حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_74 پدرم روبه معصومه خانم پاسخ میدهد: اجازه ی ماهم دست شمااست معصومه خ
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_75
بعد از اتمام مراسم خواستگاری به تمام حرف های محمد فکر میکردم
آیا تصمیم درستی گرفتم که به او پاسخ منفی دادم؟
کلافه سرم را میان دستانم میگیرم.
با صدای زنگ موبایلم از جا میپرم
چه کسی این موقع روز با من تماس گرفته است؟
به محض دیدن نام مهتاب تماس را وصل میکنم
+الو،سودا
_سلام
+سلام چطوری ؟
بی حوصله پاسخ میدهم.
_بد نیستم.
+چرا،چیزی شده؟!
_نه..
برای توضیح دادن به مهتاب کمی تردید دارم
اما بالاخره پس از کلنجار رفتن با خودم هرآنچه که امروز برایم اتفاق افتاده بود را به زبان آوردم
+خب چرا انقدر ناراحتی؟
به یاد حرف هایی که به سوگند زده بودم افتادم
من هم دقیقا همین جمله را به او گفته بودم!
حالا خوب میفهمم دلیل حال سوگند چه بوده
حتما او هم در میان یک دوراهی بزرگ گیر کرده بود.
آه بلندی میکشم و می گویم:
نمی دونم کار درستی کردم که جواب منفی دادم به محمد یانه؟
انگار مهتاب هم در حال کلنجار رفتن با خودش است چون پس از مکث طولانی می گوید:
تو به محمد علاقه داری؟
خنده ام میگیرد
کاش حداقل به او علاقه داشتم.
اما تنها حسی که به محمد دارم یک حس خواهرانه است و بس!
مهتاب مشتاق می پرسد:
سودا دوستش داری؟
شاید لحنش مشتاقانه به نظر می رسید اما من متوجه ی بغض صدایش میشوم
به چه دلیل ناراحت بود؟
بلافاصله پاسخ میدهم
_نه
مهتاب نفس عمیقی میکشد که متعجب میپرسم:
خوشحال شدی؟
معلوم است که هول شده
با تته و پته می گوید:
نه اصلا،اتفاقا دلم میخواست زودتر شوهر میکردی میرفتی
مامان و باباتم از دستت راحت میشدن
_آها که اینطور!
+بلهه
مطمئنم که مهتاب موضوعی را از من پنهان میکند
اما نمی دانم چرا یا به چه دلیل.
*محمد*
عصبی فرمان ماشین را میچرخانم
نگاه های گاه و بی گاه محسن و فاطمه به من میفهماند که بیش از حد عصبی شده ام و رفتارم آزار دهنده است.
بدون اینکه حرفی بزنم به روبه رویم خیره میشوم
از چه موقع انقدر بی فکر شده بودم؟
چرا باید به خواستگاری دختری میرفتم که دلش را به شخص دیگری باخته بود؟!
آه من از زمانی که حلما را از دست دادم اینگونه شدم.
همین قدر بی فکر و عصبی!
اخم میکنم وبه یاد گذشته می افتم.
همان روزی که حلما را با یک مرد غریبه دیدم.
همان روزی که با دیدن او قلبم آتش گرفت!
هنوز هم نتوانسته ام پاسخ سوال های ذهنم را در مورد حلما بدهم.
هنوز هم نتوانستم بفهمم چرا حلما با من این کار را کرد؟
با لرزیدن موبایلم از فکر بیرون می آیم.
بی حوصله به صفحه موبایل زل میزنم
شماره ناشناس است پس تماس را قطع میکنم
دوباره صدای زنگ موبایلم بلند میشود
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ
عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً)
ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ
وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ
@Hanifa38
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- اصلاً میشنوی این صدامو ؛ 💔 '
#شب_جمعه
#حسینستوده
@Hanifa38
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ
عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً)
ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ
وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ
@Hanifa38