eitaa logo
حنیفآ ¹²⁸
1.8هزار دنبال‌کننده
454 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
「﷽ 」 دریایی‌ومن‌پیش‌توامواج‌ترینم ای‌حضرت‌دلبربه‌تومحتاج‌ترینم'❤️‍🩹:) +ڪپـے؟ - باذکࢪیک‌صلواٺ انتقادی ، پیشنهادی بود درخدمتم .. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_il63ey&btn=حنیفا
مشاهده در ایتا
دانلود
ببخشید وقتت رو گرفتم امیدوارم حرفام به دردت خورده باشه..
「﷽ 」
الَّذِینَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ همان کسانى که ایمان آورده‏‌اند و دل‌هایشان به یاد خدا آرام می‌‏گیرد، آگاه باشید که یاد خدا آرام بخش دل هاست. @Hanifa38
کنعان چراغانی شده یوسف کجایی؟ کوچه باران زده و خاطره ها نم دارند چقدر واژه ی برگرد تو را کم دارد...!💔 @Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_55 _مرتضی،بابام بهت گفته این حرفا رو بهم بزنی؟ +اصلا من چرا دارم باتو
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 چرا فقط به سودا فکر میکنم؟ من نمیخواهم عاشق شوم عاشقی جرم نیست.. اما مانع رسیدن من به هدفم میشود! *** هوا سرد است ولی سرمای درونم بیشتر از سرمای هوا است احساس بدی دارم سودا چه میخواست به من بگوید که از گفتنش پشیمان شد؟ دستانم را داخل جیب شلوارم فرو میکنم و در افکارم غرق میشوم با صدای سودا به خودم می آیم. برمیگردم و به او نگاه میکنم. متوجه ی حضور من نشده که هنوز مشغول حرف زدن با خودش است _شما اینجا چکار میکنید؟ با شنیدن صدای من هین بلندی میکشد و سرش را بالا میگیرد _نترسید منم دستش را روی قلبش میگذارد و نفس عمیقی میکشد _شرمنده نمیخواستم بترسونمتون! به لبخندی اکتفا میکند _جواب سوالمو ندادید +ببخشید متوجه نشدم _گفتم اینجا چکار میکنید؟ بعد از چند دقیقه می گوید: دلم مثل این هوای ابری گرفته.. به خودم اجازه ی پرسیدن سوال دیگری را نمیدهم و فقط سری تکان میدهم قطره های باران روی صورتم مینشیند و کم کم ریزش باران شدیدتر میشود به سودا نگاه میکنم و تمام حرکاتش را نظارت میکنم به آسمان خیره شده و لبخند محوی روی لبانش نقش بسته کاش میتوانستم بفهمم که در ذهنش چه میگذرد دستانش را باز میکند و با خوشحالی از باران استقبال میکند شاید باران از حالش خبر دارد که اینگونه می بارد *سودا* با ذوق به آسمان نگاه میکنم فقط همین قطرات باران می تواند این حال من را کمی بهتر کند آرام آرام قدم برمیدارم و سعی میکنم از این فضا نهایت لذت را ببرم نگاه سنگین معراج را حس میکنم و کمی خودم را جمع و جور میکنم اما دیگر مهم نیست چه فکری راجب من میکند چون.. بغض راه گلویم را میبندد نمی توانم باور کنم که دیگر قرار نیست او را ببینم جملاتی که مهتاب دیشب به من‌گفت را مرور میکنم گفته بود برادرش یک هدف مهم دارد منظورش چه بود؟ کاش مهتاب واضح تر حرف میزد تا بفهمم موضوع چیست. موضوعی که در این مدت کوتاه انقدر معراج را بی قرار و شاد کرده بود یعنی قصد ازدواج داشت؟ نه نمی توانم او را در کنار یک دختر دیکر تصور کنم قلبم با فکر کردن به ازدواج معراج و دیدن همسرش تیر میکشد آه که تو چه بر سر حال من آوردی معشوقه ی بی احساس و سرد من. باید فراموشش کنم من به خودم قول یک تغییر داده ام تغییری که باعث عوض شدن زندگی و سرنوشتم خواهد شد نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_56 چرا فقط به سودا فکر میکنم؟ من نمیخواهم عاشق شوم عاشقی جرم نیست.. ا
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 به مریم و حامد که برای بدرقه ی ما آمده اند نگاه میکنم مریم گفت که چند روز دیگر در ویلا می مانند معراج حامد را در آغوش میگیرد و چیزی در گوشش نجوا میکند که متوجه نمیشوم بی اختیار چشمانم مانند هوا بارانی میشود برای آخرین بار است که معراج را میبینم؟ پدرم روبه آقا علیرضا می کند و می گوید: خیلی بهت زحمت دادیم علیرضا جان شرمنده اگه اذیت شدین در جواب پدرم تبسمی میکند و با مهربانی پاسخ میدهد: این چه حرفیه خیلی هم خوش گذشت . ان شاالله دفعه ی بعد همگی میریم زیارت امام رضا +ان شاالله تا ببینیم خدا چی میخواد به سمت مهتاب حرکت میکنم غمگین نگاهش را به چشمانم میدوزد و می گوید: باورم نمیشه که انقدر زود این سفر تموم شد _منم همین طور.. مهتاب خودش را درآغوشم پرتاب میکند آهسته طوری که فقط من بشنوم می گوید: امیدوارم دفعه ی بعد توی لباس عروس ببینمت با پرویی جواب میدهم: هنوز زوده از من جدا میشود و با وجود اشک در چشمانش میخندد +دیوونه قبل از اینکه حرف بزنم دستانش را به نشانه تسلیم بالا میگیرد +باشه ببخشید دیوونه منم خنده ام میگیرد. چه زود من را شناخته بود +ولی سودا نری کلاً منو فراموش کنیاا _نه بابا +آره جون خودت _اصلا حالا که اصرار داری فراموشت میکنم سقلمه ای به پهلویم میزند که لیلا خانم می گوید: انقدر این دخترو اذیت نکن‌ مهتاب مهتاب با لحن اعتراض آمیزی روبه مادرش می گوید: عه مامان این منو اذیت میکنه چهره ام را مظلوم نشان میدهم و می گویم: لیلا خانم واقعا دمتون..عه نه یعنی ممنون بابت طرفداریتون لیلا خانم تک خنده ای میکند و پاسخ میدهد: خواهش میکنم مهتاب اخم ساختگی تحویلم میدهد که لبخند دندان نمایی میزنم با حرص از من دور میشود و چقدر من دلم برای همین لحظه ها تنگ میشد لحظه ی حرص خوردن مهتاب لحظه ی گفتگوی مادرم و لیلا خانم حتی دلم برای نیش و کنایه های مریم هم تنگ میشد بعد از خداحافظی از جمع، سوار ماشین میشوم سرم را پایین میاندازم و با گوشه ی روسری ام بازی میکنم بدون اینکه معراج را نگاه کنم چشمانم را میبندم و سعی میکنم به آینده ام فکر کنم تصور آینده بدون او برایم مسخره است چقدر تلخ است که معراج هنوز از اندازه ی عشق من به خودش خبر ندارد کاش حداقل بفهمد یک نفر عاشقانه دوستش دارد کاش بفهمد دوستش دارم برای زندگی کردن با او خودم را به آب و آتش میزنم کاش بفهمد چه تاوانی پس میدهم برای دوست داشتنش آه بلندی میکشم قلبم می سوزد انگار که یک آتش شعله ور در قلبم روشن است و به هیچ عنوان قصد خاموش شدن را ندارد نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_57 به مریم و حامد که برای بدرقه ی ما آمده اند نگاه میکنم مریم گفت که
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 به اکسیژن نیاز دارم برای نفس کشیدن تقلا میکنم و دست و پا میزنم اما فایده ای ندارد گویا هرچه تلاش میکنم وضعیتم بدتر میشود دریا مانند همیشه ظالم است و با بی رحمی قصد نابود کردن زندگی ام را دارد میخواهم فریاد بزنم ولی هیچ صدایی از دهانم خارج نمیشود خسته شده ام و توانم از دست رفته دست از تلاش کردن برمی دارم که با دیدن یک نور سفید،امید در دلم جوانه میزند این نور برای نجات من آمده؟ اما گویا این نور مربوط به یک شخص است چرا که مانع دیدن چهره اش میشود هرچه به من نزدیک تر میشود چهره اش درخشان تر میشود اسمم را صدا میزند لحنش برایم آشنا است +سودا دستم را به سمتش دراز میکنم که ناپدید میشود هراسان فریاد میزنم اما کسی نیست که کمکم کند با ترس از خواب میپرم عرق سردی که روی پیشانی ام نشسته را با آستین لباسم پاک میکنم مادرم با نگرانی می گوید: حالت خوبه سودا؟ سرم را به نشانه تایید تکان میدهم پدرم خطاب به مادرم می گوید: نگران نباش خانم حتما خواب دیده نمی توان نامش را خواب گذاشت،این یک کابوس بود!! نفسم را با صدا بیرون میدهم سردرد اذیتم میکند سرم را روی شیشه ماشین میگذارم. چه کابوس عجیبی بود به نوری که در خواب دیده بودم می اندیشم مفهوم این خواب چه می توانست باشد؟ یعنی اتفاقات خوبی در انتظارم نبود؟ می ترسم چشمانم را ببندم و دوباره کابوس ها به سراغم بیایند با صدای پدرم از فکر بیرون می آیم +رسیدیم به اطرافم نگاه گذرایی میاندازم به خانه رسیده بودیم.. روزی که فهمیدم قرار است با خانواده ی معراج به یک سفر برویم ناراحت شدم اصلا فکرش را هم نمیکردم که حالا از برگشتن به خانه انقدر اندوهگین بشوم. از ماشین پیاده میشوم به همراه مادر و پدرم وارد خانه میشویم به وسایل خانه که خاک گرفته اند و گویی هزارسال است کسی به آنها دست نزده خیره میشوم مادرم سوالی نگاهم میکند _انگاری خونه ارواحه پدرم می گوید: مراقب باش یکی از این روح های سرگردون خونه نیاد سراغت!! مادرم روی دستش میکوبد +انقدر از این حرفا نزنید پدرم به حرص خوردن مادرم میخندد با حسرت به پدر و مادرم نگاه میکنم چقدر زندگی خوبی دارند و خوشبخت هستند کاش من هم خوشبخت بشوم همانند آنها! به کمک‌پدرم میروم و چمدان خودم را از دستش میگیرم لبخند رضایت روی لبانش مینشیند به سختی با چمدان وارد اتاقم میشوم دستم را به کمرم میزنم و با غر غر وسایلم را از چمدان بیرون میاورم چهره ی معراج از جلوی چشمانم میگذرد لبخند تلخی میزنم و سعی میکنم تا به زندگی ام عادت‌کنم شاید قسمت من خواستن و نرسیدن است بعد از تعویض لباس هایم روی تخت دراز میکشم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_58 به اکسیژن نیاز دارم برای نفس کشیدن تقلا میکنم و دست و پا میزنم اما
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 سه روز گذشته و در این سه روز من از معراج و خانواده اش بی خبرم با صدای نیلوفر گیج می گویم: چی؟ +نشنیدی چی گفتم؟ _نه +خاک بر سرت _درست حرف بزن نیشخندی میزند و می گوید: دو روز با اون خانواده ی اُمل.. میان حرفش میپرم و عصبی پاسخ میدهم: نیلوفر تو..حق توهین به خانواده ی منو نداری دستانم از شدت خشم میلرزد با لحن مسخره ای می گوید: تا دیروز که خودتم بامن همراهی میکردی حالا دیگه من حق توهین ندارم؟ _الان همه چیز فرق کرده بی تفاوت شانه ای بالا میاندازد و می گوید: باشه اصلا من هیچی نمیگم با احساس نگاه های سنگین پسران اطرافم مقنعه ام را جلومیکشم و موهایم را از نگاه های مضحکشان پنهان میکنم نیلوفر به محض دیدن من گره ی بین ابروانش بیشتر میشود +هیچ معلومه داری چکار میکنی؟ به چهره ی نیلوفر نگاه میکنم پوست گندمی و چشمان سبز رنگ و به‌ همراه بینی که چند ماه قبل، آن را عمل کرده بود به موهای بلندش که از روسری بیرون ریخته مینگرم نیلوفر دستانش را جلوی چشمانم تکان میدهد و درحالی که آدامس در دهانش را میجود می گوید: احمق همه دارن نگاهت میکنن _خب؟ با نگاهش به مقنعه ام اشاره میکند +چرا انقدر تغییر کردی؟ تو نبودی که این مدل دختر هارو مسخره میکردی؟ حالا خودت شدی یکی از اونا؟ بلند میخندد که متعجب به او زل میزنم با لحن آهسته ای می گویم: دیوونه شدی نیلوفر،ساکت باش چند قدم از او دور میشوم که با جمله اش خشکم میزند +چیه نکنه قصد داری مخ کسی رو بزنی؟ با عصبانیت خودم را به نیلوفر میرسانم پوزخند روی لبانش عصبانیتم را بیشتر میکند سیلی محکمی به صورتش میزنم بهت زده نگاهم میکند و دستش را نوازش وار روی گونه اش میکشد +تو به من سیلی زدی؟ _آره..این سیلی رو زدم گه یادت باشه هر چیزی که توی اون ذهن مریضت هست رو به هرکسی نسبت ندی بدون توجه به واکنش او وارد دانشگاه میشوم هیچ کدام از این تهمت ها و دروغ ها و حتی زمزمه هایی که از دیگران  درباره ی خودم میشنوم؛ ناراحتم نمیکند فقط به یک دلیل غمگینم یعنی معراج حتی چند دقیقه هم به من فکر نکرده بود؟ اما قرار نیست من کم بیاورم شاید مجبور به فراموش کردن معراج بشوم دشوار است ولی راه حل زندگی کردن من همین است فراموش کردن معشوقه ام وارد کلاس میشوم که همهمه های دختران و پسران بلند میشود روی یک صندلی در ردیف عقب مینشینم و منتظر آمدن استاد میشوم با صدای یکی از پسرها توجهم جلب میشود +به به سودا خانم چه عجب ما بالاخره شما رو زیارت کردیم سعی میکنم نسبت به حرف هایش بی تفاوت باشم اما پسرک گویا دست برادر نیست و از سکوتم سوءاستفاده میکند نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