eitaa logo
حنیفآ ¹²⁸
1.8هزار دنبال‌کننده
454 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
「﷽ 」 دریایی‌ومن‌پیش‌توامواج‌ترینم ای‌حضرت‌دلبربه‌تومحتاج‌ترینم'❤️‍🩹:) +ڪپـے؟ - باذکࢪیک‌صلواٺ انتقادی ، پیشنهادی بود درخدمتم .. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_il63ey&btn=حنیفا
مشاهده در ایتا
دانلود
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اۍ‌صفاۍ‌قلب‌زارم؛ هرچہ‌دارم‌ازتـودارم🪽'🫶🏽! ؎امام‌رضایے🪴:)) @Hanifa38
گاهی دردناک ترین سنگ ها را کسی به سمتت پرتاب می کنه که براش سنگ تموم گذاشته بودی...:) @Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_47 _فکر کنم قرار بوده کوالا بشم اشتباه شدم انسان +دیوونه جدی دارم صحب
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 به سختی سرم را تکان میدهم که لبخند کجی تحویلم میدهد *** با عجله به سمت در خروجی قدم برمی دارم که صدای معراج باعث میشود سرجایم بایستم +جایی تشریف می برید؟ برمیگردم به چهره ی آشفته و موهای پریشانش مینگرم نگاهش نگران است یعنی نگرانی اش برای من بود؟ _بله +اگر میخواید برسونمتون واقعا این معراج بود که این حرف ها را به زبان میاورد؟ _نه ممنون ماشین گرفتم باشه ای زیر لب می گوید و از من دور میشود کفش هایم را به سرعت میپوشم و پس از عبوراز حیاط خانه را ترک میکنم نفس عمیقی میکشم حداقل چند ساعتی از دست طعنه های مریم راحت میشوم لبخندی میزنم و سوار ماشین میشوم با لرزیدن موبایلم توجهم جلب میشود به محض دیدن شماره ی فاطمه پاسخ میدهم _بله؟ +کجایی؟ _دارم میام. تماس را قطع میکنم و موبایلم را داخل کیفم میگذارم به مردمی که هر کدام در حال رفت و آمد هستند مینگرم با شنیدن صدای راننده به خودم می آیم +رسیدیم خانم بعد از حساب کردن کرایه،ازماشین پیاده میشوم به سمت آدرسی که فاطمه برایم ارسال کرده حرکت میکنم. با استرس وارد رستوران میشوم نگاهی به اطرافم میاندازم رستوران شیک و مجهزی بود و تم سبز رستوران برایم آرامش بخش است با دیدن فاطمه لبخند میزنم دقیقا مقابلش روی صندلی مینشینم _سلام +سلام خانم بدقول دستانم را روی سرم میگذارم که هراسان میپرسد: من ناراحتت کردم؟ _نه +پس چی؟ _امروز از دست یکی داشتم دیوونه میشدم +کی؟ _مریم،خواهر بزرگِ معراج خان +به به ،نگفته بودی آقا دوتا خواهر داره _یادم رفت بعدشم این مادرفولادزره تازه دیشب رسیده تبسمی می کند +حالا چرا انقدر از دستش عصبانی هستی؟ _بابا این اگه یه دقیقه به من تیکه نندازه آروم نمیشه +غیبت نکن انقدر _هوف، من دوباره با یه ضدحال برخورد کردم چادرش را کمی جلوتر میکشد و می گوید: اگر فکر میکنی باحال بودن و خفن بودن به غیبت و انجام کارهای حرامه که باید بگم من باحال نیستم _خب حالا قهر نکن نگفتی چکار داشتی باهام؟ +شما تا کی شمال میمونید؟ _نمی دونم ولی خب دیگه روزای آخره جمله ی غمگینی است برای من،روزهای پایانی با عشقت بودن روزهای پایانی یک مسافرت تلخ روزهای پایانیِ یک عشق نافرجام! فاطمه دستش را جلوی صورتم تکان میدهد که از فکر بیرون می آیم +دارم باهات حرف میزنما _بفرما +سودا تو.. با مِن و مِن می گوید: قصد ازدواج داری؟ به خنده می افتم که متعجب می گوید: حرف خنده داری زدم؟ _نه ببخشید واقعا،آخه یه مدتیه همه همین سوال رو ازم میپرسن +جدی بگو _راستش نمی دونم بعد از تموم شدن این سفر چه بلایی سرم بیاد تو که خودت از دل من خبرداری سرش را غمگین تکان میدهد +مطمئنی که معراج رو دوست داری؟ _مطمئنم،چرا میپرسی؟ +چطور بگم حقیقتش.. نگاهش را از من میگیرد و دستانش را درهم گره میزند +ولش کن _خب بگو +مهم نیست _پس چرا منو تا اینجا کشوندی؟ نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_48 به سختی سرم را تکان میدهم که لبخند کجی تحویلم میدهد *** با عجله به
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 +ناراحتی؟ _نه خیلی هم خوشحالم +منم همین طور. فقط... با آمدن گارسون حرفش نصفه می ماند گارسون مردی گندم و گونه و جوان با موهای پرپشت و سیاه بود مِنو را به دست فاطمه میدهد +چی میخوری سودا؟ _فرقی نمیکنه برام هرچی سفارش دادی +دو پرس جوجه کباب لطفا گارسون سری تکان میدهد و مارا ترک میکند بعد از رسیدن سفارش فاطمه می گوید: اولین بار که دیدمت خیلی ازت خوشم اومد اگه گفتی چرا _چرا؟ +از این که تو با همه فرق داری از مهربونیت،صمیمیتت لبخندی به چهره اش میپاشم +سودا یه چیزی رو میخوام خواهرانه بهت بگم کنجکاو نگاهش میکنم +کسی رو دوست داشته باش که لیاقتت رو داشته باشه عاشق کسی باش که عاشقانه دوستت داشته باشه خب؟ درک حرف های فاطمه برایم سخت است و نمی دانم منظورش از گفتن ای جملات چیست +هروقت متوجه منظورم شدی بهم زنگ بزن ابروانم را بالا میدهم و با تعجب می گویم:اتفاقی افتاده؟ +نه! بعد از تمام شدن غذا بلند میشوم و کیفم را روی شانه ام می اندازم _خیلی ممنون از دعوتت +خواهش میکنم به امید دیدار دختر خوش قلب با لبخند رستوران را ترک میکنم جملات فاطمه را چندبار مرور میکنم مفهوم حرف هایش چه بود؟ اصلا چه چیزی میخواست به من بگوید که پشیمان شد؟ با نمایان شدن اسم نیلوفر روی صفحه موبایل اخم میکنم _الو؟ +سلام چطوری _از احوالپرسی های شما +تیکه ننداز ناسلامتی رفیقتم _بودی +چرت نگو با عصبانیت می گویم؛ تو رفیقی که سه هفته است حتی یه زنگ به من نزدی؟ +درگیر بودم کجایی حالا؟ _شمال +حتما با اون خانواده رو مخت _ربطش به تو؟ +چته؟ تماس را با عصبانیت قطع میکنم نمی دانم خوابم یابیدار اما هرچه که هست تمام این اتفاقات مانند یک کابوس است کابوسی بی پایان و شبیه به مرگ مات و مبهوت به ماشین خیره میشوم از ترس جیغ بلندی میکشم و چشمانم را میبندم اما فردی که داخل ماشین بود چهره اش به نظر خیلی آشنا می آمد نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_49 +ناراحتی؟ _نه خیلی هم خوشحالم +منم همین طور. فقط... با آمدن گارسون
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 صدای جیغ لاستیک های ماشین قلبم را به لرزه در می آورد کمی به چهره ی راننده نگاه میکنم خدای من او اینجا چه میکرد آرشام بود همان کابوس همیشگی،چرا رهایم نمیکرد؟ چرا او هم یک زخم شده بود و در قلبم فرو رفته بود؟ این چه تقدیری است که برای من  رقم خورده ناگهان هیکل ورزشکاری اش روبه رویم ظاهر میشود +بالاخره تونستم دوباره زیارتت کنم دختر اخم کمرنگی میان ابروانم می نشیند قصد دارم به خانه برگردم اما آرشام دست بردار نیست و به این راحتی رهایم نمیکند +چرا حرف نمیزنی هوم؟ سودا یه چیزی بگو..من این همه راه رو به خاطر تو اومدم شمال _خب؟ بدون اینکه به چهره اش نگاه کنم قدم برمیدارم +کجا میری؟حداقل بزار برسونمت _مزاحم نشو آقای محترم! +چرا انقدر لجبازی؟ پوف کلافه ای میکشم و به قدم هایم سرعت میبخشم اما آرشام به دنبالم راه افتاده نمی خواهم باور کنم که صدایش را شنیده ام نه باور نکردنی است او..او اینجا نبود،بود؟ با استرس به اطرافم نگاه میکنم که معراج را میبینم چشمانم از تعجب گشاد میشود و بهت زده می گویم: شما..اینجا چکار میکنید؟ آرشام به پشت سرش نگاه میکند و تازه متوجه حضور معراج میشود خونسرد به من و معراج نگاه میکند چهره ی معراج نشان دهنده خبرهای خوبی نبودند آن اخم کمرنگی که در چهره اش نمایان بود و دستانش که مشت شده بودند. آب دهانم را قورت میدهم که معراج چند قدم جلوتر می آید با صدای دورگه ای خطاب به آرشام می گوید: به چه حقی مزاحم ناموس مردم میشی؟ آرشام بی تفاوت پاسخ میدهد: ربطش به شما ؟ یقه ی آرشام را در دستانش میگیرد و می غرد: عوضی.. و مشت های پی در پی و محکمش به صورت آرشام تعجبم را بیشتر میکند به خودم می آیم که چهره ی آرشام را غرق در خون و چهره ی معراج را زخمی و کبود میبینم دستم را جلوی دهانم میگذارم و با صدای ضعیفی می گویم: چکار کردید آقا معراج؟ با تشر می گوید: شما لطفا هیچی نگید!! بغض به گلویم هجوم می آورد چطور به خودش اجازه ی همچین رفتاری با من را میداد؟ اصلا به چه حقی بر سرمن فریاد میزد؟ بغضم را میخورم و سکوت میکنم همانطور که او میخواست آرشام به سختی بلند میشود دستی به چهره اش میکشد و با دیدن خونی که به دستانش آغشته شده روبه معراج می گوید: تلافی میکنم،جبران میکنم تموم کارهاتونو انگشت اشاره اش را به نشانه تهدید به سمت من میگیرد +و اما تو،دست از سرت برنمی دارم سودا ولت نمیکنم با عجله به سمت ماشینش میرود و به سرعت از دید ما پنهان میشود مات و مبهوت به معراج نگاه میکنم اوهم گویا از حرف های آرشام تعجب کرده که کاری انجام نمیدهد +پس کاری که انقدر براش عجله داشتید این بود؟ با تته و پته می گویم: نه من..من میان حرفم میپرد و اجازه حرف زدن به من را نمیدهد +بس کنید خواهشا واقعا فکر نمیکردم همچین آدمی باشید با جمله اش انگار تیری به قلبم فرو میرود سوزش زخمی که در قلبم ایجاد شده را می توانم حس کنم به سمت ماشینش حرکت میکند بعد از چند دقیقه برمیگردد و بدون نگاه کردن به من می گوید: نمیخواید که کل روز رو اینجا باشید؟ سرم را به نشانه منفی تکان میدهم اما نمیخواستم با او بروم او هیچ وقت نمی گذاشت تمام حقیقت را برایش بیان کنم وهمیشه با بی رحمی من را قضاوت میکرد نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_50 صدای جیغ لاستیک های ماشین قلبم را به لرزه در می آورد کمی به چهره ی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 با تردید در صندلی جلوی ماشین جای میگیرم اینبار نمی گوید عقب بنشینم اما چه اهمیتی دارد؟