eitaa logo
[𝑩𝒐𝒌𝒉𝒂𝒓 𝒔𝒂𝒓𝒅..]
75 دنبال‌کننده
143 عکس
2 ویدیو
0 فایل
«حضورِ او، نه در خیال است و نه در یاد؛ که سایه‌سارِ سکوت است و کفایتِ بیداد.»
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام صبحتون بخیر👀🤍
شوما؛ عالیییییی ..... من؛ فدات
شوما؛ بازممم پارتتت .... من؛ چشم الان میدم
شوما؛ با هامون قه.ری پارت نمیدی ق.ه.ر نباش لفطنننننن .... من؛ نه قهر نیستم بچم😂
شوما؛ قه.ری .... من؛ نه عزیزم قهر نیستم
شوما؛ همه چی آرومه من چقدر خوشبختم .... من؛ چیشدع مگه؟!😂
شوما؛ واقعا واقعا واقعا رمانت عالی هست 🤩 کم کم دارم معتادش میشم 🫠 خیلی عالی داری پیش میری 👏🏻👏🏻 بقیه رمانا اصلا اصلا مثل تو پیش نمیرن 💪🏻💪🏻 نگران لف دادنا نباش 😅 میشه پارت بدی 🙏🏻🙏🏻 لطفاً لطفاً لطفاً .... من؛ بسم الله الرحمن الرحیم سَکتَه🎀 فداتوونن😭💅🏻
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬107٬٬ گفتم؛ تیرداد: برابچ پایه این بریم شهربازی؟ ملیکا: نه برادر شما ما رو سالم برسونی خونه، خدا بهمون رحم کرده😐 تیرداد: خب حالااا انگار مقصر من بودم بالن از محدوده خارج شد ملیکا: تیرداد میشه شهربازی نریم؟ تیرداد: بریم خونه؟! ملیکا: نه به مامانم زنگ بزن بش بگو اجازه میدی با ملیکا بریم حلقه نامزدی بگیریم؟ مونا هم هست بهترین شرایطه مونا: ایده خوبیه تیرداد: چشم پرنسس هر چی شما امر کنی..! گوشیم رو درآوردم و شماره مامان ملیکا رو گرفتم بوق.. بوق.. سوسن: بله؟! تیرداد: سلام سوسن خانوم سوسن: سلام عزیزم تیرداد: چه خبر چه میکنید سوسن: هیچی والا کار خونه، چیزی شده تیرداد: نه نه میخواستم ازتون اجازه بگیرم که منو ملیکا بریم حلقه نامزدی بگیریم سوسن: به مبارکی عزیزم من کاری ندارم تیرداد: پس موافقین؟! سوسن: اره دیگه مادر تیرداد: مرسی سوسن خانوم🎀 سوسن: خواهش میکنم تیرداد: خدافظ سوسن: خدانگهدار ملیکا: چیشد؟ تیرداد: هیچی بدون چون و چرا قبول کرد مونا: خدا رو شکر تیرداد: خب الان کجا بریم؟! ملیکا: جواهر فروشی دیگه از زبان ملیکا؛ ووییی خداا چقد ذوق داشتممم🥹 ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد 𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬108٬٬ ملیکا: آقا تیرداد ممنون بابت قبول کردنت🥹 خیلی ذوق ذوقی کردی منو با این کارت تیرداد: من نکنم کی بکنه عشقم؟😂 ملیکا: مسخره😐 بالاخره یکی کوتاه اومد و..[که مدیونی فک کنی تیرداد کوتاه اومد🗿] راه افتادیم وسط های راه بودیم که من همچنان ذهنم درگیر انگشتر بود تا اینکه یه دختر بچه رو دیدم تَرک موتور که با مامانش نشسته بود یاد ماهی افتادم هعی خدا بچم به چه اتفاق ساده ای مرد هنوز باورم نمیشه همچنان همزمان با این فکر رسیدیم به جواهر فروشی تیرداد: ملیکا پیاده شو پیاده شدم و رفتیم سمت به مغازه بغل اون مغازه یه پاساژ بود که انواع جواهرات رو داشت اول سمت مغازهِ رفتیم هوای داخل نمناک بود و میخورد که انگار داره مغازه رو جمع میکنه طی یه طرف بود.. دستمال یه طرف دیگه... ولی انصافا ویترین خوبی داشت تیرداد: سلام مغازه دار: سلام خدمت آقا دوماد، درسته؟!😅 تیرداد: بله😅 من که اصن چیزی نمی شنیدم از بس که محو انگشتر ها شده بودم با مونا هیجان زده شده بودیم و هی با انگشت به این و اون انگشتر اشاره میکردیم تیرداد: ملیکا جان عزیزم فک کنم باید با من انتخاب کنی نه با مونا مونا و ملیکا: حسود😑🗿 تیرداد: خب حق میگمم ملیکا: مونا برو اونور ببینیم سلیقه این بشر چیه هی میگه من من من تیرداد: هعی خدا.. ادامه‌دارد... [ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
به چه روزی هوش مصنوعی رو انداختم🤣💔
شوما؛ عکس حلقه رو وقتی خریدن میزاری🙃 .... من؛ بعله ذخیره کردم
شوما: خیلی داره جالب میشههه .... من؛ فدات