eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
1.9هزار دنبال‌کننده
181 عکس
687 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتایی که عاشقی گوگوش پلی کن.. وقتایی که افسرده ای چاوشی پلی کن.. وقتایی که میخوای آروم شی شجریان پلی کن...❤️‍🩹🥺
سلام سلاااامم..!😌💕
حالِ دلـت چطـوره؟!🫠✨
پـااارت داریممم🌸
دختـراممم ، حاضـرید؟!👀🍬
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_365 مشغول حرف زدن با پسر داییش بود اما وسط حرفاش لبخندی که کنج لبش نشست و کام
چه رمانتیک بعد این همه سال هنوزم سالگرد می‌گرفتن بابا دمشون گرم خوبه یادشون مونده و هنو حوصله شو دارن و دوست دارن.. از این خانواده حتما یه پسر مثل خودشون بار می اومد دیگه وقتی دنبال بهونه بودم... وگرنه مامان باباهم سالگردشونو همیشه کیک می‌گرفتن والا و این طبیعی باید باشه حتی بعضی وقتا بچه هاشون هم حساب نمیکردن دوتایی باهم میرفتن بیرون ... دوتایی می‌رفتن رستوران و دور دور... - عزیزم هیلدا با توعه با صدای خواهر الکس به خودم اومدم - جونم؟ چیزی گفتی؟! - من سوال پرسیدم عزیزم ولی انگار حواست نبود. دختر عمو الکس بود سر تکون دادم - ببخشید حواسم نبود تا خواست خواهر الکس حرفی بزنه که هلیدا قبل از اون سریع تر اقدام کرد با لبخند تصنعی گفت - با الکس رابطه ای داری؟ اخمی روی پیشونیم که نشست دست خودم نبود این چه سوالیه ..! این که رابطه داشتیم و انکار نمی‌کردم اما وقتی به بقیه نگفته بودیم چطور به خودش اجازه میداد سرک بکشه؟ یادم نمیاد جایی رو امضا کرده باشم که برای همه توضیح بدم زندگیم چه خبره .. خنده کوتاهی کرد - البته میتونی جواب ندی اذیتت نمیکنم ... سر تکون دادم با رکی تموم گفتم - خب من ترجیح میدم سوالتو بدون جواب بزارم عزیز. لبخندش از روی صورتش محو شد... فک نمیکرد همچین حرفی بزنم ! فکر نمی‌کرد اینجوری جوابشو بدم؟ خب بین زندگی های مردم سرک نمی‌کشید تا جواب بدی ام نگیره حس کردم خواهر الکس لبخندشو به زور جمع کرده بود. هیلدا به خودش اومد هول کرده گفت - ببخشید قشنگم، قصد نداشتم ناراحتت کنم سرمو تکون دادم و لبخند کوتاهی زدم ریلکس گفتم - ناراحت چرا؟ شونه ای بالا اندخت - هیچی همینجوری گفتم زیاد جدیش نگیر اخه دیدم کنار هم می‌شینید و خیلی راحتید فکر کردم شاید... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_366 چه رمانتیک بعد این همه سال هنوزم سالگرد می‌گرفتن بابا دمشون گرم خوبه یادشو
این دفعه اونی که بین حرفش پرید و جوابشو داد کارن بود پسر عموی کوچیک الکس یه بچه ده ساله بود با زبون درازی گفت - خاله کاترینا تو شرکت عمو الکس کار می‌کنه و دوست نزدیک هم هستن مثل عمو اهورا که با عمو الکس رفیق شیش هستند.. بخاطر همین زیادی راحتن مکثی کرد و با شیطنت بیشتر ادامه داد - جدا از اینا حالا شاید یه خبراییم باشه ما که دخالتی نمی‌کنیم و سکوت میکنیم تا ببینم چی میشه .. خندم گرفت دقیقا شبیه خود الکس بود مثل خودش هم حرف می‌زد و جواب میداد کپی در برابر اصل... هم اینکه رابطه من و الکس سوال کرده بود گفته بود به تو مربوط نیست و فضولی نکن دیگه سکوت کرد و چیزی نگفت حتی متوجه شده بودم سنگینی نگاه هایی که سر سفره حس میکردم افرادی مثل هیلدا بود .. مهتاب هم که نگم اصلا از چشماش همه چی می‌بارید... خانواده پدری و مادری دعوت بودن... به لطف من که میگفتم شام واینستیم بریم خونه به خاطر آبان ... الکس گفت آبان هم بیاد و این دفعه هم اهورا رفت دنبالش.. مثل اینکه این دختر هم باید بفرستیم خونه بخت. با این فکر لبخندی روی لبم اومد .. بالاخره آخر شب شد همه مهمونا داشتن می‌رفتن و من و ابان می‌خواستیم برگردیم که ؛.. الکس بلند گفت - کاترینا ؟ آماده ای بریم! یه لحظه حس زن و شوهرا بهم دست داد مالکیت رو بررررمم... نه خوشم اومد زندگی متاهلیم تجربه کنیم بلند شدم خواستم به سمت اتاق یکی از مهمون برم و مانتومو بردارم. که یهو کارن گفت - عمو الکس خاله کاترینا جونم امشب میشه اینجا بمونین؟! گیج موندم چی شد شبو کجا بمونم؟! آبان پوزخندی زد یه نکاه بدی بهش انداختم که دیگه ساکت شد ... اره برات دارم به ریش من میخنده دختررهه خواهر الکس زود ادامه حرفشو گرفت با ذوق و شوق نگاهمون میکرد.. الکس تخس نچی کرد - نمیشه باید بریم فردا جلسه دارم مهمه باید سر وقت اونجا باشم مادر الکس چشمی چرخوند - وا الکس یه جوری حرف میزنی انگار غریبس اینجا کلی کت و شلوار داری هنوز پسر این حرفا چیههه نگاهی به من انداخت با مهربونی ذاتیش که از ته دل میگفت ادامه داد - دخترمم اینجا می‌مونه فردا لازم نیست ببریش مثلا رئیسشی هااا... این درست نیست لبخندی کنج ل...بم اومد ته دلم یه حس خوبی بود با خانوادش عمیقا حال می‌کردم.. دوسشون داشتم .. میدونم پرو پرو امروز اومدم اینجا بدون هیچ مخالفتی باید سنگین عمل میکردم ولی خب یهویی شد همه چی... ولی مامانش و خواهرش بر خلاف پسر خوش اخلااااقشون خیلی مهربون بودن. ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوست داشتنِ آدم‌ها را می‌توان از توجه آنها فهمید وگرنه حرف راکه همه می‌توانند بزنند....🥲💗 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و تو حتی نفهمیدی که امیــرعلی‌ بچه منم بود💔. ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میشه هربار با دیدن این سکانس اشک ریخت! ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon