467K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بند بند وجودم مبتلا به توعه🥲❤️🩹
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدم عاشق ♥️🫂
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوری که قربون صدقه اش میره جلو جمع💘💘💘😭😭
#قطب_شمال
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
602.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من اگه روانشناس بشم .😂👌
#قطب_شمال
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واییی آقا نکنین با فامیل رل نزنین ، تموم شه بد میشههههه🤣🤣🤦♀
#شهرزاد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا وقتی یکیو عاشق و دیووونه خودتون میکنین تنها میزارین بعد؟!!!💔😭
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیشتر به عشقش دچار شدم>>
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من همه جوره حواسم بهت هسسستتت❤️🩹🥲
#ازیادرفته
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
668.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهم اینه تو هر شرایطی کنارت باشه🙃🌱
#قطب_شمال
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوبه دختر نداری تووووو مادر شوووهررر اون موقع چی میگفتی؟!!!!🤦♀🤣🤍
#بامدادخمار
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده ممنونم
#شب_های_قدیمی #PART_359 و لعنتی... من حتی قبل از اینکه جواب بدم... داشتم لبخند میزدم. چند ثانیه ب
#شب_های_قدیمی
#PART_360
نتونستم چند دقیقه چند لحظه صبر کنم
چیزی نگم..
اما فضولی و کنجکاویم اجازه نداد!
+کجا داریم میریم ؟!
با حرفی که زد چشمام گرد تر نمیشد.
-مهمونیم !
مهمون؟
گیج سر تکون دادم
- من و تو مهمونیم؟
مهمون کجاییم؟
شونه ای بالا انداخت
- مامانم فهمید برگشت و دعوتمون کرده، گفته باید ببرمت
چند لحظه منگ نگاش کردم
مامان الکس منو دعوت کرده برم خونه اشون؟!
لبخند خنگولانه ای زدم
فکر کردم اثرات خواب زیادیه زده به سرم
موهامو خاروندم
با صورت جمع شده ای ادامه دادم
- عع یه بار دیگه حرفتو تکرار کن حس میکنم خواب زیاد باعث شده توهم بزنم
نیشخندی زد
- توهم نزدی ، میخوام همین جوری ببرمت
چشمام ببشتر گرد شد
- چیمیگی تو
میخوای کجا منو ببری همینجوری
چشماشو تو حدقه چرخوند
بی اعصاب تکیه اشو از صندلی گرفت
نیم خیز شد به سمتم محکم دست هاشو بهم کوبید جلو صورتم.
همین که صداش تو ماشین پیچید
شونه ام بالا پرید
- چته مردک
خونسرد و بی حوصله گفت
- خوابت نپرید؟
حقیقتا حالا که فکر میکردم پریده بود
اما دوباره نمی تونستم حرفی که زده بود و درک کنم
تو شک بودم مگه خانوادش خارج نبودن ؟!!
و دقیقا انگار ذهن مو خوند و گفت؛
-مامانم اینا.... مثل اینکه 3و4 روزی هست برگشتن ایران و من نمیدونستم چون اگر میخواستن بیان من نمیذاشتم که بیان برای همین به من نگفتن و بعد اینکه اومدن مامانم دیشب
تو ماشین وقتی داشتم با اهورا برمیگشتیم خونه زنگ زد...
و تورو دعوت کرد و از من خواست تورو با خودم ببرم...
چشمامو ریز کردم
- به عنوان چی قراره بیام؟
اخمی کرد
- یعنی چی به عنوان چی قراره بیای؟
چشمامو براش لوچ کردم
- توام خنگیا
میخوای دست دختر مردمو بگیری به مامانت بگی من کیتم؟
عقب رفت دوباره تیکه داد به صندلی با یه ژست خواصی که نمیدونم از کجا در اورده بود این همه اعتماد به نفس رو گفت،
- زن آیندم
پوزخندی زد
-مثل اینکه شهر کوچیکه خبرا زود میرسه دست مامانم ...
آروم گفت
احتمالا مهتاب گفته وگرنه کی میخواد بگه؟؟؟!!
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon