یه وقتایی خدا
یه جوری حلش میکنه که انگار
بین این همه فقط صدای تو رو شنیده..
@Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_38 باصدای فریاد آقامحمود برمیگردم،متعجب به او خیره میشوم. بلند خداراش
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_39
*سودا*
چشمانم را آهسته باز میکنم نگاه گذرایی به اطرافم میاندازم که متوجه ی حضور مادر و پدرم میشوم.
بی حال ل*ب میزنم:
_سلام
مادرم با لبخند پاسخم را میدهد:
سلام عزیزدلم، حالت چطوره مادر؟
_بهترم
+خداروشکر
با صدای مهتاب تازه متوجه حضور او و خانواده اش میشوم
سعی دارم بنشینم که لیلا خانم مانعم میشود
+لازم نیست خودتو اذیت کنی دخترم
حرفی نمیزنم و سکوت را ترجیح میدهم
مهتاب در گوشم نجوا میکند:
تو که ما رو جون به ل*ب کردی دختر
لبخند بی رمقی تحویل او میدهم
صدای معراج کمی حالم را بهتر میکند
+حالتون خوبه سودا خانم؟
_خیلی ممنون،خوبم خداروشکر.
+الحمدالله
جمله های معراج برایم همانند عسل شیرین بود
چقدر به دلم مینشست
هنوز برایم غیرقابل باور بود که او را میبینم
من امیدی به زنده ماندن و زندگی دوباره در این دنیا را نداشتم
اما چقدر خوشحال بودم که برای بار دیگر صدای او را میشنیدم و عطر خوش بویَش را استشمام میکردم.
همین مکالمه ی کوتاه بین من و او،باعث شده بود که دردی که داشتم را از یاد ببرم
بعد از انجام کارهای ترخیصم از بیمارستان با کمک مهتاب و مادرم داخل ماشین معراج مینشینم
معراج بعد از روشن کردن ماشینش، به سمت ویلا حرکت میکند.
من برای بار دوم به مرگ نزدیک شده بودم
چیزی به در آغوش گرفتن مرگ و ترک کردن زندگی نمانده بود.
اما خدای من،خدایی که مدتی بود او را فراموش کرده بودم به من فرصت زندگی کردن داده بود
برای چند لحظه از خودم بدم آمد
من چطور توانستم خدایی را که در هر لحظه حواسش به من بود و من را از یاد نبرده بود را فراموش کنم؟
خدایی که همیشه در مواقع سختی دستم را رها نکرد
بغض گلویم را چنگ میزند و اکسیژن برای نفس کشیدن کم میاورم
+سودا
با صدای آرامی زمزمه وار خطاب به مهتابی که من را مخاطب سخنانش قرار داده پاسخ میدهم:
_بله؟
طوری آهسته حرف میزند که دیگران متوجه جمله ی او نشوند.
+خیلی اذیت شد در نبودت
نمی فهمیدم مقصود مهتاب از حرف هایی که میزد چه کسی بود؟
گیج می گویم:
کی؟
سکوتش آزارم میدهد،مهتاب ادامه حرفش را با نگاه عصبی معراج میخورد.
قصدش از جمله هایی که میگفت چه بود؟
فقط میخواست دل من را بی قرار تر بکند؟
یا حال پریشانم را بدتر؟
نمیخواستم تا پایان این سفر ذهنم را به معراج و یا هرچیزی که به او مربوط میشد درگیر کنم
سرم را روی شیشه ماشین قرار میدهم
بی توجه به قلبم که هرچند لحظه خودش را محکم و شتابان به سینه ام میکوبید چشمانم را میبندم
من قرار نبود عاشق فرد اشتباهی بشوم!
معراج یک عشق اشتباه در قلبم بود،عشقی که اجازه ی ورود به قلبم را به او خیلی ساده داده بودم.
اما معراج قلبش را به روی همه بسته بود
شایدعشق در نظر او افسانه ای بیش نبود
کاش میفهمید!
کاش میفهمید که دختری به خاطر همین افسانه تا مرز دیوانگی و جنون رفت.
تا نزدیک به پرتگاه مرگ رفت
اما بازگشت.
دلیل برگشتنش هم فقط یک نفر بود
آن هم معراج،معراج و معراج!
◝تو مرا یاد کنی یا نکنی
بـاورت گـر بـشـود ؛
گر نشود حـرفی نیست
امـا نفـسم می گیرد
در هوایی که نفسهای
تـو نـیـسـت ..◟
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_38 باصدای فریاد آقامحمود برمیگردم،متعجب به او خیره میشوم. بلند خداراش
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_40
آهسته روی مبل مینشینم و به گفتگوی معراج و مادرش گوش میسپارم
لیلا خانم اخم میکند و با دلخوری می گوید: یعنی چی که زن نمیگیرم؟
معراج سعی در حفظ کردن آرامشش دارد که آرام می گوید:حاج خانم من فقط 25سالمه!زن برای چی بگیرم الان آخه؟
+یه طور میگی 25انگار 15سالته
خونسرد پاسخ میدهد:شما فکر کن 15سالمه
لیلا خانم روی دستش میکوبد
+تو تا منو دق ندی که ول نمیکنی
معراج لبخند پهنی میزند
+آخه من قربونت برم حاج خانم،عروس برای چیه؟نکنه دلت مادرشوهر بازی میخواد؟
لیلا خانم دستش را جلوی دهانش میگذارد که صدای قهقه معراج در فضای خانه میپیچد و من غرق در خنده های زیبایش میشوم!
با جمله ی معراج خشکم میزند
+باشه مامان جان شما اگه یه دختر خوب و مناسب برای ازدواج با من پیدا کردی چشم
گویا هنوز متوجه ی حضور من نبودند که اینطور بی رحمانه قلبم را آتش میزدند
آب دهانم را قورت میدهم.
اگر ازدواج میکرد چه؟من باید چه میکردم؟
باید عشقم را نسبت به او در گوشه ای از قلبم پنهان میکردم؟
لبخند رضایتمدانه ای روی لبان لیلا خانم نقش میبندد
+ان شاالله دامادیتو ببینم مادر.
معراج سرش را بالا میاورد که به محض دیدن من،لبخند روی لبانش می ماستد.
سرش را پایین میاندازد و خودش را جمع و جور میکند
+سودا جان،شما قصد ازدواج نداری؟
معراج با جمله ی مادرش به سرفه میافتد
لبخند مصنوعی میزنم،لیلا خانم با نگرانی حال پسرش را جویا میشود!
بعد از چند دقیقه کلافه دستی به صورتش میکشد و زمزمه میکند؛خوبم
انگار او هم بی حوصله است که با عجله من و مادرش را تنها می گذارد
+خب نگفتی سودا جان؟
دستانم را در هم گره میزنم و در چشمانش نگاه میکنم
_نه لیلا خانم من فعلا قصد ادامه تحصیل دارم
قسمت اول جمله ام دروغ بزرگی بود!
کاش میتوانستم بگویم دروغ است
کاش میتوانست بفهمد که من چقدر عاشقم
+موفق باشی
_ممنون.
معراج به سمت حیاط ویلا قدم برمی دارد
که با یادآوری اینکه موبایلم دست او جا مانده بلند میشوم و با ببخشید کوتاهی لیلا خانم را ترک میکنم و به سمت حیاط حرکت میکنم
نسیم خنکی صورتم را نوازش میکند که لبخندی روی لبانم نمایان میشود
قدم های آهسته ای به سمت معراج برمی دارم
با دیدن من تعجب میکند اما چیزی نمی گوید
مقدمه چینی را برای صحبت با او کنار می گذارم چون میدانم بی فایده است،پس بی درنگ می گویم:
ببخشید
پاسخی نمی دهد و همچنان نگاهش به موبایلش است
_گوشی من پیش شمااست؟
بعد از یک مکث طولانی پاسخ میدهد:
درسته،یادم رفته بود.
با جمله اش قلبم برای بار هزارم ترک برمی دارد
چیزی به نابودی قلبم نمانده بود او قصد دارد به من بفهماند که چقدر برایش بی اهمیت هستم
+منتظرم بمونید،الان برمیگردم
سری تکان میدهم که به خانه میرود.
با خودم تکرار میکنم"
اون تو رو دوست نداره
بغض راه گلویم را میبندد اما مانع بارش اشک هایم میشوم
با صدای بم و مردانه اش سرم را بالا میگیرم
بدون هیچ مکثی کیفم را تحویلم میدهد
_ممنون
+خواهش میکنم
به موبایلم نگاهی میاندازم،خاموش است
وارد پذیرایی میشوم و به دنبال مهتاب میگردم
_مهتااب،مهتاب
مهتاب از اتاقش بیرون می آید
+چته دیوونه چرا داد میزنی؟
_اولا اینکه دیوونه خودتی،دوما داد نزدم خیلی آروم صدات کردم سوما..
میان حرفم میپرد
+آها اون وقت این آرومت بود الان؟
_هیس ساکت!بزار سومی رو بگم
سوما:دیوونه خودتی
+اینو دوبار گفتی که
+آره تاکید لازم بود
با خنده می گوید:بخدا تو خُلی
_اون داداشت
رنگ پریده ی مهتاب توجهم را جلب میکند
متعجب به حرکاتش نگاه میکنم
نفسش را حبس کرده و به پشت سر من مینگرد.
سعی دارد با اشاره چیزی را به من بفهماند که با فهمیدن منظورش،قلبم مانند گنجشگ میزند
با استرس برمیگردم که...
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_40 آهسته روی مبل مینشینم و به گفتگوی معراج و مادرش گوش میسپارم لیلا خ
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_41
معراج را میبینم،گونه هایم از خجالت سرخ میشود.
برای اولین بار از حرفم پشیمان میشوم!
سرم را پایین میاندازم
با جمله اش میخکوب میشوم
+داشتین میفرمودین،داداشش چی؟
لبم را میگزم و با دستانم روسری ام را مرتب میکنم
_هیچی..
دست به سینه نگاهش را به مهتاب میدوزد
مهتاب لبخند ژکوندی به چهره اش میپاشد
+داداش،سودا میخواست ازت تعریف کنه
چشمانم از تعجب گشاد میشود و دهانم از پرت و پلا هایی که مهتاب می گفت باز می ماند
_من؟
با بالارفتن ابروان مهتاب،سری تکان میدهم و حرفش را تایید میکنم
+خب کاری داشتی داداش؟
معراج پاسخ میدهد:اومدم بگم که شام آماده است
+باشه الان میایم،ممنون
معراج از ما دور میشود
بعد از چند دقیقه چهره ی مهتاب قرمز میشود و صدای خنده هایش در گوشم میپیچد
_چرا میخندی؟
اشکی که به علت خنده در چشمانش جمع شده را با دستانش پاک میکند
+وای دختر.. قیافه معراج رو ندیدی موقعی که گفتم تو ازش تعریف کردی!
_یعنی خاک برسرت مهتاب
+این به جای تشکر کردنته؟
_گند زدی ازت تشکر کنم؟
+من فقط خواستم خرابکاری جنابعالی رو جمعش کنم
_مثلا جمعش کردی؟
با اخم ساختگی می گوید؛ برو بابا
خوبی هم به تو نیومده
نفسم را عصبی فوت میکنم
_من چرا باید از داداش تو تعریف کنم؟
با جمله ی مهتاب احساس میکنم لحظه ای جریان خون در رگانم متوقف میشود
+چه می دونم شاید عاشقش شده باشی
_خواهش میکنم چرت نگو
+یعنی باور کنم تو تا به حال عاشق نشدی
نگاهم را از او میدزدم تا متوجه ی طوفان درون چشمانم نشود
_معلومه که باید باور کنی
+به من نگاه کن
با تردید در چشمان زل میزنم
+تو..
از قسمت بعدی جمله اش هراس دارم
او متوجه ی عشق من شده بود؟
میان حرفش میپرم:
وای اصلا نزاشتی من حرف بزنم
خواستم بهت بگم میشه شارژرت رو بهم بدی؟
+مگه خودت شارژر نداری؟
_چرا ولی خب حوصله ی رفتن به اتاقمو نه ندارم
+خیلی پرویی
_خوبی از خودته عزیزم
سری به نشانه تاسف تکان میدهد و به اتاقش میرود
بعد از چند دقیقه انتظار کشیدن برمیگردد و شارژرش را به دستان من میسپارد
_ممنون
+خواهش میکنم اما یادم نرفت که جواب سوالمو ندادیا
خودم را به نشنیدن میزنم و به سرعت مهتاب را ترک میکنم
به دنبال پریز برق میگردم که با یافتن یک پریز با ذوق میدوم
قبل از اینکه بتوانم عکس العملی نشان دهم معراج روبه روی ام ظاهر میشود و حتی فرصت فکر کردن را از من میگیرد
نگاهم به چهره اش است و مبهوت به او خیره شده ام
نمی دانم چرا نمی توانم شارژر را به پریز برق وصل کنم
_اه چرا نمیشه
متوجه ی لبخند ملیح روی لبانش میشوم
به چه دلیل لبخند میزد؟یعنی من را مسخره میکرد؟
معراج تمام احساساتم را به بازی گرفته بود
_تلاش نکنید
سوالی به او خیره میشوم
+اون پریز نیست دیواره
کمی فکر میکنم و تازه متوجه ی جمله ی او میشوم
به شارژر چشم میدوزم فقط داشتم وقتم را بیهوده تلف میکردم و شارژر را به دیوار میکوبیدم
لبم را میگزم و لبخند خجولی میزنم
_ای وای
بعد از متصل کردن موبایلم به شارژر دستانم را درهم گره میزنم و نگاهم را به زمین میدوزم
احساس میکنم اکسیژن برای نفس کشیدن کم اورده ام که اینطور تقلا میکنم
+حقیقتش میخواستم یه چیزی بهتون بگم
قلبم بی قرار میشود
یعنی ممکن بود؟ممکن بود حرف های دلم را از زبان معراج بشنوم؟
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