eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "
1.9هزار دنبال‌کننده
188 عکس
701 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدمیزادقبله ی عالم باشد ، دلش پناه می‌خواهد.🫂❤️‍🩹 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
993.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😢موند به قلبمم حسرتت ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_353 نگاه الکس برای چند ثانیه روی صفحه گوشی ثابت موند... و من نمی‌دونستم چرا..
آبان زیر لب گفت: - اوه اوه... اهورا خندشو قورت داد. و من... سریع نگاهمو از الکس گرفتم. قلبم هنوز آروم نشده بود. مهتاب که انگار فضا رو فهمیده بود، گفت: - خب من دیگه برم... بعد رو به الکس کرد. - بعداً زنگ بزن. _باشه. برای لحظه‌ای نگاهش روی من موند... بعد خداحافظی کرد و رفت. چند دقیقه بعد ما هم سمت ماشین‌ها راه افتادیم. آبان و اهورا جلوتر بودن و مثل همیشه سر یه موضوع مسخره بحث میکردن. من عقب‌تر راه میرفتم. کنار الکس. هوای شب خنک بود. باد آرومی موهامو بهم ریخته بود. خواستم با دست جمعشون کنم که یهو الکس ایستاد. +چی شد؟ بدون جواب دادن دستشو دراز کرد. چند تا از تار های موهام رو پشت گوشم داد بعد خیلی عادی گفت: _الان بهتر شد. خشکم زد. کار خاصی نکرده بود... ولی نمی‌دونستم چرا دلم لرزید. دوباره راه افتادیم چند قدم بعد گفت: _خسته شدی؟ +نه. نگاهی بهم انداخت. _الکی نگو. +واقعاً نه. لبخند کمرنگی زد. _از وقتی از رستوران اومدیم سه بار خمیازه کشیدی. متعجب نگاهش کردم. خودم حواسم نبود. چطور اون دیده بود؟ انگار فکرم رو خوند. _حواسم بهت هست. همین. فقط همین سه کلمه. ولی یه جوری گفت که قلبم گرم شد. نه از اون حرف‌های قشنگی بود که آدم‌ها حفظ می‌کنن... نه از اون جمله‌هایی که فقط برای تاثیر گذاشتن گفته میشه... خیلی ساده بود. خیلی واقعی. و شاید برای همین اینقدر به دلم نشست. چند قدم بعد آبان داد زد: - شما دوتا چرا عقب موندین؟! الکس بدون اینکه نگاهم کنه گفت: _داریم میایم. بعد خیلی آروم رو به من اضافه کرد: _آروم راه برو. +خودم می‌تونم. خندید. _می‌دونم. مکث کوتاهی کرد. بعد ادامه داد: _ولی دلم میخواد مراقبت باشم. برای چند ثانیه حتی نفس کشیدن هم یادم رفت. و همون لحظه بود که فهمیدم... بعضی آدم‌ها با گل و هدیه دل آدمو نمی‌برن... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_354 آبان زیر لب گفت: - اوه اوه... اهورا خندشو قورت داد. و من... سریع نگاهم
آبان و اهورا جلوتر رفته بودن... صدای خنده‌هاشون از دور میومد من و الکس چند قدم عقب‌تر راه می‌رفتیم. چند ثانیه سکوت بینمون افتاد. بعد یهو گفتم: + مهتاب دوستت داره... الکس نگاهش رو از خیابون گرفت و انداخت سمتم. _میدونم. + از کجا؟ گوشه لبش بالا رفت _انقدر تابلوئه که آبانم فهمیده. خندم گرفت + بیچاره. _کی؟ + مهتاب. چند لحظه ساکت شد. بعد گفت: _آره.. ولی بعضی آدما رو هرچقدر هم دوست داشته باشی، نمیتونی عاشقشون بشی. نمیدونستم چرا... ولی قلبم یه ضربه آروم خورد. نگاهم افتاد روی کفش‌هام. + از کجا میفهمی عاشق شدی؟ چند ثانیه جواب نداد فکر کردم سوالمو نشنیده. اما بعد خیلی آروم گفت: _وقتی یه نفر تبدیل میشه به قشنگ‌ترین قسمت روزت. نفسم گیر کرد. سعی کردم عادی باشم. + فلسفی شدی خندید. _هنوز تموم نشده. ابروهام بالا رفت. _وقتی وسط شلوغ‌ترین روزت، یهو دلت بخواد فقط صدای اونو بشنوی. وقتی یه خبر خوب داری، اولین نفری که یادت میفته اونه. وقتی یه اتفاق بد میفته، بازم اولین نفری که یادت میفته اونه. قلبم دیگه اصلاً آروم نبود. + خیلی بلدی حرف بزنی. اینبار کامل برگشت سمتم. _نه. مکث کوتاهی کرد _فقط برای اولین بار دارم چیزی رو که حس میکنم میگم. نفسم بند اومد. سریع نگاهمو گرفتم. چون مطمئن بودم اگه یک ثانیه بیشتر بهش نگاه کنم، سرخ شدن صورتم لو میره. اما انگار اونم متوجه شده بود. چون صدای خنده آرومش کنار گوشم پیچید. _بازم خجالت کشیدی؟ + نه! _دروغگو. + الکس... _جانم؟ و لعنتی... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon