eitaa logo
حاء‌نوشت
221 دنبال‌کننده
52 عکس
6 ویدیو
0 فایل
جانِ دِلَم؟! @Haneveshtt
مشاهده در ایتا
دانلود
دَر مَسیر، مردی از نَقض کردن حَرف میزَد، از اینکه تقریباً تمام باور هایمان به غَلَط شکل گرفته و دُرُست هم میگفت. آخَرَش انقدر همه چیز نقض شد که به شوخی گفتم : "اینطور که پیش میرود ، به نظرم هیچ چیز، هیچ چیز نیست و همه چیز همه چیز است " لبخند ملیحی زد و گفت:"احتمالا " امّا من، عینِ دیوانه ها به دنبال معنایِ اَصلی بودم، برای خودم ریاضیات حل کردم و به نتیجه ای اَحمقانه رسیدم که با شما به اشتراک میگُذارم؛ خب دو کلمه داریم : ۱_ هیچ چیز ۲_ همه چیز تعداد حالت های مطلوب میشود ۴=۲×۲ بدین ترتیب داریم : ۱_ هیچ چیز، هیچ چیز نیست : از نظر من این جمله نهایتِ بی ارزش بودن را میرساند و به چیزی" مُنتهی تُهی " اشاره دارد، شاید هم میگوید تمام نداشته هایمان بی ارزش و پوچ‌اند. پس! بیخیال رفیق! انقدر برای رسیدن به آن خود را زجر نده! ۲_ هیچ چیز، همه چیز است : گاهی دقیقا چیزی مهم است که تو هیچ گاه به آن توجه نمیکنی و گاهی کسی را نداری ک همه چیزِ توست و مهم ترین چیزها معمولا، بی ارزش شمرده می‌شوند. ۳_همه چیز، هیچ چیز است : گاهی به چیز هایی گیرِ سِپیچ می‌دَهیم و توجه می‌کنیم که هیچ جای جهان را نمی‌گیرند و هییییییچ ارزشی ندارند. به قول عزیزی : رهاییت باید، رها کن جهان را! ۴_ همه چیز، همه چیز است : در مواقعی از این جمله حرف می‌زنیم که همه چیز اهمیت دارد و هیچ چیز نباید از قلم بیوفتد مثلِ صحنه جرم و قتل و امتحانات نهایی و ...شاید هم مثلِ جزئیات رفتاریِ شخصی که دوستش داریم :) ♥️ چه خوب بود این مسافرتِ شلمچه ! پ ن : خود درگیر نیستم، فقط تجربی می‌خوانم!
قَبول کُن که مُخاطَب پَسَند خواهَد شُد، به هَر زَبان که بِنِویسَند داستانِ مَرا...! پِی‌نِوِشت؛ آقایِ شَهید و بانویِ مُکَرَّمه! ساعَت‌ها می‌شَوَد نِوِشت و خواند، دَرباره‌ی ِاَفسانه‌یِ عِشقِ این خورشید و ماه. 📚 کتابِ "دُختَرِ پاییز"
ساعتِ هنر هَرکسی مشغول به رَنگی شده بود و درگیرِ طَرحی ...! بچه ها بَر سر و کلّه ی هم می‌زَدَند و خلق‌شده‌های یکدیگر را نَقد می‌کردند ...! یِک ساعت گذشته بود و من هنوز دَست به قلم نشده بودم، مغزم قفل کرده بود و نمی‌توانستم حتی یک درخت بکشم ... شروع کردم به غر زدن که اگر می‌توانستم نقاشی را بنویسم، قطعاً تا حالا سه نقاشی نوشته بودم...! با مرورِ کلمه ی نوشتن، به یاد او افتادم، به یادِ ظاهرش، نگاهش، لبخندش، لحنِ محبت آمیزش، حرف های عمیقش. حتّی با مرورِ او، به یادِ خودم افتادم، خویشتنی را دیدم که با وجودِ همه ی لجبازی هایش، مطیع و آرام شده بود در مقابل تَک تَکِ کلماتِ او. یافتم! سوژه را یافتم! او همان سوژه ی دلخواهم بود. ترکیبِ نقاشی با او... قطعا چیزِ عجیبی میشد ... ترکیبِ هارمونی رنگ ها با چهره‌ی او و تشخیص رنگ هایی که به او می آمدند تبدیل شده بود به موضوعی جذاب که می‌توانستم سال ها راجب اش بنویسم ...! شروع کردم به کشیدن چهره ی او با رنگِ تقریبی‌اش، رنگ هارا یکی یکی بر روی پیراهن سفیدش می‌کشیدم تا بفهمم کدام یک به او بیشتر می‌آمَد همه‌شان به او می‌آمدند ... سبز گذاشتم، زرد، قرمز، آبی، جگری، سرمه ای و مشکی ...! مغزم سوت می‌کشید، چقدر این رنگ ها به او می آمدند، چقدر برازنده بود ... ! یک ساعتِ باقی مانده هم گذشت و من هنوز در حالِ رنگ آمیزی بودم. معلم بُهت زده به من نگاه‌می‌کرد و می‌گفت: تو همانی هستی که هر جلسه از کلاس من را به بهانه ای می‌پیچاندی ...؟! ولی خودمانیم ها :) آبی هم زیباست ... آبی هم بدجور به او می آید ...!
