اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ
عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً)
ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ
وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ
@Hanifa38
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قربون اون مشک آویزون حرمت اصلا💔
#حضرتاباالفضل
#محمدحسینحدادیان
@Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_72 میان حرفش میپرم _یعنی چی؟مگه تو خودت نمی تونی تصمیم برای ازدواجت ب
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_73
برای خواستگاری آمده بودند و این یک مهمانی معمولی نبود
زیرچشمی نگاهی به محمد میاندازم
کت و شلوار سیاه رنگش او را جذاب تر از همیشه کرده
پس از معذرت خواهی جمع را ترک میکنم و به سمت آشپزخانه حرکت میکنم.
نگاهم به سینی چای می افتد
من باید چای را برای مهمان ها میبردم؟!
نفسم را کلافه فوت میکنم و سعی میکنم تا آرامش خودم را حفظ کنم!
با حضور مادرم در آشپزخانه مانند دختربچه ها ذوق میکنم
_مامان اینجا چه خبره؟
+وا یعنی تو نمیدونی چه خبره؟
_ خب نه
+خواستگار اومده برات!
صورتم از خجالت سرخ میشود،سرم را پایین میاندازم و سکوت اختیار میکنم
+برو لباساتو عوض کن بعد برای مهمونا چای بیار
_چشم
با عجله خودم را به اتاقم میرسانم
لباس طوسی رنگی را از کمد بیرون میکشم
لباسم را میپوشم ویک روسری سفید با طرح گل های ریزی که رویش خودنمایی میکردند را سر میکنم.
در آیینه به خودم خیره میشوم
بیش از حد در این لباس ها زیبا شده ام!
چشمانم از خوشحالی برق میزند
اما کاش به جای محمد،معراج در این خواستگاری حضور داشت
نمیخواهم با این افکار احمقانه خودم را آزار دهم.
نفس عمیقی میکشم و از اتاقم خارج میشوم
به محض ورودم به آشپزخانه صدای پدرم بلند میشود
+سودا جان دخترم چایی رو بیار
با استرس سینی را در دستانم جابه جا میکنم
پدرم با لبخند به من مینگرد
در نگاه مهربانش یک دنیا حرف پنهان شده است اما مادرم به من نگاه نمیکند گویا ناراحت است که نمی تواند در چشمان دردانه اش نگاه کند
بعد از تعارف چای به تک تک مهمانان به محمد میرسم،آخرین نفری که سینی چای را مقابلش میگیرم محمد است
محمد برای چند دقیقه سرش را بالا میاورد و به من خیره میشود.
هرلحظه ممکن است بیهوش بشوم
زانوهایم سست میشود و توان حرکت ندارم
محسن با خنده می گوید:
وقت برای این نگاه کردنا زیاده ها داداش
فاطمه سرش را پایین میاندازد و آرام میخندد.
مگر چقدر مطمئن بودند پاسخ من به خواستگاری محمد مثبت است؟.
حتما انتظار دارند به جبران کارهایی که برایم انجام داده اند به این خواستگاری پاسخ مثبت بدهم!
محمد با جمله ی محسن سرش را پایین میاندازد و نگاهش را از من میگیرد
+ممنون
_خواهش میکنم
سینی را روی میز جلوی مهمان ها میگذارم و کنار مادرم روی مبل مینشینم
در این مجلس از هر موضوعی صحبت میکردند به جز خواستگاری!
با صدای مردانه ی محمد توجهم جلب میشود
گویا در حال پاسخ به سوالات پدرم است
+خب باید بگم که..من به همراه مامانم،داداشم و زنداداشم داخل یه خونه توی شمال زندگی میکنیم.
وضع زندگیمون هم خداروشکر بد نیست
محسن میان حرفش میپرد:
البته من و همسرم تا دو یا سه روز دیگه مهمون مامان و داداشم هستیم
پس بالاخره قرار بود فاطمه به خانه ی خودش برود و یک زندگی جدید را با محسن آغاز کند
محمد لبخندی میزند و ادامه میدهد:
داخل یه شرکت کار میکنم که حقوقش خوبه و با پس اندازی که دارم میتونم یه خونه بخرم
پدرم غرق در افکارش است
نمی دانم در ذهنش چه میگذرد اما امیدوارم من را مجبور به ازدواج با محمد نکند!
بعد از چند دقیقه سکوت معصومه خانم می گوید:
آقای مقدم اگه اجازه بدید این دوتا جوون برن حرفاشون رو باهم بزنن
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_73 برای خواستگاری آمده بودند و این یک مهمانی معمولی نبود زیرچشمی نگاه
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_74
پدرم روبه معصومه خانم پاسخ میدهد:
اجازه ی ماهم دست شمااست
معصومه خانم لبخندی میزند و می گوید:
اختیار دارین
و بعد با نگاهش به محمد اشاره میکند تا بلند بشود.
+سودا مامان آقامحمد رو راهنمایی کن
_چشم
بلند میشوم و کنار محمد میاستم
سربه زیر می گویم:
همراه من بیاید لطفا!
چشمی زیرلب زمزمه میکند که باعث دستپاچه شدنم میشود.
در اتاقم را باز میکنم که محمد آهسته می گوید:
از فامیلیتون هم پیداست که شما مقدم ترهستید
گونه هایم سرخ میشود،لبم را میگزم و بدون نگاه کردن به چهره ی محمد وارد اتاق میشوم
او هم پشت سرمن وارد میشود و در را میبندد
روی تخت مینشینم و به او هم تعارف میکنم تا کنارم بنشیند
محمد نفسش را کلافه فوت میکند و روی تخت با فاصله کنار من مینشیند.
دستانم را درهم گره میزنم و به گل های ریز سفید رنگ فرش اتاقم خیره میشوم!
بعد از چند دقیقه بالاخره محمد این سکوت آزاردهنده را میشکند
+فکر کنم دیگه کاملا منو بشناسید
سرم را بالا میاورم و به چهره اش نگاه میکنم
_اما خودم اینطور فکر نمیکنم
چشمانش از تعجب گشاد میشود
+یعنی هنوز منو نمیشناسید؟
قصد ندارم او را اذیت کنم و با احساساتش بازی کنم به همین دلیل جواب میدهم
_میدونید خب من تا به حال اصلا به شما و شخصیتتون دقت نکرده بودم
+حالا چطور؟
با تردید می گویم:
_الانم وضعیت فرقی نکرده
متوجه ی تکان خوردن سیبک گلویش میشوم
قلبم با دیدن وضعیت محمد میشکند
یعنی انقدر عاشق من بود؟
ای کاش که من هیچ وقت معراج را نمیدیدم
اگر معراج را نمیشناختم قطعا با محمد ازدواج میکردم
اما اکنون وضعیت فرق میکند
من خیلی وقت پیش قلبم را به شخص دیگری باخته ام
و نمی توانم به هیچ کس به جز او فکر کنم
_ببخشید من نمیخواستم ناراحتتون کنم
فقط به نظرم ما به درد هم نمیخوریم
+میتونم بپرسم چرا؟
اگه دلیل مخالفتتون دوری از خانوادتونه و زندگی داخل یه شهر دیگه است من میتونم اینجا خونه بگیرم.
خجالت زده سرم را پایین میاندازم
+سودا خانم،جواب من رو نمیدید؟
با فکر کردن به معراج بغض گلویم را چنگ میزند
جویده جویده می گویم:
من..
برایم سخت است که بگویم عاشقم
من عاشق مردی شده ام که حتی از احساسات او بی خبرم.
ادامه ی حرفم را میخورم
محمد سرش را میان دستانش میگیرد
+اشتباه کردم
_چرا؟
بلند میشود
با لحن سردی می گوید:
+خیلی خوشحال شدم از دیدنتون خانم مقدم!
از روی تخت بلند میشوم و پاسخش را میدهم:
همچنین.
