*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬103٬٬
رفت و اومد با یه تیکه پارچه
👩🏻: همینو داشتیم
تیرداد: ممنون کفایت میکنه
👩🏻: خواهش میکنم خدانگهدار
تیرداد: خدافظ
رفتم سوار ماشین شدم و روشن کردیم و یکم الکی دور زدم تا وقت مونا بیشتر باشه
داشتم با خودم فک میکردم باکس گل روبان براش بگیرم
که با صدای ملیکا و دستی که جلوم تکون میداد، از فکر هام بیرون اومدم
ملیکا: الووو تیرداد کجایی؟!
تیرداد: چی؟؟.. من؟! هیچی همینجام یکم ذهنم درگیره بیمارستانه
خدا گند نزنم ملیکا متوجه بشه میدونم امروز تولدشه..
ملیکا: میگم کجا میریم چرا نمیرسیم
تیرداد: میرسیم عجله ای نیست
سکوت کردیم
تیرداد: میگماا چه رنگی دوست داری؟!
ملیکا: از استایلم معلوم نیس؟!
تیرداد: عوو آبی..رنگ با کلاسی
دیگه حرفی نزدیم
ملیکا برعکس موقع رفتن، یه آهنگ ملایم گذاشت
هوا داشت نارنجی میشد و رنگ غروب میگرفت
زدم بغل و خواستم از یه گل فروشی باکس گل روبان آبی بخرم
به بهانه خرید خوراکی از سوپر مارکتی پیاده شدم
خدا رو شکر سرش تو گوشی بود و متوجه نشد کجا میرم
باکس نداشت و مجبور شدم دسته گل بگیرم
سریع خریدم و اومدم بیرون و گذاشتم صندوق عقب
سوار ماشین شدم و حرکت کردم
تیرداد: خب رسیدیم وسط های راه، پیاده نشو
ملیکا: چراا
تیرداد: زود چشاتو ببند
ملیکا: چیههه
تیرداد: میبندی یا نه؟!
ملیکا: بیا بابا بستم
دولا شدم تا چشم هاشو ببندم
تیرداد: حالا صب کن بزار برسیم به لوکیشن
[5 دقیقه بعد..]
ملیکا: تیرداد به خدا احساس کور ها رو دارم، چرا چشامو بستی؟!
یه جا پارک پیدا کردم و پارک کردم
تیرداد: رسیدیم..
خودت میبینی
خودم از ماشین اومدم بیرون و با کمک من ملیکا هم اومد پایین
ملیکا: خدایا شفای عاجل
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
ناشناس پر نشه پارتی در کار نیس..
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1a6fejv&btn=نظرت؟!
شوما؛ ایولللللللللل هوووووووو گیلیلیییییییییییی
زینبی بوس بت
....
من؛ فدات😂✨