حنیفآ ¹²⁸
میاییم برا خودمون مجازات تعیین میکنیم
میگیم من امروز به نامحرم نگاه کردم میشینم یه زیارت عاشورا میخونیم هی این کار رو تکرار میکنیم تا اون زمانی که دیگه این گناه رو انجام ندیم..
حنیفآ ¹²⁸
حالا بزار یه چیزی بگم میدونستی ما با هر گناهمون داریم حق الناس میکنیم
چرا؟
چون اون فردی که داره کلی گریه و ناله میکنه تا امام زمان بیاد بعد اون وقت ما نشستیم همیجوری گناه میکنیم...
حنیفآ ¹²⁸
چرا؟ چون اون فردی که داره کلی گریه و ناله میکنه تا امام زمان بیاد بعد اون وقت ما نشستیم همیجوری گنا
از همین الان یه قول بهم بده که ترک گناه کنی..
الَّذِینَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
همان کسانى که ایمان آوردهاند و دلهایشان به یاد خدا آرام میگیرد، آگاه باشید که یاد خدا آرام بخش دل هاست.
@Hanifa38
کنعان چراغانی شده یوسف کجایی؟
کوچه باران زده و خاطره ها نم دارند
چقدر واژه ی برگرد تو را کم دارد...!💔
#اللهمعجللولیکالفرج
@Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_55 _مرتضی،بابام بهت گفته این حرفا رو بهم بزنی؟ +اصلا من چرا دارم باتو
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_56
چرا فقط به سودا فکر میکنم؟
من نمیخواهم عاشق شوم
عاشقی جرم نیست..
اما مانع رسیدن من به هدفم میشود!
***
هوا سرد است ولی سرمای درونم بیشتر از سرمای هوا است
احساس بدی دارم
سودا چه میخواست به من بگوید که از گفتنش پشیمان شد؟
دستانم را داخل جیب شلوارم فرو میکنم و در افکارم غرق میشوم
با صدای سودا به خودم می آیم.
برمیگردم و به او نگاه میکنم.
متوجه ی حضور من نشده که هنوز مشغول حرف زدن با خودش است
_شما اینجا چکار میکنید؟
با شنیدن صدای من هین بلندی میکشد و سرش را بالا میگیرد
_نترسید منم
دستش را روی قلبش میگذارد و نفس عمیقی میکشد
_شرمنده نمیخواستم بترسونمتون!
به لبخندی اکتفا میکند
_جواب سوالمو ندادید
+ببخشید متوجه نشدم
_گفتم اینجا چکار میکنید؟
بعد از چند دقیقه می گوید:
دلم مثل این هوای ابری گرفته..
به خودم اجازه ی پرسیدن سوال دیگری را نمیدهم و فقط سری تکان میدهم
قطره های باران روی صورتم مینشیند و کم کم ریزش باران شدیدتر میشود
به سودا نگاه میکنم و تمام حرکاتش را نظارت میکنم
به آسمان خیره شده و لبخند محوی روی لبانش نقش بسته
کاش میتوانستم بفهمم که در ذهنش چه میگذرد
دستانش را باز میکند و با خوشحالی از باران استقبال میکند
شاید باران از حالش خبر دارد که اینگونه می بارد
*سودا*
با ذوق به آسمان نگاه میکنم
فقط همین قطرات باران می تواند این حال من را کمی بهتر کند
آرام آرام قدم برمیدارم و سعی میکنم از این فضا نهایت لذت را ببرم
نگاه سنگین معراج را حس میکنم و کمی خودم را جمع و جور میکنم
اما دیگر مهم نیست چه فکری راجب من میکند
چون..
بغض راه گلویم را میبندد
نمی توانم باور کنم که دیگر قرار نیست او را ببینم
جملاتی که مهتاب دیشب به منگفت را مرور میکنم
گفته بود برادرش یک هدف مهم دارد
منظورش چه بود؟
کاش مهتاب واضح تر حرف میزد تا بفهمم موضوع چیست.
موضوعی که در این مدت کوتاه انقدر معراج را بی قرار و شاد کرده بود
یعنی قصد ازدواج داشت؟
نه نمی توانم او را در کنار یک دختر دیکر تصور کنم
قلبم با فکر کردن به ازدواج معراج و دیدن همسرش تیر میکشد
آه که تو چه بر سر حال من آوردی معشوقه ی بی احساس و سرد من.
باید فراموشش کنم
من به خودم قول یک تغییر داده ام
تغییری که باعث عوض شدن زندگی و سرنوشتم خواهد شد
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