*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬88٬٬
آذر خانوم منتظر بود یکی با صدای لرزون جوابش رو بده
ولی قبل از اینکه سوسن (مامان ملیکا) حرفی بزنه تیرداد رفت سمت آذر خانوم
جوری یهویی و با وقار بود که توجه آذر بش جلب شد
سمت شیرینی روی اپن رفت و اونو دست گرفت
و با لبخند به حرفش جواب داد
تیرداد: آذر خانوم، والا شما همیشه از بقیه تیز تر بودین به خاطر همین میخوایم عروسی رو دقیق برگزار کنیم
بالاخره استرس خودشو داره
میدونین دیگه، وقتی آدما برای یه کار بزرگ اماده میشن از شدت هیجان استرس میگیرن😅
چند ثانیه حرفی نزدن و تیرداد تعارف کرد
تیرداد: بفرمایید بشینید براتون چایی و شیرینی بیاریم
آذر: امیدوارم استرس و هیجان باشه..
آذر سر جاش موند و تیرداد مجبور شد با انگشت، اشاره کرد به صندلی و گفت؛
تیرداد: راستی چجوری از عروسی باخبر شدین؟!
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
فردا پیام هاتون رو + ۴ پارت میذارم
حدس بزنید تو پارت های بعدی چه اتفاقی قراره بیوفته..؟!
شبخوش✨
شوما؛ بگو دیگه خودتو لوس نکن برای تیردادم چه اتفاقی افتاده؟
....
من؛ خب من بگم مزش نمیره؟!
شوما؛ چقدر خوشگل شدددد 💅🏻🎀
حدس میزنم اتفاقی که برای تیردادم افتاده رو میگی😁😄
....
من؛ قربونتتت
جمله دومت رو نفهمیدم
شوما؛ چرا عکس پروفایل رو عوض نمیکنی زینب🎀
....
من؛ کردم، دقیقن موقعی پیام داده بودی که یک دقیقه بعد عوض کردم😂