اونجاکهخدامیگه:
«قــالَلاتَخافاًإنَّنِيمَعَكُماأسمَـعُوأري»
«نترسیدخودمهواتونودارم..!»
چقدرقشنگدلآدمقرصمیشه🥹🤌🏻
@Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
در مدار چشمهایت ماه کامل میشود #قمرم @Hanifa38
بینِ هَمه ی عشقای دُنیا ,
عشق اَست ابَالفَضل ♥️
@Hanifa38
دیدَنِصورَتِماهِتوچهدیدَندارَد
نازِتوحَضرَتِعَبّاس!کِشیدَندارَد
مَنفَقَطتِشنِهیِیِکجُرعهنِگاهَتهَستَم
نازِعَبّاسیدِلدارخَریدَندارَد¹³³
@Hanifa38
می گویند در سرزمین کربلا
ماهی وجود دارد که به
آرزو ها رسیدگی میکند.
قمربنی هاشم🤍✨
#میلاد_یل_امالبنین
@Hanita38
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مددی ابوفاضل 💛✨.
#حضرت_اباالفضل
#سجاد_محمدی
@Hanita38
حنیفآ ¹²⁸
مددی ابوفاضل 💛✨. #حضرت_اباالفضل #سجاد_محمدی
تولدتمبارکمون؛پناهزندگیما¹³³🫠🫀:)
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_23 عرق شرم روی پیشانی ام نشسته و گونه هایم از خجالت رنگ انار گرفته اس
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_24
فاطمه دستم را میگیرد و کمی فشار میدهد
+بیا بریم اتاق بالا لباساتو عوض کن
سری تکان میدهم و باهم پله ها را تک به تک پشت سر میگذاریم
فاطمه در اتاق را باز میکند
+خیلی خوش اومدید خاتون
با خنده می گویم:
مچکرم ملکه
+اوو ملکه رو خوب اومدی ناقلا
ریز میخندم
فاطمه من را با دستانش به داخل اتاق هل میدهد
و خودش هم به همراه من وارد اتاق میشود
روی تختی که در اتاق قرار داشت مینشینم
فاطمه به سمت یکی از کمد ها قدم برمی دارد و در کمد را باز میکند
چند دست لباس را از کمد بیرون میکشد و با ذوق به من نشان میدهد
+خب کدوم رو میخوای؟
نگاه کوتاهی به لباس های دست فاطمه میاندازم
یکی از لباس ها که کرمی رنگ بود و با طرح زیبایی که داشت خیلی زیبا به نظر میرسید
با دستم به همان لباس اشاره میکنم
+وای چه سلیقه ای داری منم عاشق همین لباسم.
_عه پس هیچی
+چی،چرا؟
_چون خودت دوستش داری من نمی تونم بپوشم
اخم میکند
+تا وقتی اینجا پیش ما هستی حق نداری از این حرفا بزنیا
_شرمنده نمی خواستم شما و آقا محمد رو به دردسر بندازم
+سودا میزنمتا
دستانم را به نشانه تسلیم شدن بالا میگیرم
_باشه باشه حالا عصبی نشو
+تو باشی که دیگه از قوانین من سرپيچي نکنی
راستی یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟
_نه راحت باشید
+تو چطور..این موقع شب،تنها..
میان حرفش میپرم و تمام ماجرا برایش توضیح میدهم
از داستان دختری که سرنوشتی به جز تنهایی نداشت
به معراج که میرسم اشک در چشمانم جمع میشود و بی اختیار بغض میکنم
مهتاب کنارم جای میگیرد و دستانش را روی شانه ام قرار میدهد
+گریه نکن دختر چرا انقدر خودتو عذاب میدی؟
_آخه شما که..
+انقدر رسمی حرف نزن با من بگو فاطمه
_باشه ببخشید،آخه فاطمه توکه نمی دونی من برای هیچکس هیچ اهمیتی ندارم
واگرنه تا به حال خانوادم یا اون معراج حداقل یه آگهی چیزی پخش میکردن تا بتونن منو پیدا کنن
اما مطمئنا انقدر خوشحالن از غرق شدن من که الان دنبال کارای مراسم ختم منن
+زبونت رو گاز بگیر
از کجا میدونی؟شاید آگهی پخش کرده باشن مگه تو کل این شهرو گشتی که اینو میگی؟
_خب..نه ولی..
با عطسه هایی که میکنم حرفم نصفه میماند
+تو خوبی؟
سرتکان میدهم
_چیزی نیست فقط یکم سردمه
+انقدر حرف زدم نزاشتم توهم لباساتو عوض کنی
لباس کرمی رنگی که خودم انتخاب کرده بودم را دستم میدهد و خودش بدون هیچ حرفی از اتاق خارج میشود!
لباس هایم را عوض میکنم و خودم را در آیینه برانداز میکنم
چقدر خوشگل شده بودم
روسری که فاطمه روی تخت برایم کنار گذاشته بود را سر میکنم و لبخند را به لبانم هدیه میکنم
فاطمه چند تقه به در میزند و وارد اتاق میشود
با حیرت زمزمه میکند:
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