شوما؛ هم اکنون نیازمند پارت های شما هستیم.🙂
....
من؛ چشم ببینم میتونم کامل بنویسم😅
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬109٬٬
تیرداد: نظرت راجب اون انگشتره چیه؟
ملیکا: نمیدونم والا قشنگه
تیرداد: ببخشید آقا میشه اون انگشتر رو بدین؟!
مغازه دار: بله حتما
تیرداد: [در گوش ملیکا] یادم بنداز راجب این مغازه یچیزی بت بگم
ملیکا: اوکی
آقاهه انگشتر رو داد
مونا: به به خیلی بت میاد
ملیکا: واقعا؟!
مونا: اوهوم
ملیکا: آقا ببخشید منم از این خوشم اومده فقط میخوام برم یکم بقیه انگشتر ها هم ببینم میشه برام نگهش دارید؟!
مغازه دار: چشم
ملیکا؛ ممنونم، بریم تیرداد، مونا بیا
تیرداد: تشکر
از مغازه بیرون رفتیم و رفتیم داخل پاساژ
پاساژ دو طبقه داشت
از طبقه اول شروع کردیم
حدودا یه یک ساعتی بود که طبقه اول داشتیم مغازه ها رو میدیدیم که تیرداد گفت؛
تیرداد: ملیکا همونی که اونجا دیدیم خوب بود
ملیکا: نه خوشم نمیاد، بریم طبقه دوم هم ببینیم؟ شاید خوشم اومد
تیرداد: چشم پرنسس ولی کم کم داره هوا تاریک میشه هاا
ملیکا: تا تو هستی مشکلی نیست
از پله ها بالا رفتیم و رسیدیم طبقه دوم
اولین مغازه چشمم رو گرفت
ملیکا: تیرداد تیرداد بیا بریم اینجااا!
تیرداد: باشه باشه جیغ نزن
رفتیم پشت ویترین وایسادیم و تک تک نگاه کردیم و من از خوشحالی داشتم بال در می اوردم
ملیکا: مونا بیا اینو نگاه کن🥹
انقدر انگشتر ها خوشگل بودن که دلم میخواست همه رو بندازم تو دستم🗿
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]