eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فورنده ممنونم
1.9هزار دنبال‌کننده
188 عکس
701 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتی ازنگاه کردن بهت‌هم سیر نمیشم🖇💘 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همون لحظه به دنیا اومدم؛❤️‍🔥😭 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتی اگر اشبتاه هم کردی دوست داشته باشه. ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
فصل دو سريال بامداد خمار اومد🤩🕺
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به حرف هر مردی اعتماد نکنید:) ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده ممنونم
#شب_های_قدیمی #PART_355 آبان و اهورا جلوتر رفته بودن... صدای خنده‌هاشون از دور میومد من و الکس چند
_جانم؟ و لعنتی... همین یک کلمه رو جوری گفت که تا چند ثانیه نتونستم جواب بدم آبان و اهورا چند متر جلوتر بودن.. من و الکس آروم پشت سرشون راه می‌رفتیم. نمیدونستم چرا... ولی از وقتی مهتاب رفته بود، یه حس عجیبی داشتم. آخرش طاقت نیاوردم. + الکس... _هوم؟ + اگه من اونجا نبودم... نگاهش سمتم چرخید. + و مهتاب ازت میخواست یه فرصت بهش بدی... چی میگفتی؟ چند ثانیه سکوت کرد. اونقدر که از پرسیدن سوالم پشیمون شدم. بعد یهو ایستاد منم ایستادم. _میخوای جواب واقعی بدم؟ قلبم یه ضربه زد + آره. چند لحظه نگاهم کرد. بعد گفت: _نه. جوابش اونقدر سریع بود که جا خوردم. + حتی فکرم نمیکردی؟ لبخند خیلی کمرنگی زد. _وقتی آدم چیزی که میخواد رو پیدا کرده، دیگه دنبال گزینه‌های دیگه نمیگرده. نفسم بند اومد. سریع نگاهمو گرفتم. لعنتی... چرا هر بار اینجوری حرف میزد؟ انگار فهمیده بود چه بلایی سر دلم میاره. چون آروم خندید. _یه سوال من جواب دادم... حالا نوبت توئه. + چی؟ خم شد و با شیطنت گفت: _اگه من اون روز توی کافه کتابخونه سر میزت نمینشستم... اگه هیچوقت باهم آشنا نمیشدیم... فکر میکنی الان دلت برای من تنگ میشد؟ قلبم فرو ریخت. چه سوالی بود آخه؟! خواستم سریع یه جواب سربالا بدم. اما نتونستم. چون حقیقت رو میدونستم. خیلی خوبم میدونستم. الکس لبخند زد. _دیدی؟ + چی دیدم؟ _اینکه حتی نمیتونی دروغشو بگی. و قبل از اینکه چیزی بگم.. راه افتاد سمت آبان و اهورا. در حالی که من هنوز سرجام ایستاده بودم... و داشتم به این فکر میکردم که چطور یه پسر تونسته بود با چند جمله ساده... کل شبمو به هم بریزه... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon