eitaa logo
حنیفآ ¹²⁸
1.8هزار دنبال‌کننده
454 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
「﷽ 」 دریایی‌ومن‌پیش‌توامواج‌ترینم ای‌حضرت‌دلبربه‌تومحتاج‌ترینم'❤️‍🩹:) +ڪپـے؟ - باذکࢪیک‌صلواٺ انتقادی ، پیشنهادی بود درخدمتم .. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_il63ey&btn=حنیفا
مشاهده در ایتا
دانلود
بـِہ‌انتـظـآرݪـَبخندےنشـستِہ‌ایـم ڪِہ‌عطـرش‌دنیٰا‌رابـهشٺ‌میـڪند…🥹✨ @Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_51 با تردید در صندلی جلوی ماشین جای میگیرم اینبار نمی گوید عقب بنشینم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 چند تقه به در میزنم و وارد اتاق میشوم به مهتابی که روی تخت نشسته و در حال اشک ریختن است مینگرم.. ! آرام صدایش میزنم: مهتاب سرش را بالا میاورد و با لحن گرفته ای پاسخ میدهد: جانم؟ چشمان قرمزش باعث نگرانی ام میشود یعنی چه اتفاقی افتاده بود که اینطور گریه میکرد _گریه کردی؟ بغضش را قورت میدهد و آهسته می گوید: آره خودم را به مهتاب نزدیک تر میکنم و روی تخت در کنارش جای میگیرم دستانم را روی شانه اش میگذارم _چی شده؟ سکوت میکند _نمیخوای حرف بزنی؟ در چشمانم زل میزند نگاه مبهم و پر از رازش را به من میدوزد چه رازی درون آن چشمان خیس از اشکش داشت؟ نفس عمیقی میکشد و با دستش چشمان اشک آلودش را پاک میکند +سودا _بله؟ جویده جویده می گوید: اگه توی موقعیتی قرار بگیری که یا باید جلوی آرزوی کسی رو بگیری یا اینکه.. حرفش را میخورد و من نگران به او چشم میدوزم و منتظر ادامه حرفش میشوم +ولش کن اصلا نمیخوام ذهن تو رو هم درگیر کنم دستانش را در دستم میگیرم و محکم میفشارم _نه مهتاب ذهنم درگیر نمیشه، بگو لطفا! سرش را پایین میاندازد و بعد از یک مکث کوتاه دوباره چند قطره اشک روی گونه هایش روانه میشود صدای هق هق اش قلبم را می لرزاند مضطرب می گویم: مهتاب تو منو جون به لب کردی تروخدا بگو چی شده؟؟ خودش را درآغوشم میاندازد و با گریه می گوید: داداشم موضوع معراج بود؟ یعنی دلیل گریه های معصومانه مهتاب برادرش بود؟ دیگر نمیفهمم مهتاب چه می گوید و درباره چه چیزی صحبت میکند فقط به او فکر میکنم اگر اتفاقی برای معراج بیفتد من..چطور بدون او زندگی کنم؟ اگر بلایی سر معراج بیاید چگونه با رویاهایش عاشقانه زندگی کنم؟! مهتاب بلند اسمم را بر زبان میاورد +سودا به خودم می آیم و گیج پاسخ میدهم: چیه؟ +نفهمیدی چی گفتم؟ با خجالت می گویم: نه. +عیب نداره اصلا تقصیر من بود که توروهم ناراحت کردم _مهتاب من نشنیدم چی گفتی میشه یکبار دیگه برام توضیح بدی؟. دستانش را از دستانم بیرون میکشد و قاطعانه می گوید: نه..اگه معراج بفهمه چیزی بهت گفتم، عصبانی میشه _چرا؟ از روی تخت بلند میشود و روسری اش را مرتب میکند +بیا بریم پیش بقیه _مهتااب +چیهه. _نگفتی.. !! + فراموشش کن سودا باشه؟ _یعنی چی؟ +یعنی همین _آخه.. میان حرفم میپرد +خواهش میکنم هیچی نپرس لب و لوچه ام آویزان میشود و با ناراحتی به همراه مهتاب از اتاق خارج میشوم بدون اینکه نگاهی به جمع حاضر در پذیرایی بیاندازم وارد آشپزخانه میشوم مادرم و لیلا خانم لبخندی مهمانم میکنند اما مریم با اخم ظرف های شام را آماده میکند خودم را به مریم میرسانم _حالتون خوبه؟ +چیشده نگران من شدی _نگران نشدم فقط حالتون رو پرسیدم سرش را تکان میدهد و همچنان خودش را مشغول کارش میکند قصد دارم ظرف ها را از دستش بگیرم و کمکش کنم +بزارید کمکتون کنم با لحن پرخاشگرانه ای پاسخم را میدهد: لازم نکرده من خودم بلدم کاراهامو انجام بدم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_52 چند تقه به در میزنم و وارد اتاق میشوم به مهتابی که روی تخت نشسته و
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 سفره را با مهتاب پهن میکنیم و بعد از چیدن ظرف ها روی زمین مینشینیم نگاهم را بین جمع میچرخانم اما معراج را نمیبینم دلیل کمرنگ شدنش را نمیفهمم.. یعنی به همان موضوعی که مهتاب از من پنهان میکرد ربط داشت؟ فضای خانه سرد و بی روح شده و هیچ کس میل به صحبت کردن را ندارد مهتاب بی هدف با غذایش بازی میکند و مریم باتشر خطاب به زینب می گوید: انقدر اذیت نکن غذاتو بخور! با صدای آزار دهنده ی در ورودی خانه تمام نگاه ها به سمت معراج برمیگردد معراج لبخندی روی لبانش مینشیند و با لحن شادی می گوید: اتفاقی افتاده؟هیولا دیدین؟ هیولا؟معراج یک آدم فضایی ترسناک بود از تصورات در ذهنم خنده ام میگیرد که با اخم مادرم خودم را جمع و جور میکنم و لبخندم را میخورم آقا علیرضا لبخند مصنوعی میزند و روبه پسرکش می گوید: نه باباجان چرا هیولا؟فرشته دیدیم حامد سوت بلندی میزند و محکم دستانش را به هم میکوبد مریم نگاه غضبناکش را به حامد میدوزد اما حامد بی توجه به مریم می گوید: پدر از پسرش تعریف نکنه جای تعجب داره معراج با غرور به حامد نگاه میکند +حسودی نکن آقا حامد زشته برادر من! پدرم با خنده می گوید: البته علیرضا داماد خوبی هم داره حامد دستش را روی سینه اش میگذارد و پاسخ پدرم را میدهد: چاکرم محمود خان آقا علیرضا نگاهش را به پدرم میدوزد و می گوید: ان شاالله یه داماد خوب هم نصیب خودت بشه محمود جان جمع در سکوت غرق میشود و نگاه سنگین بقیه را احساس میکنم با خجالت سرم را پایین میاندازم حالا من هم همانند مهتاب فقط با غذا بازی میکنم و حتی دلم نمیخواهد لب به غذای خوشمزه ی لیلا خانم بزنم برای چند ثانیه نگاهم در نگاه پر از عجزِ مهتاب گره میخورد مهتاب چه از جان من می خواست؟ با این نگاه هایش چه می خواست به من بفهماند؟ و من بازهم نفهمیدم در آن نگاهش چه چیزی نهفته است نگاهم را از مهتاب به زمین میدوزم *** بهت زده به چهره ی خونسرد مادرم خیره میشوم یعنی به همین زودی کابوس من شروع شده بود؟ امکان نداشت! قرار نبود زندگی با من اینطور بازی بکند بغض راه گلویم را میبندد اما سعی می‌کنم مانع ریزش اشکانم بشوم _یعنی چی مامان؟ بدون نگاه کردن به من از روی تخت بلند میشود +چرا انقدر سوال میپرسی؟ _مامان!! +چیه خب؟ _میشه جواب سوال منو بدی؟ نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_53 سفره را با مهتاب پهن میکنیم و بعد از چیدن ظرف ها روی زمین مینشینیم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 +انتظار نداری که تا آخرسال بمونیم اینجا؟ _ به همین زودی باید برگردیم؟ چشمانش از تعجب گشاد میشود +زود؟ دستش را به کمرش میزند و می گوید: سودا زوده؟ حدود سه هفته است که اینجاییم! غم در چشمانم جای میگیرد اما نقاب بی تفاوتی بر چهره ام میزنم + وسایلت رو جمع کن فردا حرکت میکنیم. سری تکان میدهم و بعد از رفتن مادرم روی زمین زانو میزنم دستانم را روی صورتم میگذارم و بی صدا اشک میریزم یعنی تمام شد؟ معراج را دیگر نمیبینم؟ بی حوصله وسایلم را جمع میکنم. با حرص خودم را روی تخت پرتاب میکنم این چه سرنوشتی است که من دارم؟چراعاشق معراج شدم؟ معراج مرد رویاهای من نبود اما به طور ناگهانی معشوقه ام شد چشمانش..فقط چشمانش بود که من را مجذوب کرد. عشق دلیل و منطق سرش میشد؟ نه..اگر قلب منطق داشت که عاشق آدم های اشتباه نمیشد! به دفترچه ای که در گوشه ای از اتاق افتاده مینگرم دفترچه ی معراج بود.. همان امانت معشوقه ی بی احساسم! نمی توانم این امانت را همراه خودم بیاورم. این دفترچه خاطراتِ خوبی را به من یادآوری نمیکند این دفترچه نشانگر یک عشق بی پایان است.. عشق یک طرفه!! پوزخندی به افکار خودم میزنم باید دفترچه را به صاحبش بازگردانم نمیخواهم هیچ یادگاری از او داشته باشم اما.. سخت است! فراموش کردن کسی که با تمام وجود دوستش داری سخت است چشم بستن بر روی عشقت! اشک گوشه ی چشمانم را با بی رحمی پس میزنم. این تاوان عاشق شدن است من نباید عاشق میشدم.. *معراج* با برخورد آفتاب به چشمانم بیدار میشوم از روی تخت بلند میشوم و جلوی آیینه میاستم دستی به موهای نامرتبم میکشم با لرزیدن موبایلم و نمایان شدن اسم مرتضی لبخندی گوشه ی لبم جای میگیرد. تماس را وصل میکنم _الو +چطوری مرد مومن؟ _سلام آقا مرتضی،چه عجب یادی از فقیر فقرا کردی! +رفیق به پرویی تو نوبره والا! آهسته میخندم که بعد از یک مکث کوتاه می گوید: بله شما بایدم بخندی..بالاخره به هدفت رسیدی و از حاج آقا رضایتش رو گرفتی _نکنه انتظار دیگه ای داشتی؟ +نه هیچ انتظار دیگه ای نداشتم واقعا..فقط منتظر ادامه حرفش میشوم +دلم برای خانوادت میسوزه. _چرا اون وقت؟ +تو هنوز ازدواج نکردی معراج زن و بچه نداری خب شاید ارزوی خانوادت این باشه که تورو تو لباس دامادی ببینن..بعد الان میخوای همراه ما بیای که چی بشه؟ _انقدر پر حرفی نکن مرتضی +حقیقته برادر من! اخم جای لبخندم را میگیرد _الان تو متاهلی خوبه؟قراره زن پا به ماهت رو ول کنی بری.. +زن من راضیه اگه رضایت نمی داد.. ادامه حرفش را میخورد _اگه رضایت نمی داد چی؟نمیومدی؟ سکوت میکند و این سکوتش آزار دهنده است _جوابمو ندادی؟ صدایش میلرزد و گویا حالش خوب نیست که میل به حرف زدن با من را ندارد +نمی دونم _دیدی..حالا اگه من ازدواج کنم و همسرم راضی نباشه به این رفت و آمد من اون وقت چی؟ +تو از کجا میدونی؟شاید همسرآینده ات یه زن قوی باشه و تو سختی ها و مشکلات کم نیاره _همچین زنایی وجود نداره +چرا معراج تو دقت نمیکنی یکم چشماتو باز کن پسر!! _من نمی تونم به خاطر ازدواج از آرزوم بگذرم! نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_54 +انتظار نداری که تا آخرسال بمونیم اینجا؟ _ به همین زودی باید برگرد
