1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاشآدما درد حرفایی که میزنن رو حس کنن💔.
#زن_وبچه
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سکانس از فیلم سینمایی
#غریزه
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه دریایی میان ماست:)💔
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قرارمونیادتنره🥹
#غریزه
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسمش رحیمه🥲❤️
#بامدادخمار
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من و دوستام تو همون مهمونی که گفتیم نمیایم؛🤣🤣
#بامدادخمار
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
904K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از کی مث سگ میترسی و حساب میبری؟!👀
مامااااااااالنننننمممممم میبییینییییی ماماااااانمممم🤦♀🎀😂
#زخم_کاری
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
از کی مث سگ میترسی و حساب میبری؟!👀 مامااااااااالنننننمممممم میبییینییییی ماماااااانمممم🤦♀🎀😂 #زخم_کا
تو زخم کاری 4 فصل داشت من فقط فصل دو رو خیلی دوست داشتم به خاطر وجود میثم و شیدا تموم .💘😉😂
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم برات تنگ شده بود تو چی؟!😭❤️🩹
#خاتون
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اکه اینجوری ناز نکشه چی؟!کنسله♥️😂
#بدنام
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
848.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نزاااردختررر زندگی تو کن ، عشق واقعی نی..!🥲🤍
#بی_عاطفه
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_369 بو..... سه نرمش و ادامه داد ... چشمام و بستم و دست و پاهام میلرزید .. خوب
#شب_های_قدیمی
#PART_370
الکس گفت
– دنبالت کرده؟!
آبان با حرص گفت
– دنبال؟!
میخواست پاچم و بگیره پدر/سگ..
دو دقیقه دیر جنبیده بودم ، پام و خورده بود..
وحشیه..وحشییی خیلی
صداش پر بغض بود و معلوم بود واقعا ترسیده که الکس گفت
– اون بيچاره که کاری با کسی نداره..
– عه؟!
برادر من داشت منو شکار نهار فرداش کنه..
کاری نداره؟!
چقدرم زشت و سیاهه آخه..
الکس با خنده گفت
– عزیزم..
نمیخواسته بهت حمله کنه که!!
حتما باهات احساس صمیمیت کرده که نزدیکت شده..
آخه میدونی..
سگ ها همجنس های خودشون و میشناسن..
ابان با جیغ گفت
– من دارم از ترس سکته میکنم ، بعد تو مسخره میکنی؟!
تو هم یکی أی لنگه ی همینی بی شعوور ..
چقدر باهم زود صمیمی شدن انگارر چند ساله باهم دوستن و همدیگر و میشناسن...
ولی خب الان تو این موقعیت حق میدادم که آبان نمیفهمه چی میگه..
الکس هم دنبال همینه راحتی...
الکس خندید و اشاره ای به لبه باغچه کرد گفت
– بیا بشین ، برات آب بیارم
رنگ به رو نداری
از داخل ماشین بطری آب رو دادم الکس و دست آبان داد که الکس گفت
– تو آخه کجا رفتی با اهورا رفتی تنها برگشتی !؟
تازه یادش اومده بود کجا هستیم و چی شده !!!
بعد اینکه آروم شد شروع کزد به توضیح دادن
تازه یه چیزی یادش اومده بود انگاری...
-نمیدونم اهورا کجا رفت من رفتم دسشوویی
الکس با گوشیش زنک زد به اهورا
به یک بوق نکشیده بود جواب داد ...
صداش از ته حیاط میومد
_اومدم ...
وقتی رسید آبان رو ندید چون سایه افتاده بود
گم شده بود اصلا مشخص نبودش
+کجا رفتی مارو اینجا منظتر خودت کذاشتی؟!
نفس نفس میزد به سختی لب زد
-کار داشتم دیگه الان اومدم
بعد یه نگاهی به من و الکس کرد با تردید گفت
-آبان کو پس؟!
صدای آبان از ته چاه در میومد صداش ضعیف بود
خب خواهر من انقدر جیغ و داد کردی مشخصه صدات گرفته میشه...
-من اینجام!
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon