eitaa logo
[𝑩𝒐𝒌𝒉𝒂𝒓 𝒔𝒂𝒓𝒅..]
75 دنبال‌کننده
143 عکس
1 ویدیو
0 فایل
«حضورِ او، نه در خیال است و نه در یاد؛ که سایه‌سارِ سکوت است و کفایتِ بیداد.»
مشاهده در ایتا
دانلود
شوما؛ پارت میدی گلم .... من؛ فردا میدم
سلاملکم ظهرتون بخیر🎀
https://abzarek.ir/service-p/1rft/2110316 بچه ها اینو پر کنید ببینم چقد منو میشناسید؟! هر چند نفری که اینو پر کنن، به این تعداد پارت میدم🎀
خب سه نفر پاسخ دادن.. بقیه؟!
بچه ها یه سوال دارم ازتون من مغرورممم؟!!😭😂
عذر میخوااام😭💔 الان میرم براتون مینویسم🎀
اووو کاربر ناشناس روو😃💘
پارت ها رو نوشتم.. فردا همه رو باهم میدم🤠
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬100٬٬ هر اتفاقی افتاده بود مهم نبود چون از آسانسور پیاده شدیم و رفتیم سوار ماشین شدیم تیرداد: خب کجا میخوایم بریم؟! ملیکا: یه جایی برو دیگه می‌خوام باهات صحبت کنم تیرداد: تو راه حرفت رو بزن ملیکا: نه بابااا می‌خوام آهنگ بزارم تیرداد: اوکی بزار وصل شدم و آهنگ گذاشتم 🍨🥄... تیرداد: رسیدیم ملیکا: خدای آسمون هااا خدای کهکشون هااا (داد) تیرداد: ملیکاااا ملیکا: هاااا تیرداد: صدای این لامصبو کم کن صدامو بشنوی ملیکا: چته تیرداد: رسیدیم😐 پیاده شدم و با تیرداد رفتیم سمت بستنی فروشی تیرداد: چی میخوری؟! ملیکا: اسکوپ دو تایی تیرداد: بابا بچه مثبت چهار تا برات میزنم.. ملیکا: نههه زیادههه سه تا کافیه انتخاب کردیم و نشستیم رو صندلی و شروع به خوردن بستنی مون کردیم تیرداد: خب چی میخواستی بگی؟! ملیکا: خب عزیز دلم تیرداد جان، من نمی‌خوام تو بیمارستان کار کنم تیرداد: وا کجا پس میخوای کار کنی؟! ملیکا: تو کافه، یا باریستا بشم یا گارسون که وقتی داشتم میومدم خونه شما یه خانومه گفت گارسون شدین🥹 تیرداد: از من اجازه گرفتی اصن؟! ملیکا: من..من فک کردم..خوشحال میشی.. تیرداد: چرا وقتی زنم داره ازم جدا میشه خوشحال باشم ملیکا: خب حالا یجوری صحبت می‌کنی که انگار دارم ازت طلاق میگیرم تیرداد: نه تو رو خدا بیا بگیر😑 ملیکا: من غلط بکنم به زور بت رسیدم بعد ازت جدا شم؟! حالا بگذریم..بستنی‌ت رو بخور ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬101٬٬ داشتیم بستنی می‌خوردیم که گوشی تیرداد زنگ خورد ملیکا: کیه؟! تیرداد: ناشناسه از زبان تیرداد؛ تیرداد: بله؟! ناشناس: سلام تیرداد من موناعم به ملیکا نگو منم تیرداد: عه سلام آقای عظیم زاده چی شده که به ما زنگ زدی؟! مونا: واقعا متاسفم برات نمیدونی امروز چه روزیه؟! تیرداد: نه چیشده؟! تینا: امروز تولد ملیکاعه تیرداد: جدی میگییی؟!! ملیکا: تیرداد چی شده؟! (آروم) تیرداد: هیچی میگم (آروم) تیرداد: خب آقای عظیم زاده الان میخوای چیکار کنی؟! از روی صندلی بلند شدم و رفتم یکم اونور تر تیرداد: الو تینا الان چه غلطی بکنیم؟؟؟! مونا: آروم باااش نمی‌دونم تو ایده نداری؟! تیرداد: تینا من هوش مصنوعی نیستم که یه آن یه موضوعی بش میگی سریع برات حل کنه مونا: بی نمک😐 تیرداد: تینااا تینااا فهمیدممم من به یه بهونه ای به ملیکا میگم ملیکا می‌خوام بات صحبت کنم بیا بریم جایی که من میگم بعد وقتی اینو بش گفتم بریم یه جایی که بالن داشته باشه و ملیکا رو سوار کنیم هوا داره رنگ غروب رو به خودش میگیره بعد خیلی خوب میشه، حالا بالن باشه یا چرخ و فلک؟! مونا: بالن فک کنم تجربه بهتری باشههه تیرداد: خب..کیکی چیزی؟! مونا: نظرت چیه من با کیک بیام تو بالن منتظر شماها بمونم بعد تو وقتی داری میای چشای ملیکا رو با یه پارچه بسته باشی؟! ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
پارت های بعدی در صورت پر شدن ناشناس داده میشه.. بشنوم نظرات تون رو؟!💘✨ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1a6fejv&btn=نظرت؟!
عی وای بچه ها😂😐 من منظورم مونا بود😂🤦🏻‍♀ خاک تو سرم ببخشید🤦🏻‍♀