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 _مرتضی،بابام بهت گفته این حرفا رو بهم بزنی؟ +اصلا من چرا دارم باتو حرف میزنم عصبی می گویم: حرف بزن ببینم تماس قطع میشود و من با عصبانیت به صفحه موبایل زل میزنم بازهم پدر و مادرم میخواستن مانع رسیدن من به آرزویم شوند چرا نمی خواهند باور کنند که من دیگر بزرگ شده ام و یک انسانِ بالغ ام آه بلندی میکشم و به سمت در اتاق قدم برمی دارم اما حرف های مرتضی ذهنم را درگیر کرده. چرا تا به حال درباره این موضوع فکر نکرده بودم؟ زن..ازدواج..زندگی! کلافه پوفی میکشم و دستم را روی دستگیره در قرار میدهم به محض باز شدن در سودا مقابل چشمانم ظاهر میشود دستانش را پشت سرش پنهان میکند و با تته و پته سلام میدهد. پاسخش را آهسته میدهم نگاهش را به زمین میدوزد اینبار مستقیم به من نگاه نمیکند و یا کار عجیبی انجام نمیدهد فقط لبخند خجولی تحویلم میدهد نگاهم به روسری اش می افتد روسری اش را لبنانی درست کرده همانند مهتاب. و موهایش را زیر روسری اش پنهان کرده! چه اتفاقی افتاده که این دختر یک شبه تغییر کرده؟! نگاهم را از او میگیرم. سکوت بینمان طولانی میشود تا اینکه من سکوت را میشکنم _اتفاقی افتاده؟ سرش را به نشانه منفی تکان میدهد _کاری داشتین؟ روسری اش را با دستانش مرتب میکند احساس میکنم کمی معذب است و چندان راحت نیست که فقط با روسری آبی رنگ روی سرش بازی میکند +نه..یعنی چرا موقع صحبت کردن رنگ چهره اش قرمز میشود خیلی خجالتی شده بود و این رفتارش برای من تازگی دارد دو دستش را به سمتم دراز میکند که متوجه دفترچه ی کوچکی در دستانش میشوم کمی به دفترچه نگاه میکنم دفترچه متعلق به من بود. اما پیش او چه میکرد؟ دفترچه را از او میگیرم بدون اینکه دستم با دستانش تماسی داشته باشد _خیلی ممنون. قصد رفتن دارد اما مانع میشوم _این دفترچه پیش شما چکار میکرد؟ سرجایش میاستد با تردید برمیگردد و آب دهانش را به سختی قورت میدهد با مِن و مِن می گوید: توی کوچه..نه چیزه یعنی افتاده بود توی خونه من پیداش کردم متعجب می گویم: ولی .. این دفترچه تو چمدون من بود! با جمله ام خشک میشود و رنگ چهره اش مدام تغییر میکند +ببخشیدا ولی به خاطر این مسئله کوچیک، دارید ازم بازجویی میکنید؟ خنده ام میگیرد بازجویی؟ این دختر به دلیل چند سوال ساده انقدر ناراحت شده بود؟ _قصد جسارت نداشتم سودا خانم سرش را بالا میاورد و برای چند ثانیه نگاهم در نگاه او قفل میشود چه نگاه عجیبی داشت! انگار هزاران غم در چشمانش انباشته شده بود نگاهم را به زمین میدوزم که می گوید: ببخشید مزاحمتون شدم و خواستم بگم که.. مکث میکند نمی دانم چه میخواهد بگوید که اینطور پریشان است _چی میخواستین بگین؟ با غمی که در صدایش موج میزند پاسخ میدهد: هیچی مهم نیست قطعا مهم است که حالش اینگونه است _برای من مهمه. چشمانش از تعجب گشاد میشود +اهمیتی نداره اصلا.. فقط برای شما و خانوادتون آرزوی موفقیت میکنم اگر از جانب من اذیت شدید عذر میخوام خدانگهدارتون با عجله از من دور میشود و من را با امواجی از سوالات تنها میگذارد او چه رازی داشت که انقدر غمگین بود؟ چرا این حرف ها را به من زد؟ یعنی مهتاب چیزی به او گفته بود؟ نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دو دقیقه هستی وقتت رو بگیرم؟
امام زمانمون خیلی غریب و تنهاست...💔
بین این جمعیت 8 میلیاردی نیاز به 313 نفر یار داره...
میایین از همین الان یه قولی به امام زمانمون بدیم؟