*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬108٬٬
ملیکا: آقا تیرداد ممنون بابت قبول کردنت🥹
خیلی ذوق ذوقی کردی منو با این کارت
تیرداد: من نکنم کی بکنه عشقم؟😂
ملیکا: مسخره😐
بالاخره یکی کوتاه اومد و..[که مدیونی فک کنی تیرداد کوتاه اومد🗿] راه افتادیم
وسط های راه بودیم که من همچنان ذهنم درگیر انگشتر بود
تا اینکه یه دختر بچه رو دیدم تَرک موتور که با مامانش نشسته بود
یاد ماهی افتادم
هعی خدا بچم به چه اتفاق ساده ای مرد
هنوز باورم نمیشه
همچنان همزمان با این فکر رسیدیم به جواهر فروشی
تیرداد: ملیکا پیاده شو
پیاده شدم و رفتیم سمت به مغازه
بغل اون مغازه یه پاساژ بود که انواع جواهرات رو داشت
اول سمت مغازهِ رفتیم
هوای داخل نمناک بود و میخورد که انگار داره مغازه رو جمع میکنه
طی یه طرف بود..
دستمال یه طرف دیگه...
ولی انصافا ویترین خوبی داشت
تیرداد: سلام
مغازه دار: سلام خدمت آقا دوماد، درسته؟!😅
تیرداد: بله😅
من که اصن چیزی نمی شنیدم از بس که محو انگشتر ها شده بودم
با مونا هیجان زده شده بودیم و هی با انگشت به این و اون انگشتر اشاره میکردیم
تیرداد: ملیکا جان عزیزم فک کنم باید با من انتخاب کنی نه با مونا
مونا و ملیکا: حسود😑🗿
تیرداد: خب حق میگمم
ملیکا: مونا برو اونور ببینیم سلیقه این بشر چیه هی میگه من من من
تیرداد: هعی خدا..
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
شوما؛ هم اکنون نیازمند پارت های شما هستیم.🙂
....
من؛ چشم ببینم میتونم کامل بنویسم😅
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬109٬٬
تیرداد: نظرت راجب اون انگشتره چیه؟
ملیکا: نمیدونم والا قشنگه
تیرداد: ببخشید آقا میشه اون انگشتر رو بدین؟!
مغازه دار: بله حتما
تیرداد: [در گوش ملیکا] یادم بنداز راجب این مغازه یچیزی بت بگم
ملیکا: اوکی
آقاهه انگشتر رو داد
مونا: به به خیلی بت میاد
ملیکا: واقعا؟!
مونا: اوهوم
ملیکا: آقا ببخشید منم از این خوشم اومده فقط میخوام برم یکم بقیه انگشتر ها هم ببینم میشه برام نگهش دارید؟!
مغازه دار: چشم
ملیکا؛ ممنونم، بریم تیرداد، مونا بیا
تیرداد: تشکر
از مغازه بیرون رفتیم و رفتیم داخل پاساژ
پاساژ دو طبقه داشت
از طبقه اول شروع کردیم
حدودا یه یک ساعتی بود که طبقه اول داشتیم مغازه ها رو میدیدیم که تیرداد گفت؛
تیرداد: ملیکا همونی که اونجا دیدیم خوب بود
ملیکا: نه خوشم نمیاد، بریم طبقه دوم هم ببینیم؟ شاید خوشم اومد
تیرداد: چشم پرنسس ولی کم کم داره هوا تاریک میشه هاا
ملیکا: تا تو هستی مشکلی نیست
از پله ها بالا رفتیم و رسیدیم طبقه دوم
اولین مغازه چشمم رو گرفت
ملیکا: تیرداد تیرداد بیا بریم اینجااا!
تیرداد: باشه باشه جیغ نزن
رفتیم پشت ویترین وایسادیم و تک تک نگاه کردیم و من از خوشحالی داشتم بال در می اوردم
ملیکا: مونا بیا اینو نگاه کن🥹
انقدر انگشتر ها خوشگل بودن که دلم میخواست همه رو بندازم تو دستم🗿
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]