مَنِ حَسود...🥰
شِش سال بیشتر نداشت. دو دستَش را روی گوش های کوچکش می فِشُرد و دائماً فریاد میزد : بِرین بِمیرین! هَمَتون بِمیرین! خانواده اش را در جنگ از دست داده بود و انگار که همه چیزش را ! خانواده، برای طِفلی به سن و سالِ او هَمان پناهگاه است، همان هَوَس های گاه و بیگاهِ چیپس و پفک، در پارک ماندن ها به مدتی طولانی و همان در آغوش کشیده شدن وقتی که برق می رَوَد. رفتم که در آغوشش بگیرم، مرا پَرت کَرد عَقب و فریاد زد: برین بمیریییین! همتون بمیریییییین! برایش کُلّی اسباب بازی آوردم، به من پشت کرد و فریاد زد: برین بمیریییین! همتون بمیریییییین! به او قولِ پارک و بستنی دادم، همان چیزی که هر کودکی را وسوسه می کند، امّا بازهم فریاد زد: برین بمیریییین! همتون بمیریییییین! برایش از فراموشیِ غم و غصه گفتم، از قوی بودن و نترسیدن، از امید داشتن به آینده، از غلبه بر مشکلات، و ... همه را گفتم ولی انگار از جانبِ او، هیچ صدایی جز صدایِ گلوله هایِ بی رحمی که خانواده اش را از او گرفتند، شنیده نمیشُد . از این همه لجبازیِ او خسته شدم و گفتم : تو تنها کسی نیستی که خانواده اش را از دست داده و ناراحت است. صبور و قوی باش! همه مان هوایت را داریم ! به چِشم هایم خیره شد و با خَشم گفت : تو هیچی نمیفهمی! بُرو بمیر‌!‌‌ حرفش به درونِ درونِ وجودم نشست و تکرار شد : من هیچ چیز نمیفهمم ... من هیچ چیز‌ نمیفهمم... من هیچ چیز نمیفهم ... راست هم می گُفت، من حقیقتاً هیچ چیز از غمِ او نمیفهمم...
تو گَر موردِ علاقه یِ منی، بَسی خوشبَختی . من تمامِ تورا، می پَسَندم و می پَرَستم حتّی اگر ستودنی نباشی! من تورا حِفظ که نه ، یاد می گیرم! من چهره یِ تورا به هنگامه یِ از خواب برخواستن هم دوست می دارم. من به طُ، حس کافی بودن میدهم، حسِ خوب بودن، حسِ دوست داشته شدن . مِنَّتی هم نیست، جانَم را بخواهی، لحظه ای مکث نمی کنم. فقط بِتَرس از روزی که من دیگر طُ را دوست نداشته باشم، به لحظه ای تمامِ آنها که گفتم تمام می شَوند . فقط بترس! به قول محمودِ درویش: همین مجازات تو را بَس!
رویا...✨🌙🌎 از رویا هایشان پرسیدم، و جواب هایی که یکی یکی مرا مُتِحَیِّر می کردند ... پزشک شدن، معلم شدن، مهندس شدن، پیشرفتِ مالی، یادگیریِ زبان جدید، نمره یِ بیستِ امتحانِ فردا، خریدنِ همان سایه یِ چشمِ معروف، خریدِ ماشینِ جدید، مسافرت به اِمریکا و ... همه شان خوب بودند و مقبول ولی ... چرا هیچکس نگفت که هدفش نجاتِ حیواناتِ مظلومِ در حالِ انقراض است ؟! چرا هیچکس از غَمِ دلِ مردمِ مظلومِ آفریقا که سال هاست استعمار شده اند، دَم نَزَد ؟! چرا هیچکس رویایِ تاسیسِ بزرگترین خیریّه یِ دنیا را به سر نداشت ؟! چرا هیچکس نمیخواست که در سازمان مِلَل، سخنرانیِ جانانه ای برای حمایت از مردمِ مظلومِ دنیا بُکُنَد؟! چرا ... چرا ... و هزاران چِرایِ دیگر... همه ی زندگیِ مان شده خودمان. همه یِ هَم و غَممان همین روزمرگی های موفقیت آمیز و پیشرفت هایِ شخصیست، غافل از اینکه هیچوقت حالِ ما عمیقاً خوب نخواهَد شُد درحالی که پدری را جلویِ چَشمانِ طفلش به ناحق سَر می بُرَند . چطور می شَوَد برای خریدنِ یک خانه یِ جدید ذوق کرد در حالی که آن طَرَف، کودکِ پنج ماهه‌ای از گرسنگی جان می‌دَهَد ... باورم نمی‌شَوَد... این همان حقیقتِ ارزشمندِ وجودِ ماست ؟!‌ پروردگارِ من ! هیچگاه آرزویِ پاکمان را هم ترازِ تکه ای آجر و آهن قرار نده که عینِ خواری و سرافکندگیِ ماست ...!
چه میکُنی با روح و رَوان، آقای قاضی نظام ...! بَسی زیبا، به هزاران بار خواندن هم می اَرزَد ...! 📚کتابِ "جَهانِ کوچَکِ مَن"