به سمت در حرکت میکند که صدایش میزنم
_آقامحمد
برمیگردد و نگاه امیدوارش را به چشمان من میدوزد
آه که من هنوز برق امید را در چشمانش میبینم
_هیچ وقت فرصت نشد بابت اون روز که به من پناه دادید ازتون تشکر کنم خواستم بگم ممنون که کمکم کردید امیدوارم یه روز بتونم زحماتتون رو جبران کنم
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_74 پدرم روبه معصومه خانم پاسخ میدهد: اجازه ی ماهم دست شمااست معصومه خ
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_75
بعد از اتمام مراسم خواستگاری به تمام حرف های محمد فکر میکردم
آیا تصمیم درستی گرفتم که به او پاسخ منفی دادم؟
کلافه سرم را میان دستانم میگیرم.
با صدای زنگ موبایلم از جا میپرم
چه کسی این موقع روز با من تماس گرفته است؟
به محض دیدن نام مهتاب تماس را وصل میکنم
+الو،سودا
_سلام
+سلام چطوری ؟
بی حوصله پاسخ میدهم.
_بد نیستم.
+چرا،چیزی شده؟!
_نه..
برای توضیح دادن به مهتاب کمی تردید دارم
اما بالاخره پس از کلنجار رفتن با خودم هرآنچه که امروز برایم اتفاق افتاده بود را به زبان آوردم
+خب چرا انقدر ناراحتی؟
به یاد حرف هایی که به سوگند زده بودم افتادم
من هم دقیقا همین جمله را به او گفته بودم!
حالا خوب میفهمم دلیل حال سوگند چه بوده
حتما او هم در میان یک دوراهی بزرگ گیر کرده بود.
آه بلندی میکشم و می گویم:
نمی دونم کار درستی کردم که جواب منفی دادم به محمد یانه؟
انگار مهتاب هم در حال کلنجار رفتن با خودش است چون پس از مکث طولانی می گوید:
تو به محمد علاقه داری؟
خنده ام میگیرد
کاش حداقل به او علاقه داشتم.
اما تنها حسی که به محمد دارم یک حس خواهرانه است و بس!
مهتاب مشتاق می پرسد:
سودا دوستش داری؟
شاید لحنش مشتاقانه به نظر می رسید اما من متوجه ی بغض صدایش میشوم
به چه دلیل ناراحت بود؟
بلافاصله پاسخ میدهم
_نه
مهتاب نفس عمیقی میکشد که متعجب میپرسم:
خوشحال شدی؟
معلوم است که هول شده
با تته و پته می گوید:
نه اصلا،اتفاقا دلم میخواست زودتر شوهر میکردی میرفتی
مامان و باباتم از دستت راحت میشدن
_آها که اینطور!
+بلهه
مطمئنم که مهتاب موضوعی را از من پنهان میکند
اما نمی دانم چرا یا به چه دلیل.
*محمد*
عصبی فرمان ماشین را میچرخانم
نگاه های گاه و بی گاه محسن و فاطمه به من میفهماند که بیش از حد عصبی شده ام و رفتارم آزار دهنده است.
بدون اینکه حرفی بزنم به روبه رویم خیره میشوم
از چه موقع انقدر بی فکر شده بودم؟
چرا باید به خواستگاری دختری میرفتم که دلش را به شخص دیگری باخته بود؟!
آه من از زمانی که حلما را از دست دادم اینگونه شدم.
همین قدر بی فکر و عصبی!
اخم میکنم وبه یاد گذشته می افتم.
همان روزی که حلما را با یک مرد غریبه دیدم.
همان روزی که با دیدن او قلبم آتش گرفت!
هنوز هم نتوانسته ام پاسخ سوال های ذهنم را در مورد حلما بدهم.
هنوز هم نتوانستم بفهمم چرا حلما با من این کار را کرد؟
با لرزیدن موبایلم از فکر بیرون می آیم.
بی حوصله به صفحه موبایل زل میزنم
شماره ناشناس است پس تماس را قطع میکنم
دوباره صدای زنگ موبایلم بلند میشود
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ
عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً)
ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ
وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ
@Hanifa38
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- اصلاً میشنوی این صدامو ؛ 💔 '
#شب_جمعه
#حسینستوده
@Hanifa38