eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "
1.9هزار دنبال‌کننده
188 عکس
701 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_352 مهتاب عقب رفت. - گفتم که باید بدونی... اخم الکس عمیق‌تر شد. _از کجا فهم
نگاه الکس برای چند ثانیه روی صفحه گوشی ثابت موند... و من نمی‌دونستم چرا... اما حس بدی ته دلم افتاده بود... آبان که کنجکاوی داشت از چشم‌هاش می‌بارید گفت: - خب دیگه... یکی به ما بگه چه خبره؟! مهتاب نگاه کوتاهی به الکس انداخت. انگار منتظر اجازه اون بود. اما الکس فقط گوشی رو توی جیبش گذاشت و گفت: _هیچی نیست. آبان خندید. - هر وقت تو گفتی هیچی نیست، دقیقاً یه چیزی هست! اهورا هم سر تکون داد. - موافقم. من اما حواسم به مهتاب بود... به نگاه‌هایی که یواشکی سمت الکس می‌رفت... به لبخندهایی که سعی می‌کرد پنهونشون کنه... و به غمی که پشت اون خنده‌ها بود. یه لحظه دلم براش سوخت. چون حتی اگه کسی چیزی نمی‌دونست... من دختر بودم. و می‌فهمیدم. بعضی نگاه‌ها رو نمیشه قایم کرد. مهتاب نفس عمیقی کشید. بعد یهو گفت: - راستی... بالاخره همون کافه کتابخونه رو خریدی؟ ابروهام بالا رفت. کافه کتابخونه؟ همون جایی که... همه چیز از اونجا شروع شده بود. نگاهم ناخودآگاه سمت الکس رفت. برای اولین بار کمی جا خورد. _از کجا فهمیدی؟ - مامان‌بزرگ گفت. آبان بینشون نگاه می‌کرد. - وایسا... همون کافه‌ای که قبلاً هر روز می‌رفتی؟ الکس سر تکون داد. _آره. قلبم یه تپش نامنظم زد. همون کافه‌ای که اولین بار دیده بودمش... همون جایی که زندگیم آروم آروم تغییر کرده بود. مهتاب لبخند زد. - پس آخرش خریدیش... نگاهش یه لحظه سمت من چرخید. بعد آروم گفت: - ارزششو داشت؟ سکوت افتاد. یه سکوت عجیب. انگار سوالش فقط درباره کافه نبود. آبان هم متوجه شد. اهورا هم. حتی من. نگاه همه سمت الکس رفت. و اون... بدون اینکه حتی یک ثانیه فکر کنه، نگاهش روی من نشست. مستقیم. آروم. و عجیب مطمئن. بعد گفت: _بیشتر از چیزی که فکرشو می‌کردم. قلبم چنان کوبید که مطمئن بودم همه می‌شنون. آبان زیر لب گفت: - اوه اوه... اهورا خندشو قورت داد. و مهتاب... برای اولین بار لبخند زد. یه لبخند واقعی. انگار بالاخره قبول کرده بود... که بعضی آدم‌ها، از همون اول برای هم نوشته شدن... حتی اگه دیر به هم برسن. ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
شبتون بخیر مهربونااا🎀🤍
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قربون اون دلت برم من♥️🥲 قصه ی عشقی که میگم عشق لیلا و مجنون عه !🫀 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به قول خسرو شکیبا: "زن بودن کار ساده ای نیست." این اسمش غیرت نیست🤌🥲 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش یه ذره فقط وجدان داشتی که این رفتار رو با یک دختر نکنی ...!🥺💔 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلت براش تنگ شده؟! خیلیییی♥️😭 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه یه شب نباشی من میمرم🫀 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوب طول میکشه تا شبیه زن تیمسار شیم..😁 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از زیبایی تا قدرت بازیگری 💗😭 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق رو باید فریاد کشید🫀🗣 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پدر یه سایه بون عه🫀🫂🥲 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon