شوما؛ اخییی
تینا کیه😐😂
....
من؛ تینا رفیق ملیکا بوده که بش آسیب رسونده رفته زندان ولی اینجا منظورم مونا بود😍💔
شوما؛ فردا خبر امتحان میاد حتما بهمون بگی هاا
....
من؛ نه باید صبر کنیم تا ببینیم کیا تیزهوشان قبول میشن بعد اعلام میکنن
شوما؛ میشه بعضوی
https://eitaa.com/LumoraWorld
....
من؛ چشم ولی میگه نمیشه بیام توش
شوما؛ اینجوری میتونم حالمو وصف کنم:
هوووووووو عوووووووووو هوووووو گیلیلیییییییییییی بالاخره
.....
من؛ 😂💅🏻🤍
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬102٬٬
تیرداد: عامم..نمیدونم یه ایده دیگه هم دارم
مونا: چی؟!
تیرداد: امروز ملیکا رو با یه شکلات و یه شاخه گل سورپرایز کنم بعد برم از مامان ملیکا اجازه بگیرم ملیکا رو ببریم شمال اونجا سورپرایز کنیم
مونا: مگه شما قرار نیست قراره ازدواج بزارین؟!😑
تیرداد: اوه اره
مونا: همون گزینه اول اوکیه
تیرداد: خب تو برو بالن رو رزرو بکن کیک هم بگیر و منتظر ما بمون
مونا: باشه
تیرداد: خداحافظ آقای عظیم زاده (با صدای بلند)
برگشتم سمت میز
ملیکا: کی بود؟! چی میگفت؟!
تیرداد: هیچی میگفت چند وقتیه نمیای
ملیکا: پس چرا انقد کشش دادین؟!
تیرداد: خو داشت احوال پرسی میکرد
ملیکا: بااوشه..
تیرداد: پاشو بریم
ملیکا: کجااا من هنوز بستنیمو نخوردم!!
تیرداد: تو ماشین بخور پاشو بریم میخوام یه جایی بات صحبت کنم
ملیکا: اوکی من رفتم
رفتم سمت صندوق داری تا حساب کنم
تیرداد: ببخشید میز دو رو حساب میکنین؟!
👩🏻: بله کارت رو بدین
تیرداد: خدمت شما
👩🏻: رمزتون رو بفرمایید
تیرداد: ۱۳۸۳
👩🏻: این کارت خدمت شما
تیرداد: ممنون، فقط ببخشید یه درخواست داشتم
👩🏻: بفرمایید
تیرداد: یه تیکه پارچه برای بستن چشم دارین؟! میخوام خانومم رو سورپرایز کنم
👩🏻: چشم بزارین یه نگاهی بندازم...
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]