1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوز تو ذهنم ادامه داری....🙂❤️🩹
#شکارگاه
عزیزان نویسنده من نیستم متأسفانه من حتی بلد نیستم در این حد و این مدل رمان نوشتن رو ...
اگر نظری یا پیشناهاد و... هرچی هست من نویسنده اش نیستم قشنگ :)
پیوی من نیاید مچکرم 🤍🫂
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اون رفیقت که همیشه باعث بودید چه خبر؟
#کوری
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منصور🥲
#بامدادخمار
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتی از طرز سلامش مشخصه کدوم مرده🥲
#بامدادخمار
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و من جهانی دارم به نام پدر🛐🤍
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو مکه ی عشقی و من ..
عاشق روبه قبلتم 🤍
#بامدادخمار2
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و از خدا میخواهم به من طاقت تماشای او با دیگری را بدهد💔🙂
#بدنام
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورندع
#شب_های_قدیمی #PART_402 با نفس بلندی از رو جــ..ـثه ام کنار رفت. پچ زد - برم دوش بگیرم چشمام گرد
#شب_های_قدیمی
#PART_403
با نگاه کردن به ساعت بیخیالش شدم
اومدم از جام بلند شم که گوشیم باز زنگ خورد
کلافه برگشتم
برش داشتم
آیکون سبزو کشیدم که صدای آشنایی تو گوشم پیچید
عصبی غرید
- این لعنتیو چرا جواب نمیدی؟
ماتم برده بود
- آبان!
صداش نرم تر شد
- چند ساعته دارم شماره لعنتیتو میگیرم کاترینا!
ناخوادگاه پوزخندی زدم
- مگه چی شده اتفاقی پیش اومده ؟!
نچی کرد
- قطع میکنم ویدوکال میگیرم جواب بده !
تند گفتم
- جواب نمیدم نمیتونم
نفسشو حرصی بیرون فرستاد
صداشو شنیدم
عصبی غرید
- تو این وضعیت با منه لعنتی لج نکن کاتریناا
بزار زنگ بزنم
تند گفتم
-خب چرا میخوای زنگ بزنی من خوبم روی مبل دراز کشیدم الکس هم رفته حمام مشکلت چیه تو دختر؟!
بعد چند لحظه صداش اومد آروم گفت
-اهاااا
دنبال همین بودم که خودت گفتی که الکس رفته حمام ارهههه!
به کنایه و تیکه میگفت داشت به یه چیزی اشاره میکرد ...
رفیق منحرف من بود دیگه مغز نداشت...
سریع گفتم
-نه خیر اونجوری که نو فکر میکنی نیست
الان هم میخوام برم یه چیزی بخورم تو ام برو بخواب در خونه رو هم قفل کن
مواظب خودت باش کوچولو!
بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه قطع کردم!
فدا سرم رفیقم بود محبت میکردم پرو میشد!
بی هدف داشتم تو آشپزخونه چرخ میزدم..
پوفی کشیدم...
- به به پس موش کوچولو اینجا قایم شده!
با شنیدن صداش درست از پشت سرم نفس تو سـ ... ـینم حبس شد
شوکه سرمو بالا بردم
با دیدنش تو اون تیپ دلم هری ریخت
فقط یه حوله سفید استخری دور کمرش بسته بود
قطره های آب روی عضلات بدنش مشخص بود
موهاش چقدر خوشگل بود وقتی خیس میشد...!
همه چی این مرد قشنگ بود اونم خیلی پیش ازحد!
به سمتم اومد
معذب شدم لبخند کشیده ای روی لبم اومد
-آفیت باشه ، خسته نباشی مرد من!
-قربونت برم من؟!
سوالی گفت که با آروم بالا پایین کردن سرم گفتم اره!
همون لحظه چرخید
در آشپزخونه رو بست
و تو یه حرکت قفلش کرد!
دست و پام لرزيد!
آب دهنمو به سختی قورت دادم
- چ .. چیکار داری میکنی!؟
یه تای ابروش از لفظ قلم حرف زدنم بالا رف
با حیرت تک خنده ی زد
- چیکار دارم میکنم؟!
تا همین چند لحظه پیش تو بغلم بودی الان میپرسی چیکار میکنی؟!
از اینکه به روم اورد خجالت کشیدم..
نگاهمو ازش دزدیدم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon