریان چیه؟
مهتاب قبل از اینکه الکس چیزی بگه،
جواب داد:
- چیز مهمی نیست...
اما از لحنش معلوم بود اتفاقاً خیلی هم مهمه.
نگاهش دوباره روی من ثابت موند.
اینبار طولانیتر...
جوری که معذب شدم.
بعد لبخند کجی زد.
- پس این همون دخترهست؟
ابروهام بالا رفت.
آبان هم کنجکاوتر شد.
- کدوم دختر؟
مهتاب بیتوجه به بقیه فقط به الکس نگاه میکرد.
- همونی که این همه مدت باعث شده هیچکسو نبینه...
فکم شل شد.
اهورا زیر لب گفت:
- اوه...
الکس اخطارآمیز صداش زد.
_مهتاب!
- چیه؟ دارم دروغ میگم؟
اخم الکس عمیقتر شد.
- خب نمیگم دیگه...
اما از نگاهش معلوم بود اصلاً پشیمون نیست.
بعد رو به من کرد.
- سلام...
من مهتابم.
+ سلام.
- خیلی دربارهت شنیدم.
متعجب نگاهش کردم.
چون مطمئن بودم الکس از اون آدمها نیست که درباره زندگی خصوصیش حرف بزنه.
مهتاب انگار فکرمو خوند.
- البته نه مستقیم...
لبخند شیطونی زد.
- ولی وقتی یکی بعد از سالها بالاخره عاشق میشه،
فهمیدنش سخت نیست.
اینبار حتی آبان هم سوت کشید.
- عاشق؟!
الکس نفسش رو با حرص بیرون داد.
_آبان...
- من هیچی نگفتم!
مهتاب خندید.
اما پشت اون خنده،
یه غم ریز هم دیده میشد.
انگار خودش بهتر از همه میدونست...
آدمی که سالها دوستش داشته،
هیچوقت قرار نیست نگاهش کنه.
و حالا اون نگاه...
روی کس دیگهای متوقف شده بود.
روی من...
همون لحظه گوشی الکس دوباره لرزید.
همه ناخودآگاه نگاه کردیم.
اینبار اخمش عمیقتر شد.
مهتاب لبخندشو جمع کرد.
و فقط یه جمله گفت:
- فکر کنم وقتشه حقیقتو بفهمی...
نگاه الکس برای چند ثانیه روی صفحه گوشی ثابت موند...
و من نمیدونستم چرا...
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده ممنونم
#شب_های_قدیمی #PART_352 مهتاب عقب رفت. - گفتم که باید بدونی... اخم الکس عمیقتر شد. _از کجا فهم
#شب_های_قدیمی
#PART_353
نگاه الکس برای چند ثانیه روی صفحه گوشی ثابت موند...
و من نمیدونستم چرا...
اما حس بدی ته دلم افتاده بود...
آبان که کنجکاوی داشت از چشمهاش میبارید گفت:
- خب دیگه...
یکی به ما بگه چه خبره؟!
مهتاب نگاه کوتاهی به الکس انداخت.
انگار منتظر اجازه اون بود.
اما الکس فقط گوشی رو توی جیبش گذاشت و گفت:
_هیچی نیست.
آبان خندید.
- هر وقت تو گفتی هیچی نیست،
دقیقاً یه چیزی هست!
اهورا هم سر تکون داد.
- موافقم.
من اما حواسم به مهتاب بود...
به نگاههایی که یواشکی سمت الکس میرفت...
به لبخندهایی که سعی میکرد پنهونشون کنه...
و به غمی که پشت اون خندهها بود.
یه لحظه دلم براش سوخت.
چون حتی اگه کسی چیزی نمیدونست...
من دختر بودم.
و میفهمیدم.
بعضی نگاهها رو نمیشه قایم کرد.
مهتاب نفس عمیقی کشید.
بعد یهو گفت:
- راستی...
بالاخره همون کافه کتابخونه رو خریدی؟
ابروهام بالا رفت.
کافه کتابخونه؟
همون جایی که...
همه چیز از اونجا شروع شده بود.
نگاهم ناخودآگاه سمت الکس رفت.
برای اولین بار کمی جا خورد.
_از کجا فهمیدی؟
- مامانبزرگ گفت.
آبان بینشون نگاه میکرد.
- وایسا...
همون کافهای که قبلاً هر روز میرفتی؟
الکس سر تکون داد.
_آره.
قلبم یه تپش نامنظم زد.
همون کافهای که اولین بار دیده بودمش...
همون جایی که زندگیم آروم آروم تغییر کرده بود.
مهتاب لبخند زد.
- پس آخرش خریدیش...
نگاهش یه لحظه سمت من چرخید.
بعد آروم گفت:
- ارزششو داشت؟
سکوت افتاد.
یه سکوت عجیب.
انگار سوالش فقط درباره کافه نبود.
آبان هم متوجه شد.
اهورا هم.
حتی من.
نگاه همه سمت الکس رفت.
و اون...
بدون اینکه حتی یک ثانیه فکر کنه،
نگاهش روی من نشست.
مستقیم.
آروم.
و عجیب مطمئن.
بعد گفت:
_بیشتر از چیزی که فکرشو میکردم.
قلبم چنان کوبید که مطمئن بودم همه میشنون.
آبان زیر لب گفت:
- اوه اوه...
اهورا خندشو قورت داد.
و مهتاب...
برای اولین بار لبخند زد.
یه لبخند واقعی.
انگار بالاخره قبول کرده بود...
که بعضی آدمها،
از همون اول برای هم نوشته شدن...
حتی اگه دیر به هم برسن.
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده ممنونم
#شب_های_قدیمی #PART_353 نگاه الکس برای چند ثانیه روی صفحه گوشی ثابت موند... و من نمیدونستم چرا..
پــارت جدید قربون شکل مــاهِت🥺💛🍨
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قربون اون دلت برم من♥️🥲
قصه ی عشقی که میگم عشق لیلا و مجنون عه !🫀
#خاتون
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به قول خسرو شکیبا:
"زن بودن کار ساده ای نیست."
این اسمش غیرت نیست🤌🥲
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش یه ذره فقط وجدان داشتی که این رفتار رو با یک دختر نکنی ...!🥺💔
#چان_سخت
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلت براش تنگ شده؟!
خیلیییی♥️😭
#خاتون
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه یه شب نباشی من میمرم🫀
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوب طول میکشه تا شبیه زن تیمسار شیم..😁
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از زیبایی تا قدرت بازیگری 💗😭
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق رو باید فریاد کشید🫀🗣
#خاتون
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon