ناشناس:🧸🤍
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
چطور میخای ثابت کنی دوسمون داری؟😂
من؛
خب ثابت میکنم ، بخوای انجام میدم . برای گفتن حقیقت و شما متوجه این بشین که چقدر دوستون دارم ثابت میکنم ❤️🩹🤝
"مــحزونِ شــاعر "فور نده عزیز
#شب_های_قدیمی #PART_68 به صورت ام خیره شد شمرده شمرده اروم میگفت ولی من فقط یه حسی تو وجودم
#شب_های_قدیمی
#PART_69
ضعف میرفتم وقتی اینطوری هوامو داشت مشخص نمیکرد، به زبون نمیاورد ولی
رفتارش مشخص بود
چقدر تو به فکری به پرستار ها دستور دادن که برای من تخت بیارن تا راحت بخوابم....
بعد چند لحظه فکر کردن
از این فکر ها اومدم بیرون
به سمت تخت رفتم
اهانی زیر لب گفتم رو بهش گفتم
_خب الان چیزی لازم نداری برات بیارم چیزی خوردی؟!
بهم فقط نگاه میکرد یه نگاه خاص نمیدونم ولی قشنک نگاه میکرد حتی الان ام دست از این جذابیت و قشنگی اش بر نمیداشت تو این موقعيت....
ولی هرچقدر سعی میکردم بهش واکنش نشون ندم نمیشد.
سرش رو به سمتم کج کرد خیره بهم گفت
+یه بار ام بهت گفتم ولی بازم میگم
وقتی لپات سرخ.... میشه خوشگل میشی و ناز ..
با کاری که کرد حرف تو دهنم موند
_اخ...
لپم رو کشید که خیلی درد ام اومد
عصبی شدم ، دستمو گذاشتم روی لپم
با جدیت کامل گفتم
_کش شلوار نیست که اینجوری میکشی
اهههه
چشماش که میخندید ولی از لب ..هاش هیچی معلوم نمیشد خیلی سعی میکرد نکه داره خودشو ....
در اخر ام نتونست تحمل کنه زد زیر خنده
قهقه میزد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فور نده عزیز
#شب_های_قدیمی #PART_69 ضعف میرفتم وقتی اینطوری هوامو داشت مشخص نمیکرد، به زبون نمیاورد ولی رفتا
#شب_های_قدیمی
#PART_70
در اخر ام نتونست تحمل کنه زد زیر خنده قهقه میزد صداش تو اتاقک چهار دیواری میپیچید انقدر بلند بود که فک کنم کل شهر فهمیدن
هاج و واج به الکس نگاه میکردم
اونم بلند بلند میخندید وااا چیش خنده دار بود
ولی دیکه داشت زیاده روی میکرد به خودم اومدم سریع دستمو گذاشتم روی دهنش
+هییشششش
+اروم تر گفتم بس کن نخند لامصب ...
با حس گرمی که احساس کردم کف دستم
نگاهش رو از صورت ام گرفت و به من که دستم روی دهنش بود دوخت کف دستم سوخت
بوسیده بود !
فوران دستم رو از دهنش برداشتم کنار کشیدم .
داشتم از خجالت اب میشدم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
این مال اسفند ماه بودش (۲۳اسفند)
همون دوستم هست که از سال 1395 باهاش دوستم سوگند.
اون واقعن مرحم راز های منه ، و خیلی دوسش دارم . تنها کسیه که بهتر از منه خیلیی ...🫂🥲✨
درسته این مال زمانی بود که #380 بود عضو های چنل و الان 862 نفر .
هنوزم ام وقتی عضو ها اضافه میشه همین حس هست و تا ابد پیش میره ...
خودم باورم نمیشه که دارم موفق میشم ، اصن یهو به خودم اومدم دیدم به 860 نفر عضو تو چنل ...
رضایت شما به خاطر رمان ام
هنوزم احساس میکنم خوابم ...🕊🤍
خیلی خیلی دوستون دارم ، خیلی به من لطف دارین . ❤️🩹🙃
نمیدونم ول ثابت کردم بهتون .
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
به یادگار بمونه تو چنل ...🙃🤍
تاریخ ؛ 1405/1/7
"مــحزونِ شــاعر "فور نده عزیز
فقط تیکه قسمت تصویر 8 که سوگند میکه 1k بشی و اون روزو ببینم ، واقعن اگر شما کنارم باشید و بمونین برام قطعا اونم میشه ..🫂💗✨
#380
مثل یک رویا بود برام ، ولی تموم شد🥺🥲🤌
"مــحزونِ شــاعر "فور نده عزیز
#شب_های_قدیمی #PART_70 در اخر ام نتونست تحمل کنه زد زیر خنده قهقه میزد صداش تو اتاقک چهار دیواری
#شب_های_قدیمی
#PART_71
دیگه سکوت بینمون داشت خیلی سنگین میشد
که یهو در اتاق باز شد ،یه مرد قد بلند و لباس رسمی مشکی ام وارد شد دستش ام پلاستیک بود ، خرید کرده بودش .
نگاه جفتمون روی مرد ایی که تو چهار جوپ در دیدیم بود
انقدر دستاش پر بود با پا در رو بست
+مــ....
همین که برگشت به سمتمون حرف تو دهنش موند
هول شده بود طرف با دیدن من
_سلام
تو شک بود ولی جوابم و داد اروم
نگاهی به الکس کرد
الکس متوجه شد روبه من و اون مرد گفت
+اهورا ،کاترینا
+کاترینا ، اهورا
هنوز داشت نگاهمون میکرد روبه بهش گفتم
_سلام اقا اهورا ، خوشبختم از آشنایتون
همچنین ای زیر لب گفت
به سمتش رفتم کیسه های خرید رو ازش گرفتم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فور نده عزیز
#شب_های_قدیمی #PART_71 دیگه سکوت بینمون داشت خیلی سنگین میشد که یهو در اتاق باز شد ،یه مرد قد
#شب_های_قدیمی
#PART_72
اهورا به سمت تخت الکس رفت گفت:
_خوبی داداش؟!
+اره ... خوبم کی مرخص میشم اهورا..!؟
با لحن مرموز و خنده داری گفت :
_اوه میبینم خسته شدی ....
لبه تخت نشست
_نگران نباش فک کنم 2و3 روزی مهمون بیمارستان و پرسنل اینجا هستی
نگاهش خشم داشت عصبانی بود چرا!؟ خب مردد برای خودت میگن حتما بزور نگهت نمیدارند که
+چرت نگو ... من اگر بمونم تا عصر اینجا میمونم برو بگو دکتر بیاد بعد ام کارای ترخیص و انجام بده
اهورا به من نگاه کرد ولی طرف حساب حرف هاش الکس بودن نه من !
_عجب گیری کردیم هاااا...
دارم میگم باید بمونی بگو چشم،ماشینت خورد شده همین که جون سالم به در آوردی خیلی کاره
فک نمیکردم انقدر بد و وحشتناک بوده تصادف
وای خدایاشکرت که زنده موندی با جوری مه اهورا تعریف میکرد انگار واقعن هیچی نمونده بود .
الکس نیمدونم چی تو صورت ام دید
غرید؛
+اهورا .... بس کن ، پاشو گمشو برو بیرون
نگاهی به الکس کرد متاسف بار سرش رو تکون داد
_من از دست تو دیکه نیمدونم چیکار کنم اهههه
از صبح در گیر کارای ماشین اقایم و از این طرف شهر به اون طرف شهر الان ام طلبکاره
از روی لبه تخت بلند شد به سمت در اتاق رفت که بره بیرون
برگشت رو به من گفت ؛
_کاترینا خانوم... این حرف منو جدی نمیگیره تو یه چیزی بگو بهش
اروم میگفت ولی الکس شنید
دوباره تشر زد
+اهورا...
مث میک میک
از اتاق رفت بیرون.
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فور نده عزیز
#شب_های_قدیمی #PART_72 اهورا به سمت تخت الکس رفت گفت: _خوبی داداش؟! +اره ... خوبم کی مرخص میشم
#شب_های_قدیمی
#PART_73
باز دوباره من و الکس تنها شدیم
احساس غریبه بودن میکردم این دیوار های اتاق رو مخم بودن
+بیا اینجا بشین ... سرپا نمون خسته میشی
نگاه خیره ام رو از روی زمین برداشتم
زیر لب باشه ایی گفتم
یک کمپوت آناناس برداشتم از پلاستیک
+نمیـــ....
پریدم تو حرفش با جدیت کامل گفتم
_مسخره بازی درنیار باید تا تهش بخوری باشع
اعصاب نداشتم و همچنین حوصله کل کل کردن رو ....
+باشه ، میخورم چون اصرار میکنی
لبخندی زدم
بدون هیچ حرفی یه تیکه گذاشته با چنگال داخل دهنش
سرش آسیب ندیده بود فقط گوشه ایی از ابروش زخمی شده بود
دستش ام گچ بسته بودن شکسته بودش
معاینه اش ام کردن سالم بود بدنش خداروشکر
به قول اهورا
جون سالم به در اورده بود ..
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]