"مــحزونِ شــاعر "فورنده گل
#شب_های_قدیمی #PART_41 _ولی من اینجوری نبودم از اونجایی که دختر فهمیده ایی بودم ، از همون بچه گ
#شب_های_قدیمی
#PART_42
و دیگر تنها راهی که داشتم هیمن کنکور دادن به یک شهر دیکه بود که ازشون دور شم .
اصن وقتی خانوادم هستن ، نمیتونم کاری کنم راحت نیستم .
هرچی ازشون دور باشم راحت ترم
تموم این مدت فقط یک شنونده بودم و هیچی نمیگفتم
سکوت کرد منتظر ادامه حرفش بودم که دیدم بغض کرده
یهو زد زیر گریه و من هاج و واج مونده بودم
چیشد؟!
+کاترینا عزیزم ... چیشد یهو چرا گریه میکنی ؟!
سریع اشک هاشو پاک و کرد و دم عمیقی گرفت از هوای آزاد
_هیچی .. ولش کن یاد اون روزایی افتادم و دلم برای خودم میسوخت .
راستش ناراحت شدم به خاطر این موضوع و اصن چزا باید گریه میکرد و چشم های قشنگش غمگين میشدن
به من نگاه کن کاترینا
به صورت ام نگاه کرد
+ولش کن خانومی ... اون روزا گذشته هر آدمی بخواد بزرگ بشه
بایذ بگذاری عذاب و رنج بکشی تا بزرگوارت کنه .
الان ام خودتو ناراحت نکن ، اومدیم بیرون از این لحظه لذت ببر .
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
["https://eitaa.com/Hamymoon"].
"مــحزونِ شــاعر "فورنده گل
#شب_های_قدیمی #PART_42 و دیگر تنها راهی که داشتم هیمن کنکور دادن به یک شهر دیکه بود که ازشون دور
#شب_های_قدیمی
#PART_43
سرشو تکون داد و هیچی نگفت
+حیف اون چشمات نیست که اینجوری گریه میکنی الان گذشته تموم شده عزیزم
دقت کردی
تو اگر امروزت رو بسازی
نه گذشته بدی داری
و نه اینده بدی
رهاش کن .
_باشه
....
من حسرت داشتن یک داداش تا ابد رو دلم میمونه ،
اگر داداش داشتم شایذ الان کنارم بود و از من مواظبت میکرد و حمایت میکرد و نمیذاشت کسی منو اذیت کنه .
....
میشه شما جای داداش ام باشی و پیشم بمونی ؟!
نمیدونم تو اون مغز فسقلی اش چی میگذرون
ولی من با دل و جون میخواستم قبول کنم ولی میترسیدم ، میترسیدم که نتونم براش خوب باشم اصن شایدم در حد داداش ام نتونم باشم و تنهام بزاره . نمیدونستم
ولی ریسک کردم و گفتم باشه
دستم گذاشتم رو دستش که داشت پوست انگشتش رو میکند و داشت خونی میشد.
_اره قشنگم ... با کمال میل از این به بعد من همه جا کنارت هستم ، رو من میتونی حساب کنی .
+ممنونم ... نمیدونم شما چی شد و از کجا پیداتون شد و اصن چی شد مه الان رسیدیم اینجا ولی مطمئن ام پیش هم میمونیم تا ابد .
چون نصف علایقمون متقابل هست .
ضربه آرومی به بینیش زدم .
+معلومه میمونیم عزیزم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
["https://eitaa.com/Hamymoon"].
"مــحزونِ شــاعر "فورنده گل
#شب_های_قدیمی #PART_43 سرشو تکون داد و هیچی نگفت +حیف اون چشمات نیست که اینجوری گریه میکنی ا
#شب_های_قدیمی
#PART_44
از اینکه حرف اش رو تایید کردم
نزدیک تر شد کنارم نشست و منم کوتاهی نکردم و دستمو گذاشتم پشت اش روی صندلی
یه تیکه باقالی اورد جلوی صورت ام اشاره ایی بهش کرد
+میخوری...؟!