انقدر ذهنش درگیر است که شاید فراموش کرده من هم در ماشین حضور دارم با پخش شدن مداحی در فضای ماشین از فکر بیرون می آیم نمی دانم آخرین بار کی و در چه زمانی مداحی گوش کرده بودم فقط این را می دانم که حال عجیب و غریبی دارم به خودم می آیم که متوجه خیسی صورتم میشوم. سرم را پایین میاندازم و آرام زمزمه میکنم: مگه از سنگه چه کنم؟ باز دلم تنگه مهربون ارباب یاحسین دلمو دریاب یاحسین دلمو دریاب! +بفرمایید به دستمال کاغذی که در دستانش بود مینگرم به من تعارف میکرد؟ پس حتما متوجه اشک هایم شده بود دیگر برایم اهمیتی ندارد او درباره ام چه فکری بکند من خیلی وقت است که خود واقعی ام را گم کرده ام شخصیتم،رفتارم همه تغییر کرده و من میخواهم به همان شخصیت قبلی برگردم همان دختر متین و آرامی که زبانزد خاص و عام بود همانی که تمام محله به پاکی و خانومی اش شهادت میدادند دختری که پدر و مادرش به داشتن او افتخار میکردند +نمیخواید؟ خدای من،فراموش کرده بودم چند دقیقه ای است که به دستمال در دستش زل زده و سکوت کرده ام! از خجالت صورتم سرخ میشود با عجله دستمال را از دستش میگیرم _ممنون +خواهش میکنم لبخند بی رمقی میزنم و با دستمال اشک چشمانم را پاک میکنم روی شیشه بخار گرفته را با دستانم نقاشی میکنم قلبی را که کم کم در حال نابود شدن است و یک ذهن درگیر را روی شیشه میکشم اما با یادآوری اینکه معراج در کنارم است به سرعت نقاشی ام را پاک میکنم +چرا پاک کردین؟ _چ..چی؟ لبخند آرامش بخشی تحویلم میدهد و می گوید: طراحیتون رو میگم و با چشمانش به شیشه ی ماشین اشاره میکند دهانم از تعجب باز و بسته میشود +شرمنده قصدم فضولی نبود _خواهش میکنم،من نباید اینجا رو با کلاس نقاشی اشتباه میگرفتم بعد از یک مکث طولانی می گوید: +شما.... با تردید ادامه میدهد: اون مردی که مزاحمتون شده بود رو میشناختید؟ از استرس دستانم یخ زده ام را به هم گره میزنم سعی میکنم با نقاب بی تفاوتی پاسخ دهم _نه..اون فقط یه مزاحمه که دست از سرم برنمیداره +اذیتتون میکنه؟ _گاهی. +دلیلش رو میدونید؟ _بله کنجکاو می گوید: خب؟ _چون دیوونه است با چشمانی گشاد نگاهم میکند با دیدن ماشین هایی که به سرعت از کنارما عبور میکنند فریاد میزنم _مراقب باشید نگاهش را از من به روبرو میدوزد و بعد از یک مکث طولانی آهسته و دلنشین میخندد خنده هایش چقدر زیبا بود خودش می دانست موقع خندیدن چقدر دوست داشتنی میشد؟ نه نمی دانست.. چون اگر خودش فهمیده بود هیچ وقت اخم نمیکرد وهمیشه خندیدن را ترجیح میداد آه بلندی میکشم و سعی میکنم توجهم را نسبت به معراج کمتر کنم باید از او دل میکندم قبل از اینکه بلایی سرم بیاید و قلبم و روحم برای همیشه نابود شود نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「﷽ 」
یه روزی میرسه که میفهمی؛ لاکچری ترین چیز تو زندگی، فقط یه ذهن آرومه...:) @Hanifa38