eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "
1.9هزار دنبال‌کننده
189 عکس
702 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
891.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایران زیر ابر اشغال نمیمونه ...🌱🤍 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودش و شوهرش 🤍😎 وقتی فهمیدم لین دونفر همسر هستن باورم نمیشد😂 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اکه همسر آیندم اینجوری نگام نکنه چی؟😭💗 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی همه ی زندگیت یه نفره❤️‍🩹🥲 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بوس کردن دوست پسر تو فیلم ایرانی: ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
شیرین کم عقل:😑
این حقش نبود خانم پاکروان:)
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خانووومم توییی😁💘💘🎀 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
پارت ها درحال تایپه....🤌🥲
بریم واسه پارتمون نفسم؟🥺💕✨
یه کم دیر واسه پارت اومدم ، ولی اومدم .. بیاید بخونیمش جینگولای من🤓❤️✨
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_357 و قبل از اینکه چیزی بگم... راه افتاد سمت آبان و اهورا. در حالی که من هنوز
همون موقع صدای آبان از دور اومد: - آهای عاشقا! اگه حرفاتون تموم شده ما یخ زدیم اینجا! چشمام گرد شد. + آبان!! - خب پنج دقیقه پیش خداحافظی کردیم! الان ده دقیقه‌ست دارن همونجا وایسادن! الکس زیر لب خندید. منم از خجالت صورتمو برگردوندم. چند دقیقه بعد... با یه دور سرخ و سفید شدن و دلتنگی ازهم خداحافظی کردیم ... و تشکر از الکس . بالاخره رسیدیم خونه قبل از پیاده شدن گفت: - راستی... + جان؟ نگاه معنی‌داری کرد. - یه نفر امشب خیلی خوشحال به نظر میومد! بالش صندلی رو برداشتم پرت کردم سمتش. + برو گمشو! صدای خنده‌اش تا آخر کوچه میومد... همون شب.. بعد از دوش گرفتن خودمو روی تخت انداختم. اما خواب؟ محال بود. هر بار چشمامو میبستم... یه جمله توی سرم تکرار میشد. "ولی یه چیزی هست که از دست دادنش میتونه حالمو خراب کنه..." و بعد... "تو." بالش رو روی صورتم گذاشتم. + خداااا.. این پسر رسماً اعصابم رو به هم ریخته بود. اما ته دلم... یه حس شیرین میدوید. حسی که هرچی بیشتر سعی میکردم نادیده بگیرمش... بیشتر خودش رو نشون میداد. --- صبح روز بعد... هنوز ساعت ده نشده بود که گوشیم لرزید. با چشم‌های خواب‌آلود صفحه رو نگاه کردم. پیام از الکس بود. "بیداری؟" بی‌اختیار لبخند زدم. چند ثانیه بعد نوشتم: "الان آره." تقریباً همون لحظه جواب داد. "خوبه." ابروهام بالا رفت. "فقط همین؟" سه نقطه تایپش ظاهر شد... و چند ثانیه بعد پیام جدید اومد. "نه." قلبم یه ضربه زد. "دلم خواست اول صبح صداتو بشنوم." و لعنتی... من حتی قبل از اینکه جواب بدم... داشتم لبخند می‌زدم... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon