eitaa logo
[𝑩𝒐𝒌𝒉𝒂𝒓 𝒔𝒂𝒓𝒅..]
75 دنبال‌کننده
143 عکس
1 ویدیو
0 فایل
«حضورِ او، نه در خیال است و نه در یاد؛ که سایه‌سارِ سکوت است و کفایتِ بیداد.»
مشاهده در ایتا
دانلود
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬87٬٬ داشت فکر میکرد که فهمید دارن میان بیرون از اتاق سریع از آشپزخونه اومد بیرون و پشت سرش تیرداد و دو تا پدر ها رسیدن وقتی تیرداد اومد ناخداگاه نگاهش سمت تیرداد رفت، ولی تیرداد نگاهشو دزدید تیرداد با همون لبخند ساختگی وارد سالن شد ملیکا همینجور مشغول نگاه های مشکوک به تیرداد بود که زنگ خونه رو زدن.. آذر خانوم بود مامان ملیکا رفت و در رو باز کرد با آذری روبرو شد که دستش جعبه شیرینی بود مامان ملیکا: سلاملکممم آذر جون خودم😍 چه خبر یادی از فقیر فقرا کردی؟ آذر خانوم همسایه قدیمی ملیکا بود یه زن تیزبینِ فضولِ غیبت کن🤌🏻 خلاصه بگم اگه اون چیزی رو میفهمید کل دنیا با خبر میشدن از اون موضوع آذر خانوم: سلام سوسن جون، قربونت والا کسی که سر نمیزنه شمایی نه ما😏 همه جای آذر خجالت کشیدن آذر خانوم: خب این حرفا رو ولش کن، شنیدم که قراره ملیکا خانوم عروسی بگیره با آقا تیرداد مبارکه سوسن جون ما شدیم غریبه که نباید با خبر بشیم؟! مامان ملیکا از روی هیجان و تعجب ابرو هاش رو بالا انداخت و گفت؛ مامان ملیکا: آذر جون تو از کجا فهمیدی؟ والا ما خودمون همین دو دقیقه قبل از اینکه بیای می‌خواستیم راجب لوکیشن صحبت کنیم آذر خانوم: پس ببخشید مزاحمت ایجاد کردم.. آذر خانوم متوجه یچیزی شد همه شور و هیجانی که باید رو برای عروسی داشتن ولی، یچیزی لنگ میزد تیرداد ساکت بود و ملیکا بیش از حد تو خودش فرو رفته بود جعبه شیرینی رو گذاشت روی اپن آشپزخونه وقتی داشت با کنجکاوی اینور و اونور رو نگاه میکرد، دید تیرداد دست هاش زیر میز مشت شده جوری که بند بند انگشت هاش سفید شده بود آذر: عجیبه..همه دارید برای یچیز بزرگ آماده میشید اما از نظر من...انگار دارین واسه یچیز دیگه هم آماده میشید..اون چیه؟..نکنه چیزی هست که ما ازش بی خبریم؟ ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
خب یکم گوش بدیم به نظراتتون..🛐💕
شوما؛ آیا ناشناس پر نشده ؟ پس پارت هاش کوجاس؟ .... من؛ (این پیام مال دو روز پیش هست) مسافرت بودم معذرت
شوما؛ ای واییی چرا دوباره ۷۷ نفری شدیم .... من؛ هعی🥲
شوما؛ احیانن فردا نشد ؟ .... من؛ (مال دو روز پیش) پارت دادم
شوما؛ هوراااا هوراااا 🎊 .... من؛ چیکار کردم باهاتون که میگم می‌خوام پارت بدم خوشحال میشید😂
شوما؛ من نفهمیدم تیرداد چشه چیشده ما خبر نداریممممم .... من؛ نمدانم😂🎀
شوما؛ زود پارت بده میخوام ببینم برای تیردادم چه اتفاقی افتاده 😭🎀 .... من؛ بقول پارمیس انقد تحویلش نگیر😂
شوما؛ یه مشکل خیلی بزررگگگ رمان زیادییی بی نظیرهههه💅🏻 .... من؛ من غش🎀
شوما؛ میگما من رمان های دیگه ای هم دارم که به نظرم موضوع شون خوبه ها ولی وقتی کسی داره گفت‌وگو میکنه توی رمان معلوم نیست که کی چی میگه ولی رمانت خیلی عالیه .... من؛ چرا من مینویسم دیگه قبل از اینکه هر دیالوگ گفته بشه اسمشو نوشتم فداتممم
شوما؛ عالییی بودد پارت پلیزز تیرداد چشهه؟ .... من؛ نمیدونم💁‍♀
شوما؛ پارتتت پارتتت هورااا هورااا (با ریتم بخون 🙃) .... من؛ هوهوو👀