eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "
1.8هزار دنبال‌کننده
145 عکس
760 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_200 دیگه هیچ حرفی نزدیم ، ادامه راه رو با سکوت گزروندیم... جلوی در خونه ماش
با خودم حرف میزدم زیر لب غر میزدم در خونه رو باز کردم ولی انکاری وارد خونه نشدم هر گوشه ایی از خونه یه چیزی افتاده بود لباس ظرف ها روی اپن و سینک ظرف شووویی و..... همه چی بهم ریخته بود جهنم بودش جدی جدی جا نبود پاتو بزاری تو خونه ... باورم نمیشد این خونه من بود ، منی که انقدر روی تمیزی و مرتب بودن حساس بودم ... این چه وضعش بود اخه چرا باید خونه یه دختر خانووم این شکلی باشه ... وای وای خاک تو سرت کاترینااا تصمیم گرفتم سریع همه چی رو مرتب کنم .. راستش اتاق و خونه ی دخترای خوشگل همیشه بهم ریخته اس ، والااااا کجا شو دیدی مشکل نعداره کههه.... همه چی رو مرتب کردم ، غذا ام پاستا درست کردم آبان پاستا دوست داشت منم براش درست کردم ... با آبان تماس گرفتم گفت تا یک ساعت دیگه میرسه ترمینال یه دوش سر سری گرفتم و حاضر شدم یک دست کت شلوار سفید و صورتی تنم کردم و رفتم ترمینال .... سر راه ام براش یک دسته گل رز گرفتم روی صندلی های انتظار تو سالن نشسته بودم تو گوشیم داشتم میگشتم که ؛.... برام نوتیف پیام اومد "سلام دردووونه من ، حالت خوبه؟" ناشناس بود یعنی کی بود؟!!! با پیام بعدی ش متوجه شدم الکس عه "دلم برات تنگ شده ، عشقم" "آخر شب میام میبینمت " "مخالفت ام نداریم ، همین که گفتم " حتی الان ام دست از زوگوییش بر نمی‌داشت البته زور نمیگفت عاشق بود ... خواستم جواب شو بدم که از اونطرف دیدم آبان داره میاد .... از خوشحالی بال در اوردم خوشحال بودم تنها آدمی که از بچگی تا الان باهم بود اومدش ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نیازمندی ها: پسری که منو اینجوری از بابام خواستگاری کنه 💕❤️‍🩹 +یکی از اینا بیاد تو زندگیتون دخترااام🎀🤍 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقددددد این کلیپ قشنگههههه اخه🥹🤌🏻 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چهار سال از این سریال میگذره ولی عاشق تر از شیرزاد ندیدم:) ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نشد من و تو مال هم باشیم🤍🥀 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی عشق صدرا و ساحل...🤍🥺 صدرا واقعن عاشق بود 🕊🥀 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق ۱۵ سالگی مو ، چشمای تو یادم انداخت:) ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
پارت ها درحال تایپ هست....🤌💯
پارت بخونیم عزیزدل؟🥺✨
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_201 با خودم حرف میزدم زیر لب غر میزدم در خونه رو باز کردم ولی انکاری وارد خ
دیگه بیخیال الکس شدم دلم برای آبان خیلی تنگ شده بود محکم بغلش کردم ، لب زدم؛ +خیلییی خوش اووومدییی با قهر گفتم؛ +دلم برات تنگ شده بود بی معرفت ... دوباره بغل ام کرد و سفت منو به خودش فشرد پچ زد؛ _وایییی دختررر عاشقتم دیگه اومدم پیشت بیا بریم تا صبح باهم بگیم و بخندیم آبان دختر خیلی پر انرژی بود خونسرد بودش یعنی ایجوری خودشو نشون میداد از درون یک آدم دیگه ایی بود ... هرکی این دختر و میدید فک‌میکرد هیچ غمی تو زندگیش نداره .. تفاوت سنی زیادی با آبان نداشتم ... چمدون ایی که دست اش بود رو گرفتم و گل رو دادم بهش؛ _واییی دختر تو چقدر ماهی قندم دوست دارم لبخندی زدم با خوش رویی گفتم +منم دوست دارم ، بدو بیا بریم برات غذای خوشمزه درست کردم ... شیطون و مرموز لب زد؛ _چی درست کردی؟! با لحن لوس گفتم؛ +دیگه..... دیگه سوپریز عه گللل برو بابایی نثارم کرد که هیچی نگفتم و ریز خندیدم سمت ماشین رفتیم چمدونش رو گذاشتم صندوق و ماشین و دور زدم حرکت کردم به سمت خونه ... تو راه باهم کلی حرف زدیم و‌خندیدیم خاطره تعریف میکرد از اتفاقی که براش پیش اومده بود تو اون چند وقت ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon