eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
1.9هزار دنبال‌کننده
235 عکس
1.2هزار ویدیو
3 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_421 صبح برای اولین بار بدون اینکه درد از خواب بیدارم کنه... چشمامو باز کردم.
دستم رو آروم توی دستش گرفت... گرمای دستش... همیشه یه حس عجیبی داشت. بدون اینکه چیزی بگه فقط لبخند زد و آروم گفت: -بیا... قدم‌هامونو یکی کردیم. شن‌های خیس زیر پامون... صدای موج‌هایی که آروم خودشونو به ساحل می‌رسوندن... بادی که موهامو به هم ریخته بود... همه‌چی زیادی قشنگ بود. هر چند قدم...نگام می‌کرد منم یواشکی نگاهش می‌کردم هردومون... هر بار که چشممون به هم می‌افتاد... بی‌اختیار لبخند می‌زدیم ، انگار اولین بار بود دیدار یارم ...! یه موج آروم اومد...آب تا مچ پامون بالا اومد از سرما ریز خندیدم الکس دستمو محکم‌تر گرفت -مواظب باش دخترر.. نگاهش کردم بالاخره لب باز کردم و گفتم؛ -تا وقتی تو کنارمی... از هیچی نمی‌ترسم. چند ثانیه... فقط نگام کرد اونقدر عمیق... که انگار داشت همه‌ی حرفای دلشو از توی چشمام می‌خوند. بعد خیلی آروم در گوشم گفت؛ -میدونی قشنگ‌ترین چیزی که توی این سفر دیدم چی بود؟ با شیطنت لب زدم: -دریا؟ سرشو تکون داد. -نه... -جنگل؟ بازم خندید -نه... کنجکاو نگاش کردم آروم اومد یه قدم نزدیک‌تر اونقدر نزدیک... که فاصله‌ای بینمون نموند. دستشو آورد کنار صورتم. -قشنگ‌ترین منظره‌ی این سفر... هر بار...تو بودی. قلبم یه لحظه ایستاد. لبمو گاز گرفتم. از خجالت نتونستم چیزی بگم هم دوست داشتم هم خجالت میکشیدم چه حس مزخرفی بود.. باد... چند تار از موهامو آورد روی صورتم بدون اینکه نگاهشو ازم بگیره... موهامو کنار زد. انگشت شستش آروم روی گونه‌م کشیده شد. نفسامون به هم می‌خورد نفس های داغ الکس .. چشمام ناخودآگاه روی لباش نشست... و دوباره برگشت به چشم‌هاش اونم متوجه شد لبخند خیلی آرومی زد انکار فهمیده بود چند ثانیه فقط... به هم خیره بودیم زمان... انگار همونجا ایستاده بود بعد... آروم دستشو پشت گردنم گذاشت یه مکث کوتاه کرد و خیلی آهسته... ل_ب‌هاش روی ل_ب‌هام نشست نه عجله‌ای داشت نه شتابی...فقط یه بوسه‌ی آروم... پر از حس خوب و قشنکی ! که انگار تمام حرف‌های نگفته‌ی بینمون رو با خودش داشت. وقتی ازم فاصله گرفت... پیشونیش هنوز به پیشونیم تکیه داشت لبخند زد... همون لبخندی که همیشه دلمو می‌برد. -بریم خانومم... فکر کنم دریا هم دیگه حسودیش شده...