منم به چشم های بچه گونش که ذوق ازش میبارید نگاه کردم
تو گلو اهومی گفتم
دستش رو گرفتم و اوردم نزدیک دهن ام و باقالی رو خوردم .
لپ هاش گل انداخت و سرخ شدش
قهقه بلندی زدم و اونم با مشتش زد به بازوم
دستش بیشتر درد گرفت تا دست من
صورت مو برگرندونم سمتش
_کوچولو..!
این دفعه از حرص زیاد
دوتا مشت محکم تر زد و رسما جیغ کشید
+ااالللکسسس....
تسلیم وار دستمو بردم بالا
_باشه باشه غلط کردم دیکه نیمگم
آروم شدش ولی هنوز کرم و کخ داشتم
اصن لذتی که در اذیت کردن هست در هیچ چیز دیگه ایی نیست . مگه نه؟!
_میبینم این خانوم کوچولو عصبانی شده
پوزخندی ام زدم
یه باقالی برداشتم از ظرفش گذاشتم داخل دهنم
+هووووف
بگذریم ، الکس صبرم و لبریز نکن
_باشه
سکوت کردیم و تو حین سکوت باقالی و لبو ام میخوردیم
که یه دفه یاد ماجرا چند ساعت پیش افتادم
مارتینو ....؟!👀
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
["https://eitaa.com/Hamymoon"].
"مــحزونِ شــاعر "فورنده گل
#شب_های_قدیمی #PART_44 از اینکه حرف اش رو تایید کردم نزدیک تر شد کنارم نشست و منم کوتاهی نکرد
#شب_های_قدیمی
#PART_45
+راستی ...
سرش رو برگردون به سمتم ، اشاره کرد بود ادامه حرفمو رو بگم
+اممم ... یه سوال داشتم شاید فضولی باشه ولی خب کنجکاو ام میخوام بدونم ، اگه دوست داشتی بگو باشه !!:)
_نه جانم ، بگو راحت باش دوتا بپرس اصن
دوتایی باهم خنیدیدم
+میگم مارتینو چی کارت میشه ؟
اصن چرا وقتی دیدیش اومدی پشت من !؟
خاطره بدی داری ازش؟!
چی شده اصن که وقتی دیدیش حالت ناشایست شد!؟
مثلا یک سوال پرسیدم ، ولی خب میخواستم بدونم شاید بتونم کمک اش کنم و مخصوصا الان که بعش قول برادری دادم!
لبخندی زد
سکوت کرد چند لحظه بعد شروع کرد به گفتن موضوع..!
_مارتینو ... پسر عموم هست .
از بچگی پدر بزرگ ام ، تو سر من و مارتینو و خانواده هامون میگفت که ما دوتا باید باهم ازدواج کنیم و بریم زیر یه سقف و اینا و رابطه ما با خانواده عموم زیاد بود.
تا اینکه 18 سالم شد
بعد اینکه 18 سالم شد اومدن خاستگاری
یه احساسات ایی بین منو مارتینو ام بودش ولی زیادی عمیق نبود ، اصن من خودم دوسش نداشتم . یعنی داشتم احساسی
بهش نداشتم ...
و اون شب اومدن خاستگاری و منم جواب بله رو دادم و منو نشون کردن برای مارتینو
صبح رفتیم آزمایشگاه و ....
اصن نگم برات داستانی بود برای خودش
هرچی نزدیک تر میشد و داستان رو بیشتر تعریف میکرد عصبانیت ام بیشتر میشد و قلبم تند تند می تپید نمیدونم چم شده بود من راستش تاحالا یک بار ام نزدیک هیچ دختری نشدم ، چون به این اعتقاد داشتم اول باید موفق بشم و بعد ازدواج کنم .
اکر موفق نشم و برم سراغ عشق دست از پا خطا میکنم و تا ابد حسرت داشتن موفق شدن در کاری که دوست داشتم میموند رو دلم .
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
["https://eitaa.com/Hamymoon"].