eitaa logo
حَنیفٰآ ¹¹⁰ 🇮🇷
432 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
2.1هزار ویدیو
1 فایل
از‌غَمِ‌دوست‌دَراین‌مِی‌کَده‌فریاد‌کِشَم دادرَس‌نیست‌که‌درهِجررُخَش‌دآد‌کِشَم اِبتدآ؟! ³'⁴'¹⁴⁰³✨ فَرمآنده؟! @rahbar_enghelab_ir🌱 ☆کپی‌ازواجباته‌سید💀 ازروزمرگی‌هاخیر:)🧃 اداره‌پست💌 @RUHA0219 فآمُنا ؛ ترکیب‌اسمامون🦦☕️
مشاهده در ایتا
دانلود
باشه‌آقا... خوش‌باش‌با‌زائرات‌ما‌هم‌خوشیم با‌همین‌تیر‌و‌تخته‌های‌‌این‌شهر‌شلوغ با‌یه‌پلی‌لیستو‌یه‌ایر‌پاد‌ با‌یه‌بغض‌سنگین‌که‌معلوم نیست کی‌قراره‌سبک‌شه:)))))))❤️‍🩹
اصن‌میشنوی‌صدامو؟ اصن‌میبینی‌گریه‌هامو... بیا‌دونه‌به‌دونه‌بشمارم‌غمامو💔🤌🏻
هندزفری‌الی‌الرجوع...🫀🤌🏻
به هیچ چیز نبالیدم ، مگر به داشتنت :)💔
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کی تو روزای پر درد اشکامو پاک کرده؟🫀 ᴴᵃⁿⁱᶠᵃ
هدایت شده از -رایحِـه"🇱🇧🇮🇷
من أُمِّ بی بنینم ام البنینم. ‌:)💔
خُورشیدی‌وَزَمین‌و‌َزَمـٰان‌دَر‌مَدارِتوست . . مُولای‌ِمَن‌بیـٰا‌کِہجَهـٰان‌بی‌قَرارِتوست!♥️🥺
👒 📗 دامن لباس مو جمع کردم و دویدم سمت ش لحضه ای که خواست چاقو رو ببره بالا بزنه به امیرعلی محکم هلش دادم کنار و هر دوتامون افتادیم زمین. حمله ور شد سمتم که جیغی کشیدم و توی این لباس پف نمی تونستم کاری بکنم یا حرکتی بزنم. چاقو رو بلند کرد بزنه بهم جاخالی دادم از پشت موهامو گرفت و پرت ام کرد روی زمین که درد بدی توی تن ان پیچید و تا به خودم بیام دستمو محکم گرفت و چاقو رو روی رگ ام گذاشت و کشید. قفل کردم. حس کردم نفس ام رفت از درد و لحضه ای بعد جیغ و فریادم کل اتاق رو پر کرد چاقو رو برد بالا بزنه توی شکمم که گلدونی توی سرش خورد شد و من فقط تونستم امیرعلی رو بیینم که خودشو بهم رسونده و در باز شد همه ریختن توم. داشتم جوون می دادم و خون عین چی از دستم فواره می کرد. اشک از گوشه چشم هام سر خورد پایین. امیرعلی دستمو بین دست ش گرفت و با اون حال بد ش سعی می کرد با دست ش جلوی خون ریزی رو بگیره و اشک از چشم هاش سر خورد پایین و با بغض اسممو صدا می زد. کم کم تصویر امیرعلی جلوی پلک هام تار شد و صدا ها رو نمی شنیدم و خاموشی مطلق! نمی دونستم دارم چیکار می کنم هنوز به خاطر اون مسمومیت گیج بودم. فقط می دونستم که باران داره جلوم جون می ده و حال ش وخیمه. همه شکه خشک شون زده بود با بغض فریاد زدم امبولانس خبر کنن. خیلی زود امبولانس اومد و باران و بلند کردن بردن بلند شدم و با قدم های نامتعادلی دنبال باران راه افتادم. داداشم و یکی از پسرعموها سمتم اومدن و زیر بازومو گرفتن اقا بزرگ جلومو گرفت و گفت: _ تو باید استراحت کنی کجا داری می ری؟ با خشم توی چشم هاش نگاه کردم و داد کشیدم: - زن م داره می میره میفهمییییی اینو؟ از دادم جا خورد کنار زدم اقا بزرگ و خواستن در امبولانس و ببندن که خودمو رسوندم و سوار شدم درو بستن و سریع مشغول شد پرستار و اول دستشو بست تا جلوی خون ریزی رو بگیره. رنگ باران مثل گچ سفید شده بود و واقعا رنگ میت شده بود. گوشی مو از جیب ام در اوردم و به بچه های اگاهی خبر دادم از دور مراقبمون باشن. دست سالم باران رو توی دستم گرفتم و چشمامو بستم. با اشک و اه از خدا می خواستم زنده بمونه. خدایا این دختر نباید به خاطر من اینطوری بمیره. همین جوری ش زندگی نکرده که حالا به خاطر من و کار هامم بخواد با این مرگ زجر اور بمیره. شونه هام از گریه و فشار بغض توی گلوم می لرزید و التماس می کردم به خدا و دست به دامن همه اعمه شدم برای نجات جون باران. وقتی رسیدیم بیمارستان سریع بردن ش اتاق عمل. با همون حال بد سمت نمازخونه رفتم و با حال بد و احساس ضعف ی که داشتم شروع کردم به نماز خوندن. همیشه مادرم می گفت نماز با گریه سریع دعا ها رو مستجاب می کنه. نمی دونم چقدر خوندم و چقدر با اشک و اه دعا کردم. وقتی برگشتم پشت در اتاق عمل بقیه هم رسیده بودن. اما چند نفر بیشتر نبودن چون می دونستم باران براشون ارزشی نداره و همین ها هم به خاطر من اومده بودن. به خاطر من هم نبود به خاطر وارث بودن من بود. نویسنده:منتظر313✨