eitaa logo
[𝑩𝒐𝒌𝒉𝒂𝒓 𝒔𝒂𝒓𝒅..]
74 دنبال‌کننده
143 عکس
2 ویدیو
0 فایل
«حضورِ او، نه در خیال است و نه در یاد؛ که سایه‌سارِ سکوت است و کفایتِ بیداد.»
مشاهده در ایتا
دانلود
شوما؛ زینبی پارت چیشددددددددددددددد ..... من؛ (مال ۴ روز پیش) معذرت
شوما؛ اینجوری میتونم حالمو وصف کنم: هوووووووو عوووووووووو هوووووو گیلیلیییییییییییی بالاخره ..... من؛ 😂💅🏻🤍
داشتم پارت می‌نوشتم، با این استیکر روبرو شدم..😂💔
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬102٬٬ تیرداد: عامم..نمی‌دونم یه ایده دیگه هم دارم مونا: چی؟! تیرداد: امروز ملیکا رو با یه شکلات و یه شاخه گل سورپرایز کنم بعد برم از مامان ملیکا اجازه بگیرم ملیکا رو ببریم شمال اونجا سورپرایز کنیم مونا: مگه شما قرار نیست قراره ازدواج بزارین؟!😑 تیرداد: اوه اره مونا: همون گزینه اول اوکیه تیرداد: خب تو برو بالن رو رزرو بکن کیک هم بگیر و منتظر ما بمون مونا: باشه تیرداد: خداحافظ آقای عظیم زاده (با صدای بلند) برگشتم سمت میز ملیکا: کی بود؟! چی می‌گفت؟! تیرداد: هیچی می‌گفت چند وقتیه نمیای ملیکا: پس چرا انقد کشش دادین؟! تیرداد: خو داشت احوال پرسی میکرد ملیکا: بااوشه.. تیرداد: پاشو بریم ملیکا: کجااا من هنوز بستنیمو نخوردم!! تیرداد: تو ماشین بخور پاشو بریم می‌خوام یه جایی بات صحبت کنم ملیکا: اوکی من رفتم رفتم سمت صندوق داری تا حساب کنم تیرداد: ببخشید میز دو رو حساب میکنین؟! 👩🏻: بله کارت رو بدین تیرداد: خدمت شما 👩🏻: رمزتون رو بفرمایید تیرداد: ۱۳۸۳ 👩🏻: این کارت خدمت شما تیرداد: ممنون، فقط ببخشید یه درخواست داشتم 👩🏻: بفرمایید تیرداد: یه تیکه پارچه برای بستن چشم دارین؟! می‌خوام خانومم رو سورپرایز کنم 👩🏻: چشم بزارین یه نگاهی بندازم... ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
شوما؛ میدونم جلو جلو ننوشتی ولی خب بده😂💔 .... من؛ نه ننوشتم همون قبلیه س
شوما؛ اون آهنگی که ملیکا خوند رو میگی بت خوانندش .... من؛ تو گوگل سرچ کنی آهنگ خدای آسمون ها میاره طوفان هل عطایی
شوما؛ منم استیکر رووو میخوامممم .... من؛ همون استیکر تعجبه
شوما؛ خیلیی استیکر باحاله ولی چرا من ندارممم😭 .... من؛ عاه اینه 😳
شوما؛ هورااااا پارتتت جدیدودد .... من؛ می‌خوام برم دوباره بنویسم براتون 🎀
تا پارت مینویسم خوشحال میشم تو ناشناس ببینمتون..✨
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬103٬٬ رفت و اومد با یه تیکه پارچه 👩🏻: همینو داشتیم تیرداد: ممنون کفایت میکنه 👩🏻: خواهش میکنم خدانگهدار تیرداد: خدافظ رفتم سوار ماشین شدم و روشن کردیم و یکم الکی دور زدم تا وقت مونا بیشتر باشه داشتم با خودم فک میکردم باکس گل روبان براش بگیرم که با صدای ملیکا و دستی که جلوم تکون میداد، از فکر هام بیرون اومدم ملیکا: الووو تیرداد کجایی؟! تیرداد: چی؟؟.. من؟! هیچی همینجام یکم ذهنم درگیره بیمارستانه خدا گند نزنم ملیکا متوجه بشه میدونم امروز تولدشه.. ملیکا: میگم کجا میریم چرا نمی‌رسیم تیرداد: میرسیم عجله ای نیست سکوت کردیم تیرداد: میگماا چه رنگی دوست داری؟! ملیکا: از استایلم معلوم نیس؟! تیرداد: عوو آبی..رنگ با کلاسی دیگه حرفی نزدیم ملیکا برعکس موقع رفتن، یه آهنگ ملایم گذاشت هوا داشت نارنجی میشد و رنگ غروب می‌گرفت زدم بغل و خواستم از یه گل فروشی باکس گل روبان آبی بخرم به بهانه خرید خوراکی از سوپر مارکتی پیاده شدم خدا رو شکر سرش تو گوشی بود و متوجه نشد کجا میرم باکس نداشت و مجبور شدم دسته گل بگیرم سریع خریدم و اومدم بیرون و گذاشتم صندوق عقب سوار ماشین شدم و حرکت کردم تیرداد: خب رسیدیم وسط های راه، پیاده نشو ملیکا: چراا تیرداد: زود چشاتو ببند ملیکا: چیههه تیرداد: می‌بندی یا نه؟! ملیکا: بیا بابا بستم دولا شدم تا چشم هاشو ببندم تیرداد: حالا صب کن بزار برسیم به لوکیشن [5 دقیقه بعد..] ملیکا: تیرداد به خدا احساس کور ها رو دارم، چرا چشامو بستی؟! یه جا پارک پیدا کردم و پارک کردم تیرداد: رسیدیم.. خودت میبینی خودم از ماشین اومدم بیرون و با کمک من ملیکا هم اومد پایین ملیکا: خدایا شفای عاجل ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
شوما؛ زینبی پارت بده 🙃 .... من؛ دادم عزیزم