*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬91٬٬
"زمان حال.."
ملیکا من دارم ازت محافظت میکنم
من بت دروغ نمیگم..
فقط..فقط پنهون میکنم
تیرداد: به جون ملیکا همین حرفا رو زدیم✋🏼
از زبان راوی؛
سکوت سنگینی اتاق رو گرفت
ملیکا: تیرداد.. من نمیتونم اینطوری ادامه بدم..
تیرداد: چطوری؟!
ملیکا: اینجوری که فقط باید تظاهر به خوشحالی کنم، در صورتی که عموم داره میمیره، همه استرس داریم و..
تیرداد: راه دیگه ای هم داری؟
ملیکا: من نمیکشم!
ملیکا تُنِ صداش رو برد بالا و دست هاش لرزید
ملیکا: اینجوری تو با من خیلی سردی!
منم به محبت نیاز دارم خب!
تیرداد: ملیکا بم حق بده..
ملیکا: نمیتونم..!
و از اتاق رفت بیرون و در رو بست
تیرداد به دیوار تکیه داد، انگشتاش رو تو هم گره کرد و به جای خالی ملیکا تو اتاق خیره شد؛ انگار سقف اتاق داشت ذره ذره روی شونههاش فرود میاومد
از یه طرف نا رضایتی باباش
از یه طرف فوتِ عموی زنش
از یه طرف نقاب شادی
و..
بعد از یک ربع فک کردن به این نتیجه رسید که با باباش صحبت کنه..
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
شوما؛ زینب عزیزم عشقم قربونت برم این چه وضعشه بزار این دوتا برن سر خونه زندگیشون بابا بیخیال
....
من؛ خدانکنه😂
ولی خب، اگه همین الان به راحتی برسن سر خونه زندگیشون، دیگه جذاب نمیشد، مگه نه؟ یه کم دیگه با من همراه باش..😂 ✨
شوما؛ زینبیییییییی عزیزممممممم خببب تا میام خوشحال بشم با پارت بعدی میزنم زیر گریه نکننننننننننننننن
....
من؛ وای چه احساساتی😂🎀🤍