امامحسینکیه ؟
امامحسین،همونیهکهوقتیاززندگیبریدیم
برمونمیگردونهبهزندگی 💔
@Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_29 +میام اما نه به خاطر حرفای شما،فقط برای پدر و مادرم بی تفاوت شانه
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_30
معراج خطاب به مهتاب می گوید:
نمیخوای که تا صبح اینجا وایسی؟
مهتاب اشک چشمانش را با دست پس میزند و از گوشه ی چادر رنگی اش میگیرد
+داداش انقدر ضدحال نباش
معراج چیزی نمی گوید و بدون توجه به ما وارد ویلا میشود
تمام حواسم به معراج است که مهتاب عصبی می گوید:
کجایی؟دارم باتو حرف میزنما
_ببخشید حواسم نبود
+حواست کجا بود؟
_نمیریم داخل؟دلم برای مامان و بابام تنگ شده
+ببخشید یادم نبود اصلا
کوتاه میخندم و به همراه مهتاب وارد ویلا میشوم،با چشمانم بار دیگر ویلا را برانداز میکنم گویی که سالهاست این فضا را ندیده ام
برای دیدن پدر و مادرم مضطرب بودم دستم را روی دستگیره در میگذارم و در را آهسته باز میکنم
با دیدن مادرم ضربان قلبم چندبرابر میشود
_مامان
مادرم مرا در آغوش میگیرد و محکم میفشارد
بلند گریه میکند و خداروشکر میکند
در این هنگام پدرم را میبینم گوشه ای ایستاده و با لبخند به ما خیره شده.
ناباورانه به پدرم زل میزنم
او به من لبخند میزد؟
یعنی هنوز برایش اهمیت داشتم که خوشحال بود؟
بی اختیاراشک در چشمانم حلقه میزند و بغض به گلویم هجوم می آورد
لبخند پدرم را چه موقع دیده بودم؟
حتی به یاد نمی آوردم لبخند پدرم را.
اما چقدر زیبا میخندید
چند سال بود پدرم را خوشحال ندیده بودم؟
مادرم از من جدا میشود و پدرم چند قدم جلوتر می آید
حالا دقیقا روبه روی من ایستاده
به چشمانش خیره میشوم
_سلام
با بهت در آغوشش فرو میروم
هنوز متعجب بودم چه اتفاقی افتاده بود؟چرا همه تا این حد تغییر کرده بودند؟
چند روز نبودم که مادرم انقدر شکسته شده بود
چه مدت تنهایشان گذاشته بودم که انقدر دلتنگم بودند؟
صدای گرفته ی پدرم من را به خودم می آورد
+کجا بودی دختر؟نصفه عمرمون کردی تو
_بابا..
خیلی دوست دارم
لبخند میزند
لبخندش واقعی است یک لبخند پر معنا
یعنی اینکه من هم دوستت دارم
به همان اندازه
و همان مقدار!
خداراشکر میکنم حالا میفهمم که چرا معراج انقدر عصبی بود
خودش را در ماجرای غرق شدن من مقصر میدانست و فقط دلیلش از نگرانی برای من عذاب وجدان بود..
راستی معراج کجا بود؟
با نگاهم به دنبالش میگردم که او را در کنار مادر و پدرش میبینم
آقا علیرضا لبخند میزند و با مهربانی می گوید:
تو واقعا یه پدیده ی فوق العاده عجیبی
سوالی نگاهش میکنم
+تو یه هفته تونستی همه ی مارو 20سال پیرتر کنی
خنده ام میگیرد
_ببخشید اگه اذیت شدید
لیلا خانم خودش را به من میرساند و دستانم را میگیرد
+خیلی خوشحالم از اینکه برگشتی دخترم
اینجا همه ی ما به خاطر نبودنت خیلی نگران شدیم اما یه نفر بیشتر از همه اذیت شد..
متوجه منظورش نمیشدم
مقصود او که بود؟مهتاب؟پدرم یا مادرم؟
یا معراج؟..
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_30 معراج خطاب به مهتاب می گوید: نمیخوای که تا صبح اینجا وایسی؟ مهتاب
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_31
نگاه سنگین معراج را حس میکردم پوزخندی میزنم و سعی میکنم عادی رفتار کنم
_خیلی ممنونم از محبت همتون
مهتاب با مکث کوتاهی میپرسد:
توی این مدت کجا بودی؟
برای پاسخ دادن تردید داشتم
به چشمان عسلی مهتاب چشم میدوزم شمرده شمرده می گویم:
یه نفر بهم کمک کرد و رفتم خونه اش توی این یه هفته کنارشون بودم
اونها کمک کردن حالم بهتربشه
اونجا اصلا احساس ناراحتی نمیکردم چون خیلی بهم لطف کردن
مهتاب شوکه در پاسخم می گوید:
یعنی به چندتا آدم غریبه اعتماد کردی؟
آب دهانم را قورت میدهم از بازجویی متنفر بودم
چطور خودم به این موضوع فکر نکرده بودم؟
اگر آن شب بلایی سرم می آمد چی؟
لبخند کمرنگی میزنم محمد و خانواده اش بهترین کسانی بودند که میتوانستم درآن شب به خانه شان پناه ببرم
_ببخشید من یکم خسته ام اگر اجازه بدید برم استراحت کنم
صدای معراج مانند پتک در سرم کوبیده میشود
+نگفتید ...چرا یه خبر از سلامتی خودتون به ما ندادید؟
لبخند روی لبانم میماستد با حرص جواب او را میدهم:
شاید نیاز به تنهایی داشتم تا برای زندگیم تصمیم بگیرم،آقای مشکات خدا به هرکسی فرصت زندگی دوباره نمیده
من توی این یه هفته که از خانوادم دور بودم به خیلی از اتفاقاتی که برام افتاد فکر کردم
من سعی کردم از گذشته ام درس بگیرم و برای آینده ایی که در انتظارمه استفاده کنم من به هیچکس خبر سلامتیم رو ندادم و برای هر کدوم از کارهام دلیل دارم الانم نیازی نیست که ازم بازجویی کنید!
مادرم خجالت زده به معراج نگاه میکند
معراج بدون هیچ عکس العملی خطاب به من می گوید:
بازجویی نیست خانم چرا زود ناراحت میشید؟
فقط فکر نمیکنم عذاب دادن خانوادتون دلیلی داشته باشه
دستانم از عصبانیت مشت میشود بدون اهمیت به جمعی که متعجب به بحث ما گوش سپرده بودند به سمت اتاقی که وسایلم در آنجا قرار داشت قدم برمی دارم
وارد اتاقم میشوم با عصبانیت خودم را روی تخت میاندازم
با جرقه ای که در ذهنم میخورد از جا میپرم
یه سراغ چمدانم میروم
با عجله به دنبال دفترچه ی معراج میگردم
_خودشه..
دفترچه را در دستانم میگیرم و لبخند مرموزی میزنم
به صفحه اول دفترچه خیره میشوم چیزی نوشته نشده بود و صفحه خالی بود.
به صفحه های بعد مینگرم،صفحات خالی خالی بود
دفترچه را به گوشه ای پرت میکنم
_لعنت بهت..
من به کسی علاقه داشتم که دوست داشت من را زیر پاهایش له کند
پوزخند روی لبش موقع صحت کردنش را از یاد نمیبرم
او قصد داشت هرلحظه من را با رفتارها و کارهایش تحقیر کند.
چطور میتوانست انقدر راحت دیگران را قضاوت کند؟
حسم به معراج مانند قبل نبود احساس میکنم بیشتر به او نفرت دارم تا علاقه..
با صدای تقه در از فکر بیرون می آیم
_بفرمایید؟
مهتاب بعد از چند دقیقه وارد اتاق میشود
بدون اینکه نگاهی به او بیاندازم دفترچه را داخل چمدانم پنهان میکنم
بالاخره مهتاب خواهر همان مرد بود..
نباید با او هم صمیمی میشدم
شاید مسافرت من با این خانواده اشتباه بود
+ناراحتی؟
تظاهر به ندانستن منظور مهتاب میکنم
_نه برای چی ناراحت باشم؟
+به خاطر حرفای..
میان حرفش میپرم
_اصلا برام اهمیتی نداره مهتاب
+اگه اهمیتی نداره پس چرا انقدر زود عصبی شدی؟
از سوال های مهتاب کفری بلند میشوم
چمدانم را داخل کمد قرار میدهم و قصد دارم به سمت تختم بروم که مهتاب مانعم میشود
_چیه؟چرا اینطوری میکنی؟
مچ دستم را میگیرد و در چشمانم زل میزند
+بگو که ناراحت نشدی
_توچرا انقدر پیگیری؟چه اهمیتی داره ناراحتی من؟
+میخوام هیچ کینه ای از ما به دل نداشته باشی
_هرچی هم باشه مقصرش برادرته تقصیر تو که نبوده
مهتاب نگاه غمگینش را به زمین میدوزد
+شرمنده ام سودا
داداشم چند وقته که حال خوبی نداره
ببخش
_گفتم که مهم نیست
بعد از مکث طولانی از مهتاب میپرسم:
راستی گوشیم دست توعه؟
سرش را به نشانه منفی تکان میدهد
_نمی دونی دست کیه؟
+چرا کیفت که توی ماشین داداشم بوده
گوشیت هم احتمالا دست خودشه.
پس باز باید به سراغ او میرفتم چقدر بدشانس بودم من..
حتما این بار با خاک یکسان میکرد من را!
از موقعی که معراج من را دیده بود تا به الان با حرف ها و رفتار هایش آزارم داده بود
****
بعد از یک خواب طولانی چشمانم را باز میکنم
کش و قوسی به بدنم میدهم و از روی تخت بلند میشوم
آهسته مشغول شانه زدن موهای بلند و مشکی ام میشوم،لبخندی به خودم در آیینه میزنم
لباس سورمه ایِ بلندی را از کمد بیرون میکشم ومیپوشم
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_31 نگاه سنگین معراج را حس میکردم پوزخندی میزنم و سعی میکنم عادی رفتار
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_32
چند روسری با طرح و رنگ متفاوت را امتحان میکنم که بالاخره روسری آبی آسمانی با طرحگل های ریز را انتخاب و سر میکنم.
بعد از شستن دست و صورتم به سمت پذیرایی قدم برمی دارم
به اطرافم نگاه میکنم
انگار کسی در خانه حضور نداشت
_سلام،کسی اینجا نیست؟
صدایم که در فضای خانه میپیچد استرس میگیرم و ضربان قلبم بالا میرود
_مهتاب؟
اتاق های خانه را میگردم و درآخر به سراغ آشپزخانه میروم
هیچکس داخل خانه نبود!
باز تنها شده بودم.
روی مبل مینشینم که با تکان خوردن دستگیره در خشکم میزند
وحشت زده به در خانه زل میزنم و آب دهانم را به زحمت قورت میدهم.
به سرعت از روی مبل بلند میشوم
باید جایی را برای پنهان شدن پیدا میکردم.
بدون فکر کردن پشت یکی از مبل ها خودم را پنهان میکنم
صدای پاهای فردی که هر لحظه بیشتر از قبل به من نزدیک میشد باعث میشود قلبم کمی درد بگیرد
میدانستم که استرس و هیجان باعث میشود تا چند دقیقه دیگر حالم بد شود اما مگر چاره ای به جز پنهان شدن و در این خانه ماندن داشتم؟
دستم را روی قلبم میگذارم و نفس عمیقی میکشم
کمی جابه جا میشوم تا بتوانم شخصی که وارد خانه شده را ببینم اما سعی ام بی فایده بود
فضای خانه در سکوت کامل بود و اوضاع عادی به نظر میرسید،دیگر خسته شده بودم
زانوهایم را در بغلم جمع میکنم
در تمام مدت به زمین خیره شده بودم
سرم را بالا میگیرم که با دیدن شخصی که فقط چند سانتی متر صورتش با صورتم فاصله داشت وحشت زده جیغ میکشم که او از من فاصلهمیگیرد
صدای آشنایی در گوشم میپیچد که مانع ادامه جیغ زدنم میشود
معراج اینجا بود؟
یعنی در تمام مدت او در خانه حضور داشت و من فکر میکردم که دزد آمده بود؟
در دلم هرچه فحش بلدم نثارش میکنم
_شما..؟
+نترسید منم
میدانستم که رنگم همانند گچ سفید شده و هردو دستانم از استرس و اضطراب میلرزد
+چرا انقدر ترسیدید؟
با لکنت می گویم:
ه..هیچی
+فکر نمیکنم حالتون خوب باشه
درست بود حالم خوب نبود و هر لحظه ممکن بود تا قلبم کار دستم بدهد
اما معراج که از مریضی من با خبر نبود
ونمی دانست که من در چه وضعیتی هستم
میاستم و با زحمت روی مبل ِ جلوی معراج مینشینم
معراج بالای سرم میاستد و با نگرانی به من نگاه میکند
اولین بار بود که اینطور نگاهم میکرد
نگاهش به طور عجیبی به دلم مینشست
_من خوبم نگران نباشید..
دروغ میگفتم
حالم بد است اما نمی توانم بگویم،اگر میفهمید مشکل من چیست چه میکرد؟
حتما بهانه ی جدیدی برای ادامه رفتارهای قبلی اش پیدا میکرد.
+رنگتون پریده میخواید ببرمتون بیمارستان؟
انگار که تمام اتفاقات دیروز را فراموش کرده بود که به راحتی در برابرم سخن میگفت.
_نه نه من، خوبم!
کمی که به او دقت میکنم متوجه ی دست و پای سالمش میشوم
خبری از آنگچ های مسخره و دست پاگیر نبود
معراج کاملا سالم بود و خیلی عادی حرکت میکرد
_کِی گچ دست و پاتون رو باز کردید؟.
از سوال ناگهانی ام کمی جا میخورد اما خونسرد پاسخ میدهد:
امروز.
_خداروشکر که بالاخره به وضعیت عادی برگشتید.
+ممنون
به سمت پله ها قدم برمی دارد
دیگر نگاهش نمیکنم و متوجه میشوممقصدش اتاقش است
چقدر سریع تنهایم گذاشت.
حتی دلیل ترسم را نپرسید
مگر میشد یک انسان انقدر نسبت به اتفاقات اطرافش بی تفاوت باشد؟
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق جهانی ، توقلبمضربانی 🫀 ؛
#شب_جمعه
#حسینستوده
#استوری
@Hanifa38